X
تبلیغات
♥عاشقانه های ما.♥.مهدیس و حمید♥


♥عاشقانه های ما.♥.مهدیس و حمید♥

« ورود آقایون ممنوع »

وضـــعیت مـــــــا :


 پنجشنبه 2 خرداد: مدیسا و بابا حمید صبورش! :)) :*

  








Daisypath Anniversary tickers



داستان عشقمون ادامه مطلب...

ادامه نوشته هام
تاريخ 90/10/20سـاعت 21:12 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

یعنی عاشق این هوای خنک و قشنگ بهار امسالم!... ظاهراً امسال اقلیم تهران دچار بحران هویتی شده و یادش رفته نزدیکای تابستونه و باید هوا گرم بشه و از خدا میخوام حالا حالاها این فراموشکاری ادامه پیدا کنه و نیازی به فن کوئل نباشه! :)) 

این چند وقت دیگه واقعاً خودمو درگیر درس کردم و دارم از فرصت استفاده میکنم. با وجود اینکه میانگین روزی 6 ساعت درس میخوونم، اما Adviserــم کلی دعوام میکنه و میگه کمه و ظاهراً رویه خرخوونی رو مناسب میدونه که من کاملاً مخالفشم!!!

و صد البته سلام به خرداد لعنتی، ماه عذاب و امتحانات!!!... شوهی بنده خدا هم با وجود برنامه امتحانی وحشتناکی که این ترم داره، بی اندازه داره تلاش میکنه... در نتیجه کلاً هر دومون شدیداً سرمون شلوغه.

در هر صورت، این نیز بگذرد... 


از هفته پیش بگم که پنجشنبه بخاطر اومدن خاله و مادربزرگم به خونمون خیلی شیک کلاسو پیچوندم و واسم یه زنگ تفریح شد تا کلی بخندم و خستگی در کنم!

سر ظهر که حوصلمون سر رفت، من و خالم مثل بچه ها آرایشگر بازیمون گرفت و منم شدم مدل خالم! :)) به این صورت که یه کلاه گیس بور حالت دار، یه رژ لب جیغ نارنجی، یه عینک طبی و یه شال سیاه شد اسباب آرایش من و انقدر زشت شدم که خدا میدونه! (البته قصدمونم مسخره بازی بود)... :)) شدم مرلین مونروی پس رفت یافته با صورت سفید و چشم و ابروی مشکی! :)) اون روز صد در صد به این نتیجه رسیدم که تا عمر دارم هیچ وقت موهامو بلوند نکنم! :دی 

عصر هم که خاله و مادربزرگم رفتن، بهترین فرصت شد که بعد از 5 روز با شوهی بیرون بریم و دلی از عزا در بیاریم... اولین کاری که کردیم، رفتیم عکسای من رو تحویل گرفتیم.

از جمله خودکفاییام اینه که خودم همیشه از خودم عکس پرسنلی میگیرم و روتوش میکنم :دی و چون پرینترم خراب شده، این بار دادیم بیرون چاپشون کنن و چاپ 6 تا دونه عکس سه در چهار شد 8 هزار تومن! چقدر منصفانه :| 

بعدم جفتمون هوس سیب زمینی سرخ کرده کردیم و خیلی خیلی چسبید... کلاً هر غذایی رو کنار عشق و زندگیم بخورم بهم بی اندازه مزه میده، حتی اگه سر سس کچاپ بخوایم رقیب هم دیگه باشیم! :)) 


یکشنبه هم ساعت 7:30 بعد از یک روز طولانی پر از "ادبیات و بتن" (درسایی که خوندیم) پیش هم دیگه بودیم تا خستگی در کنیم... بودن در کنار حمیدم همیشه برام پر اثرترین ویتامین C دنیاس!!! اونقدر که کلی جون میگیرم! :*

بعد از خوردن بستنی اسکوپی شدیداً کاکائویی، کنار هم نشستیم تا امانتی که مامانم برای حمید فرستاده بود رو بهش بدم! :)) انقدر لذت می برم وقتی می بینم مامانم به فکر حمیده :* برای حمید یه خودکار شیک فرستاده بود که پسر کوچولوی مهندسم تو دانشگاه ازش استفاده کنه! :)) 

بعدم با شوهی اومدیم خودکار رو روی کاور جعبش امتحان کنیم که ختم شد به خط خطیای خنگولانه و خنده های ما ! :)) پیغام حمید و مهدیس و مدیسا و آدرین به هم ! :)) :* [کلیک]


دیشب هم ساعت 8:30 بعداز اینکه از کلاس رسیدم پیش شوهی بودم و تقریباً نصف مدت در واقع میشه گفت مدیسا پیش حمید بود! گاهی وقتا با حمید انقدر تو عمق قضیه فرو میریم که حس میکنم حمید واقعاً بابامه و حمید حس میکنه انگار من واقعاً نی نیشم! :)) 


+ چند روز پیش مامانم گیر داده بود وبلاگمونو بخوونه و حالا منم هی میپیچوندمش... بعد رگ شیطنت مامانم گل کرده بود، با خنده میگفت: 

"مگه چی نوشتی؟! آنگاه که در چشمانم خیره شده بود، لبانش را بر روی لبانم گذاشت و..." :)) 

حالا همینطور می خندیدیم و منم انکار که وااای مامان این حرفا چیه؟! و بله اینم یه دستی زدن مادر ماست :| :دی

+ امروز با مامانم داشتیم درباره مخارج عروسی و شروع کردن زندگی صحبت میکردیم که به مامانم گفتم من اصلاً دلم عروسی خیلی مجلل نمیخواد که آخرشم همه بگن عروس کج بود، دوماد کوله بود...دلم یه مراسم ساده و شیک میخواد تا باقی پول رو تو زندگیمون بذاریم... مامانم انقدر از حرفم خوشش اومد که اومد جلو و ماچم کرد! 

تاريخ 92/03/03سـاعت 20:10 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بالاخره استرس هم سر و کلش پیدا شده و داره باهام عجین میشه و ازم دل نمیکَنه :دی :| ولی باید بهش غلبه کنم.

فقط 97 روز دیگه تا کنکور مونده و منی که همیشه با مسخره بازی درس میخوونم، باید یواش یواش درک کنم که مسئله (مسأله) جدیه و Adviserـــای کلاس، دیروز آنچنان جوّ و انرژی منفی ای دادن که نصف کلاس در دم جان باختند! :)) :|

وقتی میشینم کتاب تستای کنکور کاردانی رو باز میکنم واقعاً خندم میگیره... انگار همین دیروز بود...

26 شهریور 89... همون روزی که مهدیس با رنگ پریده، دستای یخ، لپای گل انداخته و قیافه مبهوت وارد ماشین شد و تنها حرفی که زد این بود:

"کنکور وحشتناک بود!!! واقعاً نمی دونم قراره چی بشه!" 

اون موقع اصلاً فکرشم نمیکردم رتبه 19 کشوری میشم، اما الان وقتی دارم شرایط و مدت کمی که تا کنکور مونده رو با اون روزا مقایسه میکنم، می فهمم که چقدر اون روزا بچه بازی بودن و الان که سال به سال ظرفیت دانشگاه های سراسری داره کمتر میشه واقعاً باید جنگید و هنوز اون حس جنگیدن در من بیدار نشده!!! نمیخوام دچار اعتماد به نفس کاذب شم...


از پت و مت بازی چند روز پیشمون بگم که کلی موجب خجالت زدگیمان گشت!...بعد از کلی کنار هم بودن، تصمیم گرفتیم فرصت را غنیمت بشماریم و با هم بریم پارکینگ، ماشینو پارک کنیم، بعد دوباره کل مسیرو تا خونه ما بالا بریم، بعد باز خود شوهی تنهایی پیاده برگرده خونه :)) ... انقدر یعنی سرخوشیم :دی ... 

در همین حین، وقتی سوار ماشین بودیم و سمت بلوک حمیدینا می رفتیم، در بین راه سرکار خانم مادی شوهی رو با دو تا کیسه پر خرید دیدیم که از مگامال اومده بود بیرونو به سختی داشت کیسه ها رو می برد، که یهو شوهی گفت: 

- وای مهدیس مامانم دیدمون. برم خونه کلی غر میزنه چرا سوارش نکردم! :))

- وااای حمید خب الان با این ریخت و قیافه چَپَر و چُلاقم آبروم رفت!  [آیکن یک عروس خود شیفته]

- میخوای دنده عقب برم سوارش کنیم؟ گناه داره...

- واااای نه حمید!!! مامانت نمیگه مهدیس چه پر روــه؟!!!  خودتو بزن به اون راه که ندیدیش :دی

خلاصه...خیلی شیک مادی شوهی بنده خدا رو پیچوندیم و رفتیم خونه ماشینو پارک کردیم و حمید رفت جزوه ها رو بالا تو خونه گذاشت و منم چند دقیقه ای پایین منتظر موندم و سرم تو جزوم بود که ناگهان دیدم یه خانومی از تاکسی پیدا شد و حس کردم مشتاقانه داره منو نگاه میکنه و سمت ورودی حمیدینا میره :)) 

بله... مادی شوهی بود، ولی خب من خجالت کشیدم و چون هنگ کرده بودم حتی نرفتم سلام کنم! (بازم با این توجیه که خب نمیخوام پررو جلوه کنم!) [آیکن عروس مظلوم] => فکر کنید 1 درصد من مظلوم باشم!

شانس ندارما... نشد یه بار من ژیگول کرده باشم و مادی شوهی منو ببینه! :)) :دی


از غافلگیر کردنای یهویی شوهی بگم که قند تو دلم آب میکنه! :)) :* چند روز پیش بعد از اینکه از دانشگاه رسید، بهم زنگ زد و یهو گفت می تونی بیای دم پنجره؟!! منم که فک کردم حتماً اومده زیر بلوکمون با گوشی رفتم دم پنجره و به نیمکتا نگاه کردم...اما خبری نبود...

- حمیدم کجایی؟!! 

- خانومم من اینجام! روی پل!!! نیگا کن دارم بای بای میکنم!!!

- (منم که نابینا) ای وااای کجایی؟!!! پل؟!!! :)) بذا برم عینکمو بیارم نمی بینمت! :)) 

بله...شوهی جایی که اصلاً فکرشم نمی کردم وایستاده بود (اتوبوسشون تو اتوبان پیادشون کرده بود و حمیدم از مسیر سمت خونه ما داشت بر میگشت.) واسم دست تکون میداد و منم واسش بوس میفرستادم :)) موندم بچم با وجود اون همه فاصله چشاش چطور انقدر منو واضح میدید! :دی :* 

اینم یه جور Refresh مغزی بود وسط درس :دی کلی انرژی گرفتم! :)) :*


چهارشنبه هم با وجود اینکه تازه ساعت 9 شب پیش شوهی رسیدم، وقت رو مغتنم شماردیم و کنار هم بودیم (خودم تو کف این عبارات ادبیمم!) خیلی ریلکس سرمو از ایستگاه مترو انداختم بیرون، رفتم اون سمت خیابون هی داشتم چشم-چشم میکردم که حمید کجاس که یهو زنگ زد و دیدم با خنده داره میگه:

- خانومم کجا میری؟ :)) دقیقاً با ماشین کنارت بودما! چطوری منو ندیدی!؟! :)) :* 

- واااای مگه قرار شد با ماشین بیای دنبالم؟! :)) (حافظم در حد جلبک شده!)

- تلفنی که بهت گفتم! :))

و اینجوریا بود که پی بردم حتماً دارم کور میشم که ماشین حمید به اون گنده ای بغلم بودو ندیدم و رفتم اون ور خیابون! :)) :* [نمونه ای از یک همسر سر به زیر :دی] 

حالا هم که سوار ماشین شدم فوری خاطره آب - سوسکی که عصر سر کلاس خوردمو تعریف کردم و واسه جبران طعم ملس سوسک، یه آب هویج بستنی معرکه خوردیم و بعدم یه جای دنج رفتیم و کلی عکسایی که صبح واسه شوهی انداخته بودمو بهش نشون دادم و... بوسای خوشمزه ای بود که رو لبای من کاشته میشد... :)) :*

توضیح: از قضا صبح که من سر کلاس نبودم، نمی دونم چطوری سوسک وارد منبع آبسردکن شده بوده و منم از دنیا بی خبر خیلی شیک از همون آب خوردم... جای همگی خالی، خیلی هم خوشمزه بود! :)) 


+ تو پس زمینه ذهنم عدد 8 همش تکرار میشه... مربوط به درس نیست... انگار مربوط به منو حمیدمه...

+ عاشق این لحظه هام که وقتی بیرونیم انگار از دنیا جداییم و بدون اینکه به دیگران توجه کنیم، عین بچه ها دست همو میگیریم و تاب – تاب میدیم و حتی عین خیالمونم نیست :)) :*

+ استاد زبان کلاس کنکور از اونجایی که حس میکرد من رقیبشم و سوتیاشو میگیرم، خیلی مجلسی عذرمو خواست و منم با اعتماد به نفس تمام بهش گفتم: 

"احتیاجی به کلاس سطح پایین شما ندارم، من خودم مدرک تدریس دارم..." 

و برای همیشه کلاس زبان اونجا رو ترک کردم :دی ... میگم استاد فکر نکنید سن و سال داره ها...زیاد زیادش 26–27ـــه... بنده خدا یه مدرک ناقابل تی.تی.سی هم نداره...

تاريخ 92/02/20سـاعت 19:18 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

الان یک عدد مهدیس با کوله باری از درس در خدمت شماست! (تصور کنید کوله باره زیپش باز مونده، شُر شُر درس داره ازش بیرون میریزه!) 

با اطمینان می تونم بگم الان اسم من و حمید می تونه به عنوان خر خوون ترین زوج تاریخ، در کتاب رکورد گینس ثبت بشه و این اصلاً هم خوب نیست! :دی 

این چند روز به همین منوال خر خوونی گذشت و انقدر هر روز حمید برنامه درسیشو واسم تکرار میکنه که دیشب خواب درسای حمیدو دیدم! خدایا، جفتمونو شفا بده!!! :| (حمیدمو بیشتر :دی) 

بخاطر همین تو این هفته ای که گذشت کمتر هم دیگه رو دیدیم و با شروع شدن کلاسای جبرانی شوهی شرایط سخت تر هم میشه... اما خب، فقط همین یک ماهه و بالاخره این روزا هم تــموم میشن و چیزی که باقی می مونه "یه عالمه روز واسه دیدن هم دیگس" :*

در کل این کلاسی که میرم خیلی فشرده و خسته کنندس (سه روز در هفته، 8 صبح تا 8 شب) و اکثراً هم شبا بعد از کلاس حمیدم میاد دنبالم و کنار همدیگه ایم، اما وجودش انقدر واسم بی نظیره که وقتی برمیگردم خونه، بر خلاف تصور خانوادم، یه مهدیس پر انرژی وارد خونه میشه و اینا همه معجزه عشقه! :* 

دیشب هم شوهی بعد از کلاس با ماشین اومد دنبالم و کنار هم بودیم... چیزی که خیلی حس خوبی بهم میده اینه که با وجود اینکه دیگه بعد از گذشت 12 ساعت ظاهرم به مرتبی و خوشگلی صبح نیست، اما هیچ وقت شوهی از این موضوع ناراحت نمیشه و همیشه واسش خوشگل ترین دختر دنیام! :*

چه بخوام به آشفتگی خونه خانم هاویشان باشم، چه شبیه سیندرلا قشنگ و رویایی، در هر صورت همیشه و همیشه مهدیس حمیدمم و اینجوریه که می فهمم حمیدم واقعاً عاشق خودمه! :*

بالاخره بعد از کلی غر زدن بخاطر خستگی پاهام و کفش بدی که پوشیده بودم، یکم آروم و قرار گرفتم و حمیدم ماشینو یه جای خلوت پارک کرد و اول از همه اون همه سوالای کنکوری که خواهر شوهی واسم پرینت کرده بود رو بهم داد (کلی شرمنده شدم، چون خیلی زیاد بودن!) و بعدم بهم گفت: 

♥- مهدیسم در داشبوردو باز کن... خانومم پیشاپیش روزت مبارک! :*

واااای خیلی خوشحال شدم! :)) دیدم تو داشبرد یه گل رز قرمز و ناز منتظرمه و اینطوری کلی خستگیم در رفت و شوهی رو بوس بوسی کردم و ازش تشکر کردم. [کلیک]

حالا با مانتو و کیف قرمزم و اضافه شدن یه رز قرمز، چه ست کاملی شده بودم اون موقع! :)) :* گاهی وقتا یه شاخه گل کوچیک انقدر می تونه آدمو خوشحال کنه که حتی گرون ترین کادو ها هم نمی تونن جاشو بگیرن!:* ممنونم ازت مرد مهربونم که همه جوره چه با چیزای کوچیک، چه بزرگ، یه عالمه خوشحالم میکنی! :*

بعدم شوهی جزوه فولادشو بهم نشون داد و نزدیک بود از خنده بترکم! :)) از بس که این پسر مرتب و تمیز و کامل مینوسه! یعنی یه چیز نمونه! :)) :* گاهی وقتا حسودیم میشه وقتی دوستای حمید از جزوه هاش کپی میگیرن! :)) 

بعدم دیگه انقد پاهام بی حس بود که شوهی دم خونه پیادم کرد و وقتی وارد خونه شدم، با دیدن گل، مامانم یه لبخند قشنگ زد و با وجود اینکه سعی داشتم گل رو قایم کنم تا پدرم نبینه، اما موفق نشدم و گل رو دید و از خجالت آب شدم! :"> اما خب چیزی نگفت! :دی


+ اینم یه جور تلپاتیه...اینکه شام ماکارونی داریم و ته دلم حس میکنم حمیدینا هم باید ماکارونی داشته باشن و وقتی ازش می پرسم، می فهمم حدسم درست بوده! :))  

+ این چند روز حسابی خودمو خجالت دادم و دو تا کیف و کفش و دستبند و انگشتر و چهار تا لاک خریدم :دی

+ شوهی مهربون یعنی... دلش نیاد خوراکیاشو تنهایی بخوره... واسه همین هفته پیش کلی بهم آلوچه داد، گرچه تا حدودی توسط بابام غارت شدن! :)) :*

+ وقتی مهدیس انرژی مثبت می فرستد!... :دی [کلیک] (با کیفیت عالی چاپش کردم، هر روزی که میگذره رو خط میزنم!) 

راهنمایی: اگه دانلودش کردین و مشکلی در باز کردن فایل داشتید، باید کلیک راست کنید و روی Extract Here کلیک کنید! :)  

تاريخ 92/02/10سـاعت 21:14 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

من عاشق بهارم و درختای با طراوتش و نم نمای بارونش... بهار بوی عشق میده، بهترین و قشنگ ترین روزای سال برای قدم زدن کنار عشقته و استشمام بوی نعمت های خدا... 

24 فروردین که یه بارون حسابی و خوشگل اومد، یکی از همون روزایی بود که کاملاً بوی هوای دو نفره رو میداد و ما هم فرصت رو از دست ندادیم و از قدم زدن زیر بارون تا تونستیم لذت بردیم. 

جای همیشگی شوهی منتظرم بود و وقتی رسیدم، قسمت خنده دار قیافه حمیدم بود که باعث شد کلی دلم واسش بسوزه :))  بخاطر اینکه کتاب امانتی ای که از من پیشش بود خیس نشه، کل راه با مکافات کتاب رو توی سویت-شرتش قایم کرده بود که حتی یه قطره آب هم بهش نخوره و صحیح و سالم تحویل من بده! :)) 

بعدم سریع قبل از اینکه شوهی موش آب کشیده شه، چتر رو بهش دادم و حالا یه دست شوهی چتری بود که بالاسرمون نگه داشته بود و دست دیگش کل مدت دور گردن من بود و تموم راه رو به همین شکل قدم زدیم و عاشقونه ترین و بامزه ترین لحظات بود. چون همش از یه طرف کیف من از شونم سر میخورد، از یه طرف شالم از سرم می افتاد، از طرف دیگه هم گاهی نزدیک بود باد چترو ببره و مسئولیت نظم دادن به تموم این شرایط بر عهده حمید بود! :)) :* 

تازه شرایط سخت تر زمانی شد که دو تا ذرت مکزیکی هم به تموم این شرایط اضافه شد و کلاً وضعیت خنده داری پیدا کرده بودیم و تو همین شرایط یکی از دوستای قدیمیم ما رو دیدو فک کنم با خودش گفت این دو تا دیگه چقد لیلی و مجنونن! :)) 


26 فروردین هم بخاطر علاقه شدید شوهی خان به فوتبال ناچار شدیم یک ساعت زودتر هم دیگه رو ببینیم و این بار حمیدم با ماشین دنبالم اومد و برای اولین بار این شعبه بستنی نعمت که تازه تو محلمون باز شده رو افتتاح کردیم و بسی کیف کردیم و آخرم تهش زیادی موندو انداختیم دور! :))

کل مدت یکی از دوستای حمید گیر داده بود که پاشو بریم استادیوم و حمیدم با کمال افتخار گفت: "امروز پیش مهدیسمم و نمی تونم بیام." و همین حرف کوچیک کلی بهم حس عشق و ارزش داد. :*

وقتی برگشتم خونه روی کاناپه کنار پدرم ولو شدم و وقتی دیدم پدرم با هیجان منتظر شروع شدن فوتباله گفتم:

- وای خدا چرا هر روز فوتبال داره؟! دیگه حالم داره بهم میخوره! :|

- این بازی خیلی حساسه!!! 

- آخخخخ بابا، آره میدونم، خبرشو دارم!!!

- ببینم نکنه حمیدرضا هم عشق فوتباله؟!! (بابام اسم حمیدو کامل صدا میکنه! :)) ) 

- بله متأسفــــانه، اما استقلالی اصیله! :| 

- مامانم (خطاب به پدرم): آره، استقلالیه مثه ما (خانواده مامانمیا استقلالین) چه کل-کلی بشه بعداً بین شما دوتا! :)) (بابام پرسپولیسیه!)

- من: [مهدیس با گونه های گل انداخته از خجالت]


چهارشنبه هم کلاسم زودتر تموم شد و حالا بهرین زمان بود که برای شوهی یکم بریم خرید و بگردیم... بر عکس همیشه، این بار اصــلاً در مورد سلیقه باهم تفاهم نداشتیم! :)) کلی هم دیگه رو حرص دادیم! :)) 

اون روز تنها نقطه مشترکمون زمانی بود که وقتی به یه مغازه لباس بچه فروشی رسیدیم، ناخودآگاه جفتمون سمت ویترین جذب شدیم و شروع کردیم به قربون صدقه رفتن و کلی توهمات در مورد نی نی هامون! :)) :* هر دومون بی اندازه نی نی دوست داریم، فکر کنم ازدواج کردیم فوری مدیسا وارد زندگیمون شه! :)) :* 


و بالاخره دیروز هم کنار هم بودیم و یکم آب و هوا عوض کردیم و دیگه خودمونو آماده کردیم برای یک ماه سخت که پیش رو داریم...

این ترم شوهی 21 واحد برداشته و باید این یه ماه باقی مونده رو حسابی بخوونه که به امید خدا بتونه 8 ترمه تموم کنه و در نتیجه روزای بهم رسیدنمون نزدیک تر بشه... :*

من هم که شدیداً درگیر درسم و از اونجایی که منابع نامحدوده، هر چقدر میخوونم تموم نمیشه! فقط خدا-خدا میکنم که زودتر 24 مرداد بشه و یه نفس راحت بکشم!!!

+ آیکـــن های مهدیس و حمید ... سر بزنید :دی (قبلاً جزء وبلاگ قالبا بود، جداش کردم.)

تاريخ 92/01/31سـاعت 17:46 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

این چند روز، بعد از زمانی که پدرم رضایتشو اعلام کرد، انقـــدر احساس آرامش پیدا کردم که خدا میدونه. گرچه یه جورایی انگاری از پدرم خجالت میکشم، اما مهم اینه که دیگه به هیچ وجه حس عذاب وجدان ندارم و حالا دیگه حتی راحت تر از همیشه و با اعتماد به نفس بیشتر پامو از خونه بیرون میذارم و پیش حمیدم میرم. :*

انقدر حس خوبیه که امروز صبح با خیال راحت پیش پدرم رفتم و گفتم "حمید میخواد گوشی بخره و منم دارم باهاش میرم بازار موبایل" و پدرم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد و این یعنی خود آرامش...

ساعت 10:30 بود که از خونه بیرون رفتم، ولی این بار به خاطر خلاص شدن از شّر ترافیک، تصمیم گرفتیم با مترو بریم، گرچه تأثیر آنچنانی هم نداشت و حدود یک ساعت بعد بازار موبایل رسیدیم.

حمیدم بالاخره تصمیم گرفت که اون هم مثل من ChaCha بخره و به این ترتیب یک میلیون باقی مونده که در نظر داشتیم رو نگه داشت و روی پول آیندمون گذاشت. 

واقعاً حمید برام باعث افتخاره که با وجود اینکه سنی نداره، اما بی اندازه به فکر آیندس و حاضره از خوشی هاش و خریداش بگذره و به جاش پول رو برای آیندمون نگه داره... همین باعث میشه که ایمان بیارم بهترین شوهی دنیا مال خود خود خودمه! :*

خلاصه بازم کلی گشتیم و گوشی ها رو امتحان کردیم و آخرم همون جایی که برای من گوشی خریدیم رفتیم و حالا این بار شوهی ChaCha اما مشکیش رو برای خودش گرفت. [کلیک] (مبارکت باشه عشق مهربونم)

لحظه ای که امروز خیلی به دلم نشست، موقعی بود که پدرم به گوشیم زنگ زد و احوالمون رو پرسید و آخرم خیلی مهربون گفت: 

"مراقب خودتون باشین." 

یه عالمه من و حمید ذوق کردیم... می بینی شوهی؟ یواش یواش داریم به آرزوهامون می رسیم! :* آره، فقط یه کم دیگه باید صبر کنیم... 


چهارشنبه شب هم ساعت 8:30، بعد از اینکه از کلاس اومدم، انقدر دلمون برای هم تنگ شده بود که طاقت نیاوردیم و همدیگه رو دیدیم. با وجود اینکه از شدت خستگی داشتم از حال می رفتم، اما وجود شوهی انقدرررر آرومم کرد و بهم انرژی داد که تموم خستگی هام پر کشیدن و رفتن! :*

از جمله شوک دادنای شوهی این بود که وقتی رو پاش نشسته بودم، یــهویی بلندم کرد و چند دور چرخوندتم و منم از خنده داشتم میمردم! :)) :* پسر کوچولوی دیوونه، همه کارات خوشحالم میکنه! :)) :* 


این چند روز با خووندن پست چند نفر از بچه ها که عشقاشون سرباز شدن خیلی تو فکر فرو رفتم... با خودم میگفتم بالاخره نوبت حمید هم میشه، یعنی وضعیت ما چی میشه؟ بدجور نگران بودم... چون احتمالاً زمان سربازی شوهی، ما سر خونه زندگی خودمون رفتیم و اون موقع یعنی باید تنها بمونم؟!! 

امروز که با شوهی صحبت میکردم، میگفت به احتمال 99 درصد به کمک پارتی که دارن، بتونه سربازی تهران بمونه و فقط صبح تا ظهر بره و برگرده خونه و چون اون موقع مدرک ارشد داره شاید تو پروژه های عمرانی ازش کمک بگیرن...

گرچه تا سربازی حمید خیلی مونده، اما خب این فکرا گاهی ذهنمو درگیر میکنه، اما شوهی خوب میدونه چطور دلمو آروم کنه :*


+ با وجود اینکه تو هفته 3-2 بار همدیگه رو می بینیم، اما چی کار کنم که انقدر دلم تنگ نشه؟ :(

+ مادر زن مهربون یعنی... صبح که دید من صبحونه خوردم و فهمید شوهی هیچی نخورده، سفارشی واسش شکلات کنار بذاره و ازم بخواد وقتی رسیدم پیشش شکلاتو یادم نره بهش بدم! :دی :*

+ از اینکه می بینم خیلیا به ما حسودیشون میشه لذت می برم و برعکس این افراد باعث میشن که ما هر روز بیشتر عاشق هم شیم :*

+ امروز مامان بزرگم داشت از جوونیاش تعریف میکرد، از خیاط مخصوصش و لباسای شیکی که براش میدوختن و اینکه کیف و کفشاش همه سفارشی بودن و خوشگلترین و شیک ترین زن فامیل بوده... یک آن بغضم گرفت... دلم سوخت... حالا الان اون خانوم خوشگل و با سواد پیر شده و روز به روز داره از عمرش کمتر و کمتر میشه :( اگه یه روز از پیشمون بره... من میمیرم...

تاريخ 92/01/23سـاعت 22:25 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بالاخره تعطیلات طولانی و البته بی ثمر عید هم تموم شد و دوباره مشغله های درسی و کاری از سر گرفته شد. 

زمانی که سال تحویل شد و کنار خانواده بودم، دقیقاً چند ثانیه بعد شوهی زنگ زد و با صدای ویبره، مامانمم با یه لبخند شیرین بهم گفت: "بدو برو تلفنتو جواب بده که منتظرته!" :)) :* 

و به این ترتیب امسال رو هم با صدای قشنگ و آرامش بخش شوهی شروع کردم و این پنجمین نوروزی بود که در کنار هم بودیم! :*

از خود تعطیلات بگم که همش به گشت و گذار و عید دیدنی گذشت و شوهی و خانواده هم تا 11 فروردین ویلاشون بودن و منم که اینجا در حال عیدی جمع کردن... :دی (چقد مفید!)

تا اینکه بالاخره بعد از سیزده روز دوری و دلتنگی، روز 12 ام در کنار هم بودیم و از دلتنگی زیاد انقد همدیگه رو مثه این پیرزنا ماچای تف تفی کردیم خدا می دونه! :)) :*

قشنگ ترین لحظه موقع غروب بود... لحظه اذان... من و شوهی روی نیمکت، صدای قشنگ و آرامش بخش اذان... سر من روی سینه شوهی و فقط سکوتی که بینمون بود و با عشق به اذان گوش میکردیم.

همین که به خودم اومدم دیدم چشام پر از اشکه... و شوهی آروم صورتم رو نوازش کرد و اشکام رو با پشت انگشتش پاک کرد و بغلم کرد... خیلی لحظه معنوی ای بود... الانم که یادم افتاد اشک تو چشام جمع شد.


سیزده بدر امسال هم که دوباره باغ عمه جان بودیم، با این تفاوت که خط دائمی همراه اول شوهی پیشم بود و مشکل اس ام اس حل شد! :)) :دی :* 

(واقعاً جالبه اس ام اس ایرانسل میرسه، اما نمی تونی با خود ایرانسل بفرستی :| ... فقط اینو یکم دیر کشف کردیم!!!) 

عمم اینا چند ساله یه باغبون افغانی خیلی معتمد دارن که هوای باغ رو داره و واقعاً آدم خیلی خوبی هم هست. امسال عید مثلاً واسه همه خوراکی از افغانستان آورده بود. :دی 

یه تخمه آورده بود اسمش "چلغوز" بود! :)) وااای خدا هممون ترکیدیم از خنده! آخه اسم قحطیه؟ :)) من که حتی امتحانشم نکردم :دی 

کل وقت رو هم که جلوی تلویزیون بودم و با غیبت با خانومای فامیل گذروندم :دی... حتی باغم نتونستم برم، چون باغبون ابله همسایه ویلای صاحبکارشو یواشکی به یه ایل اجاره داده بود و همشون از این خز و خیلا بودن، ما که همه بی حجابیم، نتونستیم بریم تو باغ خودمونم بگردیم، چون انقد بی فرهنگ بودن که سرشونو مینداختن میومدن باغ ما :|

خلاصه که سیزده بدر هم هر طور بود، بالاخره یه جوری گذشت و عصر هم برگشتیم خونه...


اما در مورد امروز :دی

همونطور که توی پست قبل گفتم، شوهی یه فکرایی در مورد گوشی برای جفتمون به سرش زده بود که بالاخره امروز نصفش (قسمت من) به مرحله عمل رسید. :دی

به این ترتیب امروز صبح شوهی دنبالم اومد.... و پیــــش به سوی خرید گوشــــی برای مهدیس! :)) 

شوهی اول اصرار داشت iPod رو بفروشیم و یه پولی روش بذاره و برای من گوشی بخره... اما من زیر بار نرفتم و متقاعدش کردم که بجاش Vivaz Pro خدا بیامرزمو بفروشیم و یه کوچولو کمک کنه و اینطوری گوشی بخرم.    

(توضیح: ویواز پرومو چند ماه پیش زدم ترکوندم، باطریش خراب شده بود.)

بماند که صبح چقدر از این مغازه به اون مغازه رفتیم تا بالاخره ویواز کذایی بنده به فروش رفت! :)) و بعدم مستقیم بازار بزرگ موبایل رفتیم و بعد از کلی فضولی و گوشی بازی....

"HTC Cha Cha" برای بنده خریداری شد [کلیک]... هووورااا :دی... دستت درد نکنه مهربون ترینم! :*

شوهی هم که قربونش برم فعلاً یه دل داره و هزارتا دلدار :)) بین خرید Galaxy S3 و Note 2 و iPhone 5 مونده... آخرم که داره به همین چاچا راضی میشه! :دی 

اما فعلاً دست نگه داشته تا قیمتا فیکس بشه و بالاخره تصمیم نهایی رو بگیره :دی


+ چند وقت پیش توی خواب تاریخ "92/1/14" رو دیده بودم... اصلاً فکر نمی کردم واقعاً قراره اتفاقی این روز بیفته.... امروز پدرم.... 

" امروز پـــدرم رضایت کاملشو در مورد من و حمید اعلام کرد!" خدااااا ازت ممنونم! 

این یعنی به حقیقت پیوستن یه رویا... بی اندازه عاشق پدرمم... مرسی پدر منطقی من. حالا هم مادرم و هم پدرم رضایت قلبی دارن.

+ عشق یعنـــی اینکه... شوهیت انقدر به فکرته که میره از خواهر شوهی و خالش پرس و جو میکنه و کرم ویتامینه مو برات میخره! :)) :* 

+ امروز بنا به دلایلی با خانواده هوس رفتن به محل قدیم رو کردیم...بعد از 12 سال... 

از کوچه بچگیام رد شدیم، خونمون... از جلوی همون بقالی که یه روز مهدیس کوچولو با دوستاش میدویدن میرفتن یه عالمه هله هوله میخریدن... از جلوی دبستانی که هر روز پیاده میرفتم... بغض داشت خفم میکرد... :(( :* هنوز اونجا بوی بچگیامو میداد...

+ راستی، آقا منم اعتراف میکنم: " بترکه چشم حسود!" :دی (بنا به دلایلی)

تاريخ 92/01/14سـاعت 23:54 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

Disclaimer: این پست شدیداً طولانی می باشد، مراقب چشمان خود باشید! :دی

خب از کجا شروع کنم؟ آهان از اینجا:


چهارشنبه 23 اسفند:

شب قبلش همچنان درگیر فکر خرید عیدی برای شوهی بودم و در همون حین با یکی از دوستام که متأهله اس ام اس بازی میکردیم و در کمال نا امیدی تصمیم گرفتیم صبح روز بعد، قبل از کلاس ریاضی، برای خرید عیدی برای شوهیا یه حرکت جانانه کنیم. :دی

صبح 23ام رسید...من و دوستم، دو موجود شدیداً سخت پسند، قوی و محکم با دیدی مثبت پیش به سوی خرید! :دی

مقصد اول: منیریه، ساعت 9:30 صبح (با فکر خرید گرمکن ورزشی برای شوهیا):

همون اولین مغازه ای که واردش شدیم هر دومون با یک نگاه یک دل نگو صد دل عاشق یه گرمکن فوق العاده شیک شدیم، خلاصه کلی تعریف و تمجید کردیم... تگ قیمتو که نگاه کردیم، جا خوردیم و از مغازه اومدیم بیرون :|

کل منیریه رو زیر و رو کردیم، همه گرمکنای پسرونه از دم جلف یا چیپ بودن و ما هم که هر دو دنبال چیز ساده و شیک بودیم، نزدیک بود اشکمون در بیاد، در نتیجه بعد از یک ساعت گشتن نا امیدانه راهی بازار شدیم.


مقصد دوم: بازار، ساعت 10:45 صبح (با فکر خرید پیرهن برای شوهیا):

از شلوغی که بهتره چیزی نگم! کشنده بود!... لباسا هم که دیگه بدتر... تموم لباسای مردونه رو که انگار از ماشین لباس شویی در آورده بودن چپونده بودن پیشت ویترین! هر مغازه ای رو که می دیدیم، انرژی مثبتامونو گوله میکردیم، ولی پامونو که میذاشتیم تو یا با دقت ویترینو نگاه میکردیم...هعـــی، نا امید می شدیم!!! :|

در نتیجه بعد از نیم ساعت گشتن،خسته و نالون داشتیم بازار رو ترک میکردیم که یک آن یاد پاساژ پلاسکو که یه دفعه پارسال با شوهی واسه خریداش رفته بودیم افتادم! درست جاشو یادم نبود... اما بالاخره با پرسیدن و یه عالمه پیاده روی رسیدیم.


مقصد سوم و نهایی: پاساژ پلاسکو، ساعت 11:45 صبح (همچنان به امید پیدا کردن تی شرت شیک!):

جز اینجا دیگه جایی نداشتیم و در هر صورت باید دید مثبتمون رو به حد نهایی میرسوندیم و برای شوهیای محترم لباس میخریدیم، چون آخرین فرصتی بود که بشه یواشکی براشون چیزی خرید. 

کلاً در اونجا دیدن دو تا دختر تنها واسه همه عجیب میزد! :)) چون یا همه زوج بودن، یا پسر!... با این حال ما هم کم نیاوردیم و تا تونستیم گشتیم و در آخر یه مغازه ای رو پیدا کردیم که تی شرتاش واقعاً نسبت به جاهای دیگه شیک بود. اینم متذکر شم که در حین گشت و گذار چقد به این تی شرتای جلف خندیدیم! یا همه کمر باریک با طرحای مسخره و اکلیلی بودن، یا از این پیرهن چهارخونه ها! :| 

نتیجه این شد که بالاخره دو تا تی شرت رو با تمام وجود واسه شوهی پسندیدم و خریدم و خیالم بسی راحت شد! دوست محترم بنده هم که گلوش همچنان پیش اون گرمکن گیر کرده بود، قرار شد بعداً خودش بره بخره!  

عصر که خونه رسیدم، مامانم فوراً افتاد رو کادوها و با سرعت نور کادو پیچیشون کرد و گذاشت تو پاکت مخصوص! :دی خوشم میاد مامانم اندازه خودم ذوق میکنه! :)) :*


جمعه 25 اسفند:

از اونجایی که شدیداً ذوق داشتم شوهی زودتر کادوهاش رو ببینه و اینکه چهارشنبه سوری حمل کادو با اون وضع سخت میشد، تصمیم گرفتم زودتر کادوی شوهی رو بدم! :دی :*

خلاصه عصر ساعت 6:30 شوهی خان جای همیشگی جدید دنبالم اومد و بالاخره سورپرایزی که از روز قبل بهش میگفتم رو دید! خیلی خیلی خوشحال شد و همین که خنده رو روی لباش دیدم یه دنیا انرژی گرفتم! زمانی که مادی شوهی و خواهر شوهی هم کادوها رو دیدن بسی کیف کردن و صد در صد پی بردن چه عروس خوش سلیقه ای دارن! [آیکن اعتماد به نفس بالا از نوع عروسانه]


یکشنبه 27 اسفند: 

از اونجایی که امسال عید من هیچی نخریدم، در پی یک حرکت فوق دقیقه نَوَدی با شوهی پیش به سوی خرید برای من رفتیم :دی ... یکشنبه ساعت 7 شب، یک عدد شوهی خوشگل با یکی از تی شرتایی که خانومیش واسش خریده بود دنبالم اومد! فوق العاده بهش میومد! کلی خر کیف شدم! :دی :*

کل فاز 1 رو گشتیم! آشغال دونی! انقد خودمو فحش دادم خدا میدونه! :| بیشتر سمت گوشی فروشیا جذب میشدیم (شوهی یه فکرایی داره واسه جفتمون، حالا بعداً اگه عملی شد میگم! :دی)...

آخرم دست خالی و پـَکـَر برگشتیم خونه و قرار شد فرداش بریم یه جای دیگه رو بگردیم! :| (راستی آب هویج بستنی هم خوردیم، یادم رفت :دی)


دوشنبه 28 اسفند: 

ساعت 9 صبح شوهی رو بیدار کردم و بعد از کلی کلنجار رفتن در مورد اینکه بوستان بریم یا قائم یا ونک، بالاخره نزدیکای ساعت 10:30 بود که شوهی با ماشین اومد دنبالم... تو راه پاساژ قائم بودیم که در عرض یک لحظه تغییر مسیر دادیم و سر از پاساژ ونک در آوردیم و بعد از کلی گشتن برای جای پارک ماشین، جست و جوی ما آغاز گردید! :)) اینم بگم که علناً از جلوی دام زهر آلود گشت رد شدیم، اما کاریمون نداشتن! :دی

گشتیـــم، گشتیـــم، گشتیـــم... :| بازم همه چی زشت :| بعضی جاها هم یه حرکتی میزدیم و لباس می بردم پُرُو میکردم و شوهی شیطونم یهو از لای در بهم نگاه میکرد و منم خندم میگرفت! :)) :*

نتیجه این همه گشت و گذار این شد که آخرین مغازه یه تاپی رو رفتم پرو کنم که یهو شوهی چشش به یه تاپ خوشگل تر افتاد و بالاخره فرجی حاصل شد و هر دوش مورد پسندمون واقع شد و به این ترتیب مهدیس بالاخره صاحب لباس عید شد! :)) (البته عیدی شوهی به خانومیش بود، دستت درد نکنه مرد من! :*)  بعدم از فرط گشنگی رو به ضعف بودیم و یه پیتزای جانانه به بدن زدیم :دی

راستی شوهی دو تا لاکم خرید، یکیش واسه من، یکیش هم واسه مامانم شد! :دی

خونه هم که رسیدم فوری تاپامو تنم کردمو بابا و مامانم خیلی خوششون اومد! واقعاً خرید با شوهی مزه داد، میدونم بنده خدا رو خیلی راه بردم و خستش کردم، ولی خب همه جوره باهام کنار میاد :)) :* یکی از چیزایی که بی اندازه خوشحالم کرد اینه که شوهی به سلیقم احترام میذاره و هر چـــی که خودم دوس داشته باشم رو میذاره بپوشم و ایراد بی جا نمیگیره و گیر الکی نمیده! ممنونم شوهی بی نظیرم! :*

عصرم با مامانم رفتیم مگامال، مامانم واسم 4 تا کاکتوس خرید! :)) :* بچه های جدیدمن، کلی دوسشون دارم! :دی


سه شنبه 29 اسفند: 

یه چهارشنبه سوری خیلی خوب!!! دوشنبه هفته پیش با شوهی خان حسابی خودمونو خجالت دادیم و به عبارتی مواد پول آتیش زدن خریدیم و همشون تو کیف بنده موندن برای امشب! :دی 

امشب هم مامانم سفارشی برای من و شوهی دو تا ساندویچ با نوشابه آماده کرد و نزدیکای ساعت 7:30 بود که چهارشنبه سوری ما شروع شد! :* 

اولش با اوقات تلخی من یه کوچولو به ناراحتی گذشت، اما همین که به خودمون اومدیم بازم خوشحال و خندون دست تو دست هم بودیم! :* حالا برعکس، امروز از صبح یه عالمه باد میومد و همین باعث شد زیاد آتیش سوزوندن واسمون راحت نباشه و واسه انداختن یه سیگارت مجبور بودیم  کلی تدارکات بچینیم که باد نزنه! :)) در همین حین هم یکی از ناخنای بیچاره من ذوب شد! :))

در کل امسال زیاد وحشی بازی نبود و اینم باید بگم که کل مدت شوهیم بی اندازه مواظب زنش بود و خیلی خوش گذشت، وسطای گشت و گذارمون بود که دوست صمیمی حمید هم که از بچگی با هم دوستن، به جمع ما پیوست و اونم منبع دینامیت بود و ما هم کلی فیض بردیم!:)) خیلی حس خوبی داشتم که شوهی تو تک تک حرفاش، اسمم بود...حس یه غرور غیر قابل وصف :*

آخرم نزدیک بلوک ما بزن و برقص بود و تا ساعت 10 پایین بودیم و ساندویچمونو خوردیم و آخرم کلی بوس بوس کردیم و بعد هم نخود نخود...(فک کنم نگهبانمون دید همو بوس کردیم! :| )

تا برگشتم خونه هم مامانم با کلی ذوق و شوق اومد در مورد امشب ازم پرسید. :)) 

خدا جونم، من چی کار کنم خب هی دلم برای شوهی تنگ میشه؟! :( هر روز...هر شب...هر ساعت هم ببینمش، همین که پامو میذارم خونه این دل من میگیره. بدجور دلم تنگ میشه واسش! :( :*

الانم شوهی رفت خونه خاله پوران و منتظرم تا برگرده... تا ابد عاشقتم حمیدم. ایمان دارم که بهترین مرد دنیایی، بهتـــریـــــن! :*:*:*

+ یه بسته و نیم سیگارت موند، ایشاا...واسه سال دیگه :دی

+ سال 91 با وجود این همه پستی و بلندیش بالاخره تموم شد... ته دلم یه حس خیلی خوب نسبت به سال 92 دارم، نمی دونم چرا... اما میدونم خیلی چیزای خوب در انتظارمونه :) 

+ برای تموم شما دوستای گلم، واسه تک تکتون از خدا بهترینا رو میخوام.

+ فرداش نوشت: عکس عیدی شوهی به من (غیر از کفشا!!!)... با iPod انداختم، خیلی کیفیت خوب نیس.  [کلیک] و [کلیک]

 ســــــــال نو مبــــــــارکــــــــــ....

تاريخ 91/12/30سـاعت 0:39 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

یواش یواش دیگه برنامه درسیم داره جدی و سنگین میشه و با این برنامه ای که ریختم نزدیک روزی 8 ساعت باید درس بخوونم و کلاً امسال دوران عیدم میشه خونه نشینی و درس خووندن. :(

هی به خودم انرژی مثبت میدم میگم مهدیس فقط "5 ماه و چند روز" دیگه مونده! یکم تلاش کن و باز دانشگاه خودت قبول شو و یه عمر لذت ببر! :× 

تازه شوهی مثه نی نیا تشویقم میکنه میگه باز دانشگاه خودتون قبول شی یه کادوی خوب پیش من داری! :)) :*

انقدر با دوستم اعتماد به نفس داریم که کلید کمد دانشگاهمونو به مسئولش پس ندادیم :دی ... گفتیم ما که سال دیگه باز برمیگردیم اصلاً چه کاریه؟ :دی

تازه واسه امور فارغ التحصیلی هم نمیخوایم بریم اقدام کنیم :)) بازم با این توجیح که ما بر می گردیم! :دی

××××××

آخه چرا هوا اینطوری شده؟!! باید این هوا رو گرفت مفصل کتک زد! تعادل نداره :دی ... 

پنجشنبه صبح که بیدار شدم جا خوردم وقتی از پنجره بیرونو نگاه کردم! اما چه فایده، شوهی که تو اوج مریضی بود و دانشگاه داشت و منم که تا شب کلاس داشتم و نشد امسال بریم برف بازی :( 

امشب هم ساعت 8 شوهی با ماشین اومد دنبالم تا کتاب اندیشه کذایی رو برام بیاره و چون نمیشد با این نم نمک بارون بریم قدم بزنیم، یکم رفتیم دور-دور و من آب هویج بستنی خوردم و شوهی هم چون هنوز گلو درد داره آب پرتقال خورد... :*

الهی من پر پر بشم واست که تو این چند روز نزدیک 2 کیلو وزن کم کردی :(( امشب تو ماشین همش دستش توی دستم بود و نوازشش میکردم و دستشو بوسای کوچولو میکردم. :* 

آخرم دیگه دلم طاقت نیاورد با همون وضع دست و پا گیر ماشین سرمو گذاشتم رو سینش :* بعدم که شوهی برم گردوند خونه و رفت بنزین بزنه بیاد :دی :)) 

تازگیا خیلی دل نازک شدم... هر روز و هر شبم هم دیگه رو ببینیم، بازم کلی دلم براش تنگ میشه! دست خودم نیست! :( :*

××××××

امروز مثلاً رفتم خرید... هیچی نخریدم! همه چی زشت، زشت، زشت!!! دلم میخواست این کلمه "زشت" رو با فونت 200 می نوشتم اوج قضیه رو درک کنین! :&

همه لباسا شبیه لباس تو خوونن و انگار صد ساله تو انبار مونده بودن! حالا باز یکی-دو تا تاپ نو و رو نشده در مقابل فک و فامیل دارم، همونا رو امسال میپوشم! :دی ...کیف و کفشم که یه ماه پیش خریدم...


+ دلم واسه آپای طولانی و پر از ماجرام تنگ شده، اما حرفی واسه زدن ندارم، ینی همه چی تکراریه! :| 

+ میخواستم خاطره کوهنوردی پاییزمونو بنویسم، گفتم شاید خیلی طولانی شه یا وسطش نصف ماجرا رو یادم رفته باشه :دی 

+ تازگیا خیلی حس خوبی میکنم که خانوادم اونقدر مثل قبل بهم گیر نمیدن و هر وقت از خونه برم بیرون نمیگن چرا (البته خودم حد و حدودش رو میدونم)... این یعنی اینکه به حمیدمم کاملاً اعتماد دارن :*

+ آهنگ I Knew You Were Trouble تیلور سوئیفت از مخم بیرون نمیره دیگه دیوونم کرده! :|

+ عکس مدیسا رو از وبلاگ الهه کش رفتم :دی یعنیخود ِخود مدیساس! [کلیک]

+ واسه شوهیاتون عیدی چی میخواین بگیرین یا چی گرفتین؟ :دی 

تاريخ 91/12/19سـاعت 21:41 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

این چند روز که همش به مریضی و کسلی گذشت... حالا که حال من بهتر شده شوهی خان داره مریض میشه... هر بار که سرفه میکنه این دل من هـُرّی میریزه... اصن طاقت ندارم بی تابی شوهیو ببینم! :( :*

حالا هم که بیرون بودیم اول قول دادیم به هیچ وجه بوس بوسی در کار نباشه، اما مگه میشه دَووم بیاریم؟ :)) آخرش به کلی بوسای ریز و درشت ختم شد و قول اینکه تا رفتیم خونه کلی خودمونو به قرص و دارو ببندیم! :دی :* 

الهی من قربونت برم که وقتی مریض میشی مثه پسر کوچولوای مظلوم میشی! :)) :* کم مونده بود امروز تو بغلم خوابش ببره و منم کلی کیف میکنم وقتی نوازشش میکنم و می بینم تو بغلم انقد آروم میشه :*

دیگه همین... :( :*

+ امروز حمید میگه فک کنم مدیسا هم مثه مامانش پر حرف شه! :| :)) منو میگیا، انقد قاطی کردم، کلی به روم بر خورد! :دی... بعد تصمیم گرفتم روزه سکوت بگیرم، اما شوهی بالاخره به حرفم انداخت! :* :دی

+ انقد خوشم میاد وقتی میام خونه مامانم حال حمیدو میپرسه! :)) مادر زن از این مهربون تر اصن وجود داره؟!!! :* (خدا از نوع مادر شوهرشو نصیب کنه ایشاا...)

+ پروژه یادگیری آشپزی به تعویق افتاد! :دی (حوصلم نمیاد!!! ) 

+ آخ جووون دیگه چیزی تا چهارشنبه سوری و عید نمونده، فقط اینکه همه 29 اسفند چهارشنبه سوری رو جشن می گیرن ؟ :دی شوهی باید بره کلی وسایل مردم آزاری مهیا کنه باز بریم یکم بخندیم! :دی

+ کماکــان حوصله خرید تاپ و بلوز ندارم! (کیف و کفش قبلاً خریدم!) :| 

+ دلم واسه دانشگاه و دوستام و صد البته "حراست و گیر دادناش" تنگ شده :( :دی

+ همین الان شوهی گفت بدجور تب کرده! :(( الهی مهدیس واست پر پر بشه عشق زندگیم! :(( :*

+ جواب صندلی داغ (150 سوال!) ادامه مطلب! :دی (رمز نــــداره!!!) 

+ تا حالا کسی احساستتونو دزدیده؟! => *نمونش اینجاس*  هیچ وقت ازش نمیگذرم...یه دزد کثیف.

بعدا نوشت: آخه یکی نیست بهش بگه خنگول تو که آدرس عوض میکنی میشه راحت پیدات کرد، تازه اسکرین شات هم از دزدیت دارم! :))  اینجا و اینجا 


ادامه نوشته هام
تاريخ 91/12/13سـاعت 21:20 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

همش دلم هیجان میخواد! ینی همش دنبال یه اتفاق جالب میگردم، اما این چند روز بدجور تکراری گذشت... 

روزا که مشغول درسم و عصرا هم اکثراً یه روز درمیون پیش شوهیَم و ما هستیم و خل و چل بازیای مخصوص خودمونو و بحثای علمی تموم نشدنیمون در مورد درسای سرکار آقا و انتخاب واحد تخیلیشون! :دی :*

ینی فک کنم هیچکس اندازه ما از اینکه انقدر درباره درس حرف بزنه لذت نمیبره! :)) طوری شده که دیگه من اکثر استادای حمید و اخلاقشونو میشناسم! :)) 

امروزم زمان ثبت نام کنکور کاردانی به کارشناسی بود و زود-تند-سریع اینترنتی ثبت نام کردم... به احتمال زیاد کنکور میفته 24 مرداد، یعنی دقیقاً فردای تولدم و منم هــــی استرسی میشم! :-S

نمی دونم چرا همیشه هرچی وقایع درسیه، یا باید به تولد من مربوط شه یا سالگرد عشقولینگ من و شوهی خان!... :| 

خلاصه که امروز عصر هم با شوهی بیرون بودیم... کلی اصرار کرد که با وجود این سوز هوا بذار با ماشین بیام دنبالت بریم یکم دور بزنیم، اما نمی دونم چرا از ماشین خوشم نمیاد، اکثر دوس دارم بریم رو نیمکت بشینیم تو این سرما هم دیگه رو بغل کنیم...بیشتر مزه میده! :* 

رفتیم ذرت خوردیم و منم ریمل خریدم (آخ که من و ریمل عالمی داریم باهم!) و بعد جای همیشگیمون رفتیم و یکم صحبت کردیم و بوس بوس کردیم و برگشتیم خونه... :*

وای که عاشق دلبریاتم پسر کوچولو :)) امشب زاویه ماه پشت یکی از ساختمونا خیلی جالب بود، با ذوق به حمید میگم: 

♥- واااای حمیدم ببین چقدر ماه ناز شده!

♥- کو ماه؟ من که ماهو تو آسمون نمی بینم؟!

♥- واااا حمید؟!! :| 

♥- اییی! خب الان ماه تو بغل خودم نشسته دیگه! :دی :*

و منم میزنم زیر خنده و کلی شوهی رو ماچ ماچیش میکنم! :)) :* عــــــاشقتم تموم جونم! :)) :* 


یکم از کلاس کنکور بگم... اینکه 6-7 نفر بچه های دانشگاه خودمون همگی اونجا ثبت نام کردیم و کلاً اونجا فعلاً بدست ما میگرده با دیوونه بازیامون :دی... 

همه توقع دارن چون شریعتی درس خووندیم الآن باید با عینک ته استکانی و یه عالمه ریش و سیبیل در خدمت باشیم! :)) مگه هرکی درس خوونه باید تخیلی باشه قیافش؟! :|... ساعت کلاس خیلی طولانیه، اما خوش میگذره! :دی 


+ چند شب پیش که Grammy Awards داشت، بعدش شوهی بهم اس ام اس داد که خانوم من از تموم کسایی که تو این مراسم بودن خوشگل تره! :دی... انقد حس خوبی بهم دست میده که انقدر واسه شوهیم عزیزم! :* :دی

+ تصمیم گرفتم یکم آشپزی یاد بگیرم... از قضا یکی از نکاتی که مادی شوهی متذکر شدن این بوده که " آیا مهدیس آشپزی بلده؟ :دی :))" و همین جرقه ای شد برام برای یادگاری آشپزی! :دی

+ کلاً باید یکم کار تو خوونه رو یاد بگیرم... یه دور میام اتاقمو جارو برقی بکشم از نفس میوفتمو ول میکنم...نمی دونم بعداً چطور باید یه خونه رو اداره کنم! گرچه خونه خودمون کارا نصف به نصف و نوبتی با شوهی انجام خواهد شد :دی 

+ کلاً حس میکنم دیگه اون مهدیس شیطون نیستم... حس میکنم تو این چند ماه خیلی بزرگ شدم :( 

+ این پست رو اختصاص میدم به "صندلی داغ"... هر سوالی دارید مسالمت آمیز بپرسید و دفعه بعد جوابا رو به صورت یه پست میذارم! :دی  


"خدایا بخاطر همه چی ازت ممنونم..."

تاريخ 91/12/06سـاعت 21:9 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

توو این چند وقت خیلی اتفاقا افتاد که تقریباً من از خیلی از قسمتهاش تا دو-سه روز پیش بی خبر بودم، از جمله اینکه این چند وقت مامانم و حمید با هم چند باری در ارتباط بودن و بیرون همو دیدن و خیلی صحبت ها پیرامون آیندمون صورت گرفته...

خلاصه صحبت ها به این ترتیبه که ایشاا... با اتمام درس حمید، وضعیت عوض میشه و نامزد میشیم که تا اتمام درس حمید هم حدود 1 سال و نیم مونده... چون حمید تازه ترم 6 رو شروع کرد و همچنین نیاز به کار داره.

حمید هم شدیداً توی فکر کار افتاده، که گرچه فعلاً امکان پذیر نیست و تا این سه ترم باقی مونده نگذره نمی تونه کاری کنه، چون با توجه به رشتش، شاید نیاز شه که شهرستان کار کنه... 

حاصل صحبت حمید هم با خانوادش این شد که تو این مدت یک سال بتونیم "خودی" نشون بدیم و به دو طرف خانواده ثابت کنیم که بزرگ شدیم و توانایی استقلال پیدا کردن و روی پای خودمون ایستادن رو داریم...

وقتی از خانواده ها پرسیدیم که خب نظر شما درباره رابطه ما چیه، جالب اینه که دو طرف اینطور جواب دادن که به از نظر ما شما نامزد هستید و ما شما رو دوست دختر-دوست پسر تلقی نمی کنیم و مهم هم اینه که ما که اعضای خانواده هستیم کاملاً از روابط شما آگاهیم و می دونیم هدفتون از با هم بودن چیه، تا این مدت هم بگذره...

فرهنگها فرق دارن... شاید ازدواج یه دختر توی خانواده و فامیل من توی این سن یه فاجعه به شمار بیاد و بسته به فرهنگ هر خانواده ای با توجه به شهری که اصلیتشون از اونجاس و پیشینه ای که دارن مسلماً تفکرات هم فرق می کنه، برای همین یکم دیگه باید صبوری کنیم... 

شاید نباید خیلی به اعداد و ارقام و گذر روزها وسواس داشته باشم...در هر صورت این چند روز این بهم ثابت شد که صد در صد من و حمید برای هم ساخته شدیم که با وجود این همه پستی و بلندی توی رابطمون باز هم راه برگشت پیش هم رو پیدا کردیم... 

مهم اینه که دو خانواده با این وصلت 100 درصد موافق هستن و همه چیز به اتمام درس حمید و پیدا کردن کارش ارتباط داره... 

در کل خیلی آرامش گرفتم...خیلی...


ولنتاین امسال هم ساعت 5:30 شوهی خان اومد دنبالم و پارک نهج البلاغه رفتیم و شام خوردیم و شوهی خان بهم ثابت کرد که رانندگیش واقعاً عالی شده! :)) :*

شاید یکی از بهترین لحظه های اون روز، قبل رفتنمون بود که مامانم ازم خواست حتماً حلقه هامونو دستمون کنیم! :)) :دی

حس خیلی خوبی دارم وقتی می بینم مامانم انقدر حمید رو دوست داره! حمید دیگه شده پسر مامانم! :)) 


+ کلاس کنکورم شروع شده، باید حسابی زحمت بکشم. :|

+ کم کم به همتون سر میزنم و پست هاتون رو میخوونم.

+ می دونم راحت اینجا درد و دل میکنم، اما دوست ندارم کسی به حمیدم توهین کنه، اون همسر منه.

+ مادی شوهی واسم یه عطر آورد.

تاريخ 91/11/29سـاعت 20:32 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

فعلاً نمی تونم قطعی چیزی بگم...

حمید قراره با خانوادش صحبت کنه...

اما فعلاً مادرش مکه هستش و تا برگرده چند روزی مونده...

نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته... 


+از تموم شما دوستای خوبم خیلی خیلی ممنونم که انقدر به فکرم هستید و نگران. واقعاً دوستون دارم :*

+ سریال "زمانه" بدجور حرصم میده!!!

تاريخ 91/11/16سـاعت 22:17 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بالاخره هر اومدنی رفتنی هم داره!...نه به دو-سه ماه پیش که تموم وقتم رو اینجا و پیش شما دوستای گلم بودم، و نه به الان که وقت کلیک کردن روی سایت بلاگفا رو هم دیگه ندارم!... 

از دیروز ترم جدید دانشگاه شروع شد و از اونجایی که ترم آخر هستش و همراهش کارآموزی رو هم باید بگذرونم، رسماً همین که فرصت کنم چند ساعت بخوابم هنر کردم! 

بعد از اون هم نوبت کنکور کاردانی به کارشناسی می رسه و این بار هم باید تمام تلاشم رو کنم تا مثل دوران کاردانیم به بهترین نتیجه برسم... 

به طور کل می تونم بگم سال سختی رو پیش رو دارم و به همین خاطر باید مدتی یک سری از علایق و سرگرمی هام رو محدود کنم... از جمله اینترنت و وبگردی... 

اما به هدفی که دارم می ارزه... اینکه زودتر بتونم این مراحل رو بگذرونم تا به روزای به حمیدم رسیدن نزدیکتر بشم... به خاطر همین نمی خوام کم بذارم و مطمئنم با وجود حمیدم در کنارم، به بهترین نتایج می رسم. 

امیدوارم چند ماه دیگه که برگشتم، از تموم شما دوستای گلم خبرای خوش بشنوم...امیدوارم که به تموم آروزهای قشنگتون برسید. 

تنها و تنها میخواهم زیباترین لحظات را در کنار تو بسازم!...

تاريخ 91/06/26سـاعت 20:32 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بالاخره مادر و پدر گرامی از مصرف بی اندازه اینترنت بنده به خشم آمدند و بعد از تموم کردن 4GB در عرض دو هفته، بنده را تنبیه نموده و به همین دلیل چند روز گذشته را در کمپ ترک اعتیاد به اینترنت به سر بردم!(کمپ خونه خودمون بود!) 

خلاصه، بعد از کلی غیبت دوباره برگشتم، اما به طور کل از این به بعد به اون اندازه که همیشه میومدم نمی تونم بیام، چون به زودی دوباره کلاسام شروع میشه و بخاطر اینکه ترم آخرم هست و در کنارش کارآموزیهم دارم، باید حسابی زحمت بکشم.

از این یک هفته بگم، یکی از احساسی ترین هفته های من و شوهی بود... طوری که باعث شد این اطمینان رو به شوهی بدم که تا ابد هم که شده منتظرش می مونم... در کنار همین هفته فوق احساسی، اتفاقای دیگه ای هم افتاد که باعث شد مامانم بیشتر و بیشتر از همیشه به حمید علاقه پیدا کنه... (کاش مادی شوهی هم منو انقد دوس داشت!)

در کنار تموم اینا، کلاً این هفته برام هفته "خرید" بود که نتیجش شد:

6 جفت کفش، یه کیف، دو تا مانتو، 3 تا شلوارک واسه خونه! 

خلاصه، بعد از خرید و برگشتن به خونه، تازه مامانم متوجه شد کفشی که خریده پاشنه یکیش کلفته و اون یکی باریک! حواس نیست که! منم از فرصت استفاده کردم و گفتم ناراحت نباش، فردا صبح با حمید میریم عوضش میکنیم.

تا اینکه امروز ساعت 10:30 شوهی خان نزدیک ایستگاه جدید متروی شهرکمون اومد دنبالم و پیش به سوی تعویض کفش مادر زن! 

بعد از تعویض کفش، یکم ویترینا رو نگاه کردیم و کلی کفشای کوچولو و خوشگل واسه مدیسا و آدرین پسند کردیم! وای خدا! نمی دونم چرا هر چیزی که مربوط به نی نیه انقد دلمونو می بره!

دیگه حدوداً ساعت 12 بود که رسیدیم اکباتان و بعد از خوردن نهار در SFC و کمی عشقولی شدن برگشتیم خونه، گرچه انقد دوستای حمید بهش زنگ زدن که در مورد انتخاب واحد باهاش مشورت کنن که یه لحظه دلم خواست گوشی رو از دست شوهی بقاپم یه دونه هواااار قشنگ سر دوست عزیز بکشم که انقد زنگ نزنه!!!

واقعاً انتخاب واحد کردن توو دانشگاه آزاد مثه مسابقه می مونه! واسه راحتی کار واحدا رو نصف کردیم و نصفیش رو من انتخاب کردمو باقیشو شوهی! 

توو این یه هفته یه اتفاق دیگه ای هم افتاد که باعث شد بیشتر حس افتخار و غرور بهم دست بده که حمیدمو دارم...

مهدیس: وااای حمید! سگرو نگاه کن که تو بغل پسرس! بعدنا یه دونه واسم بخر دیگه...

سکــــــــوت...

مهدیس: حمیدم؟! شنیدی حرفمو؟ 

حمید: خانومم واقعاً نفهمیدی پسره کیه؟!

مهدیس: (در حال نگاه کردن به پسره که یه سیگار زیر لب داشت و وضع داغونی داشت) وااا نه! کیه؟! 

حمید: "ک" !!! 

مهدیس: واقعاً؟!!!! هی وای من! عوضی بود عوضی تر شده! 

حمید: خوبه، خوشحالم بعد این همه مدت الان ما رو باهم دید و دید دستامون تو دستای همه...

مهدیس: آره واقعاً... حمیدم بی اندازه بهت افتخار میکنم... خدایا ازت ممنونم که شوهی من با همه فرق داره...ازت ممنونم که انقد پاکه... مرد خودمی! بهترینی حمیدم! 


خدایا ازت ممنونم که این فرشته بی نظیرت رو وارد زندگیم کردی!


+ توی یه سایت انگلیسی زبان English Group Admin شدم خیلی خوشحالم! 

+ دموی T.T.C رو عاااااالی انجام دادم، استاد خیلی خیلی خوشش اومد!

+ هووورااا!!! شوهیم صاحب ماشین شد! (ریو)... در پوست خود نمی گنجم!


ممنونم این یه هفته که نبودم به یادم بودید...

تاريخ 91/06/12سـاعت 21:28 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

تو این یه هفته بعد از تولدم، شوهی امتحان دانشگاهش رو داد و همراه خانواده بازم مثل همیشه شمال رفتن... ینی این شمال شده هووی من! خب دیار مادر شوهیه دیگه، دوست دارن اونجا رو...گرچه من و مسترم کلی رویاها در مورد سفرای آیندمون داریم که یه قسمت مهمش شماله و کارایی که میخوایم کنیم...

خلاصه دیروز عصر بالاخره تهران برگشتن ولی چون کلاس T.T.C داشتم، مجبور شدیم 24 ساعت دیگه هم تحمل کنیم و امروز هم دیگه رو ببینیم.

گرچه این چند روز که شوهی خان شمال بود نذاشت آب تو دلم تکون بخوره... قشنگ ترین قسمتش زمانی بود که نصفه شب، وقتی همه خواب بودن، تنهایی لب دریا رفتو تا خود صبح باهم تلفنی صحبت کردیم... آخ که چقد دلم میخواست خودمم پیشش بودم، با هم توو ساحل قدم میزدیم، می دویدیم، تو ماسه غلط میخوردیم... ای خدا...

تا اینکه امروز یه شوهی خان خوشگل و خوش تیپ با یه تی شرت خیلی قشنگ، با استایل Skater Boy ای (که من بسی دوست میدارم) اومد دنبالم و دست تو دست هم، شروع کردیم به قدم زدن. 

اول از همه کارای T.T.C ام رو چاپ کردیم. آخه فردا نوبت دموی نهایی منه و بسی در پوست خود نمی گنجم و ذوق مرگم! فقط از خدا میخوام Grade ام A شه...

بعد هم که هوا دیگه تاریک شده بود جای همیشگی رفتیم و بعد از خوردن چیپس و رانی (باز رانی! باید یه تماسی با کمپانیش داشته باشیم خیلی تبلیغ میشه واسشون!) رسماً تو بغل شوهی خان وا رفتم و وااای بعد از یک هفته دوری و دلتنگی طعم لبای شیرینشو چشیدم!

(کل مدت 3-4 تا گربه رو به رومون نشسته بودن، چشم از رو ما بر نمی داشتن!)

نمی دونم...این بار انگاری از همیشه شیرین تر بود! انقدر وجودش، عطر تنش، نفساش بهم آرامش میده که اونقدر مادرم نمی تونه بهم آرامش بده... خیلی حس عجیبیه... نمی دونم حتی چطور توصیفش کنم! 

این رو هم باید بگم که به هیچ وجه اجازه نمی دم کسی بخواد ما رو از هم جدا کنه...خیلیا رو می بینم که میان و برای ما آرزوی جدایی میکنن یا هرکاری میکنن که بین من و حمیدم اختلاف بوجود بیاد، اما خیال باطل دارن... کارا و حرفای اینجور آدما فقط میشه سوژه روز من و حمید که کلی بخندیم و با خودمون بگیم:

" می بینی چقد برای همه مهمیم که حاضرن هرکاری کنن تا ما رو از هم جدا کنن؟! "

اما خدا...همون خدایی که هممون رو آفریده، قابلیت زندگی کردنو بهمون داده، همون خدا هم عشق رو توو وجود ما قرار داده...پس خودش هم همیشه پشتیبانمونه و از این بابت همیشه سپاسگزارشم.


تاريخ 91/06/01سـاعت 22:41 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بچه ها... توی شوکم... نمی تونم باور کنم. نمی تونم... 

یکی از بهترین حامی های عشق من و حمید...یکی از دلایل قوی موندنم...یه عاشق واقعی...

امروز از دنیا رفت!!! امروز رفت...!!!

.

.

.

عشقشو با گذاشتن یه یادگاری توی بدنش گذاشتو رفت!

یه عاشق واقعی واقعی!... تازه یه ماه بود بعد از کلی انتظار بهم رسیده بودن...

اما ... اما...

کلیه اش رو به همسرش هدیه کرد که اون سالم بمونه و ...

حالا...خودش رفت...

بچه ها براش فاتحه بخوونید...اون واقعاً برای من یه دوست بی نظیر بود...خیلی درسا بهم داد...باورم نمیشه... کامنتاش هنوز هستن...


واقعاً باید بهش افتخار کرد چون اون عاشق واقعی بود! 

 روحت شاد مهربونم! 


+ واقعاً متاسفم واسه اون کسی که می بینه کامنت دونی نیاز به تایید نداره و میاد از طرف حمید من کامنتای بی معنی و بد میذاره! 

تاريخ 91/05/27سـاعت 18:6 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

تقریباً آپ پرعکسیه، هرجا فلش دیدید ینی شامل عکسه: 

بالاخره روز موعد رسید... امروز مهدیس 19 ساله شد و پنجمین تولدش رو کنار تموم زندگیش جشن گرفت...

نسبت به تموم سالهای پیش حس متفاوت تری دارم، با ورود به عدد 20، انگاری وارد یه دنیای جدید شدم...دنیای تینٍــیجری تموم شد و رفته رفته آدمای دور و برم ازم توقعات بیشتری دارن و حالا دیگه باید بزرگ شدنم رو به همه نشون بدم. 

بعد از ساعت ها دور خودم چرخیدن و گوش دادن به آهنگای مورد علاقم در رادیو (آنلاین)، زمان این رسید که پیش شوهی مهربونم برم...

ساعت 7:30 جای همیشگی...آروم دستام رو گرفت و ازم خواست چشام رو ببندم و بعد با یه گل رز قرمز و خوشگل سورپرایزم کرد...

حالا نوبت سورپرایزی بعدی رسید... این بار هم چشمام رو بستم و بعدش که ازم خواست بازشون کنم، با سه تا  شیرینی که کنارشون شمع های صورتی رنگ 19 روشن بود، رو به رو شدم! خدای من چندین سال بود که شمع فوت نکرده بودم! بهترین حس بود که حالا بعد این همه مدت، کنار تموم جونم شمع تولدم رو فوت کنم!...

بعد هم بخش احساسی ماجرا رسید و یه عالمه هم دیگه رو بوس بوسی کردیم و سمت نیمکتا رفتیم تا زمان افطار برسه و شیرینی ها رو بخوریم...

کنار هم دیگه نشستیم و دستام رو گرفت و ازم خواست آرزو کنم... آرزوهام:

 همیشه سلامتی خودمون و خانواده هامون...

 و اینکه تا ابد در کنار هم باشیم و به کمک هم بتونیم آینده رو بسازیم و....

 و مهمترین بخش آرزوم اینکه بتونم برای همیشه همون دختری باشم که شبای قدر بهت قول دادم...همون شبایی که تا سحر باهم بیدار بودیم و اشک می ریختیم...

حالا نوبت بخش بعدی رسید که شوهی ازم خواست هوا یکم تاریک تر شد سرش بریم، چون میدونست قراره از خنده ریسه برم و ماچای یهویی در پیش داریم! منتظر بودن خیلی سخت بود!... 

در همین حین باز مسخره بازیمون گل کرد و پا شدم کلی ژستای خنده دار گرفتم تا ازم عکس بندازه، که در همین اسنا، هم کفی کفشم کنده شد و هم شالم به کیلیپسم گیر کرد و سوراخ شد! واااای خدا! به قول حمیدم میگفت الان بری خونه مامانت فک میکنه باهم کشتی گرفتیم!

بالاخره وقت افطار رسید و شیرینی هامون رو خوردیم، شیرینی سوم هم نصفه موند و انداختیم دور... حالا منم تشنه ام شده بود و با اون وضع کفشم نمی تونستم راه برم تا با حمیدم برم آب بخریم، برای همین منتظر موندم و بنده خدا شوهی بدو-بدو رفت آب بگیره و با شمارش دقیقم، بعد از 192 ثانیه برگشت! 

حالا دیگه حسابی هوا تاریک شده بود و بخش بعدی سورپرایزا رسید...4 تا کادوی کوچولو که شوهی با تمومقدرت بهشون چسب زده بود و به سختی باز میشدن! خلاصه به کمک حس لامسه 3 تاشون رو حدس زدم... دوتاشون شکلات بودن و سومی آب نبات چوبی...

و اما چهارمی...نمی تونستم حدس بزنم... همین که باز کردم...

.

.

.

واااای خداااای من یه پستونک با یه نامه کنارش! 

از خنده داشتم میمردم! الهی من فدای کارات بشم که می دونی چطوری بخندونیم! خب نی نی کوچولوی شوهیمم دیگه!

بعد هم کلی تو بغل هم بودیم و حرف زدیم...می تونم بگم امسال یکی ازجالب ترین تولدای عمرم بود! 

اینم عکس کادوی اصلی: 

اینجا


حمیدم مرسی، ازت ممنونم که با وجود گرونی طلا، برام این گوشواره خوشگل رو خریدی!

 عاشقتم مرد من!

آخ که چقد امروز با بی آینگی سعی کردیم گوشم کنیم اما نشد!


یکی از دوس جونیا پرسیده بود حمید سالهای قبل چی خریده بود: 

سال اول کتاب غرور و تعصب و یه عالمه لوازم آرایش و دوتا عروسک کوچولو که الان پیش حمیدمن عروسکا، چون اون سال مامانم اجازه نداد عروسکا رو بیارم خونه! 

سال دوم یه سرویس بدلیجات شامل گردنبد و گوشواره و انگشتر، که یه بار سال 89 از دست حمیدم خیلی عصبانی بودم از بینشون بردم و برای این کارم تا عمر دارم خودم رو نمی بخشم...

سال سوم یه عطر و یه عروسک جیگولی....

سال چهارم یه گردنبد طلا که امسال سعی کردیم ستش گوشواره رو انتخاب کنیم...


تموم دوستای مهربونم، از تک تکتون بی اندازه ممنونم که به یادم بودین و بهم تبریک گفتین و خیلیاتون هم تو وبلاگای قشنگتون باز هم به یادم بودید و علاوه بر این ها کلی کارتای خوشگل بهم دادین، بی نظیرتریندوستای عمرم هستید...

حالا یه فایل مخصوص دارم که تموم یادگاری های شما رو توش نگه میدارم و تا عمر دارم حفظشون میکنم. خیلی دوستون دارم!....

بخاطر حادثه آذربایجان خیلی متاسفم، خدا به خانواده هاشون صبر بده...

تاريخ 91/05/23سـاعت 23:20 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

دقیقاً چند کلمه ای از پست جدید رو نوشته بودم که در کمال ناباوری شوهی خان زنگ زد و قرار شد هم دیگه رو ببینیم...با توجه به اینکه فردا و پس فردا شوهی امتحان میان ترم داره اصلاً نمیشد همدیگه رو امروز ببینیم، اما انقد دلتنگ شده بودیم که حمیدمم دلش طاقت نیاورد. 

با سرعت نور حاضر شدم و رأس ساعت 7:30 قدم زنان کنار همه کس و جونم بودم. تو این چند روز یکی از موضوعایی که ذهن حمیدمو درگیر کرده بود، خرید کادوی تولدم که بیست و سوم مرداده بود و از اونجایی که حمیدم همیشه دوست داره چیزی رو برام بخره که بدردم بخوره و ازش استفاده کنم، تموم نظریه هاشو باهام در میون گذاشت...

خلاصه، از خرید ساعت و ست کیف و کفش و مانتو و خرید گوشی و ... شروع شد تا به "فکر امروز" ختم شد. گوشی که مطلقاً نمیشد، چون کلکسیون که نمیخوام جمع کنم و رسماً مامان-بابام سرمو می بریدن! 

باقی نظریه ها هم اونچنان به دلم ننشستن و حمیدم خودش متوجه شد... بنابراین امروز دست به دست هم کل مغازه های مربوطه رو زیر و رو کردیم و بالاخره اون چیزی که به دل جفتمون نشست رو خریدیم که فعلاً دربارش حرفی نمی زنم، تا روز تولدم...به شوهی هم قول دادم تا روز تولدم تو کمدم بذارمشو بازش نکنم! 

حالا دلیل عجله شوهی برای خرید کادو این بود که ادددد از شانس زیبامون روز تولد من، شوهی امتحان پایان ترم داره و اون چند روز بکوب باید بخوونه... اینم بگم که مستر بنده بسیار درس خوونه و به عبارتی درس رو میخوره، نه که بخوونه! الهی فدات بشـــــــــم من مـــــرد!

بعد از خرید کادو، پیاده در حال برگشتن به سمت خونه بودیم که موضوع صحبت به زمان ازدواج و مشکلاتی که سر راهمونه رسید... نمی دونم چطور بگم، من به عنوان یه دختر احساسی تصمیم میگیرم، اما شخصیت حمیدم از همون اول خیلی بر اساس منطق بوده و کلاً دوست داره همه چی بر پایه عقل و فکر درست پیش بره و برعکس من دوست دارم همه چی مثل فیلما باشه و می دونم درست نیست...

اما صحبت امروزمون خیلی بهم کمک کرد تا آروم بشم... حالا که به حرفای شوهی فک میکنم می بینم واقعاً آره، زود ازدواج کردن کار آسونی نیست، اونم تو این دوره زمونه... ما هنوزم باید صبوری کنیم... کم کمش تا زمانی که حمیدم درسش تموم شه (دو سال دیگه لیسانس میگیره)... جفتمونم خانواده هامون سر گنج ننشستن که بتونن بهمون کمک آنچنانی کنن و در کنار اون متاسفانه ازدواج تو سن کم براشون مسئله جا نیوفتاده و مسخره ایه... 

حمیدم میگه من دلم نمیخواد زندگی بخور و نمیری برات درست کنم که هربار چیزی ازم خواستی شرمندت شم و بگم پول نداریم و مجبور شم دستمو سمت خانوادم دراز کنم... ممکنه زمان بهم رسیدنمون یکی دو سال اینور-اونور شه،(ینی سه-چهارسال دیگه) اما حداقل میخوام قوی و با اعتماد به نفس، بدون ترس مستقل شیم... 

آره...حالا که نیمچه فکری که دارمو میریزم روی هم می بینم درست میگه و واقعاً هم در حد خودش داره تلاششو میکنه...کدوم پسری تو این سن پول تو جیبی ای که خانوادش میدنو پس انداز میکنه برای آیندش؟ کدوم پسر تو این سن انقد مَــآل اندیشه؟ 

همینا باعث میشن وقتی حمیدم رو با پسرایی که دور و برم هستن مقایسه میکنم، بیشتر و بیشتر بهش افتخار کنم و این اطمینان رو بهش بدم که تا هر موقع که لازمه و خدا میخواد صبورانه کنارش بمونم و برای بهم رسیدنمون مثل خودش بجنگم...اما عاقلانه...

از این چند روز هم بگم که همچنان کلاس T.T.C ادامه داره و خیلی خیلی لذت می برم... خداوکیلی معلم شدن کار آسونی نیست... استاد هم ظاهراً ازم راضیه و تعریفمو پیش مامانم کرده! 

یکی دیگه از مواردی هم که این چند روز خیلی سرمو گرم کرده، اینه که... بـله! مهدیس کارآگاه میشود!!!

یه مدت طولانی ای تو سایت Yahoo! Answers فعال بودم و در بخش Languages تونسته بودم برچسب Top Contributor بگیرم... برای همین اکثراً جواب هام Best میشدن و خیلیا به ترجمه هام اعتماد میکردن...

چند شب پیش در حال گشت و گذار بودم که دیدم یه ایمیل از طرف یه خانوم 29 ساله آمریکایی بهم رسیده که ازم خواسته مترجمش شم تا دوتایی به یه موضوعی پی ببریم! 

موضوع از این قراره که همسر ایشون یه آقای ایرانی هستن که به کمک همین خانوم Samantha تونسته ویزا بگیره و آمریکا بره...اما اخیراً Sam به همسرش مشکوک شده بود و به هر طریقی رمز ایمیل شوهرش رو پیدا کرده و حالا هم با انبوهی از ایمیل های فارسی از طرف دخترای مختلف رو به رو شده!

حالا هم به کمک هم داریم مسئله رو ریشه یابی میکنیمو خلاصه کلی باهم حرف میزنیم... خیلی خیلی خانوم خوبیه...کاش شوهرش قدرشو میدونست...


+ هووووم...الان که دارم این پستو می نویسم شوهی خان خوابیده که ساعت 2 بیدار شه و تا صبح کلی تمرین حل کنه!

+ به لطف پدر مهربانم 15 گیگ عکس و آهنگمو زده بود از تو پی سی پاک کرده بود که بعد از کلی عملیات احیا، دوباره برگردونده شدن! ینی رسماً دلم میخواست بابامو به قتل برسونم! 

بعداً نوشت: همشون پاک شدن!!! همشون!!!!!!!!!!!!! تموم زحماتم از سال 85!!!!!

بالاخره بعد از این همه مدت خانومی کردمو یه لاک ناقابل به این ناخونا زدم! حالا خوبه روزای دانشگاه که نباید لاک بزنیم همش ویرم میگیره رنگ و وارنگ لاک بزنم...اما حالا!...


فرداش نوشت: بچه ها تورو خدا برای دوستای گلم "تمنا و رضا" و همچنین دوست عزیزم "مهسا" دعا کنید...دعا کنید مشکلاتشون حل شه و خانواده هاشون راضی شن بهم برسن!

تاريخ 91/05/14سـاعت 23:0 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

هفته قبلش بود که بازم مثل همیشه به بهانه کتابخونه رفتن بعد از کلی تلاش، تونستم از خونه بیرون برم تا برای مدت کمی بتونم کنار حمیدم باشم... همه چیز عادی بود...مامانم خواب بود و پدرم هم مشغول تلویزیون دیدن بود...  

منم بعد از هفتادو هفت قلم آرایش کردن و یک ساعت مو صاف کردن از فرصت استفاده کردم و بدون اینکه خودمو نشون بدم خداحافظی کردم و از خونه بیرون رفتم... (جوونی کجایی؟ الان عارم میاد بهم بگن آرایش کن!

مثل همیشه شوهی خان وسط راه اومدم دنبالم و از ترس اینکه کسی نبینتمون فقط سلام کردیم و دست دادیم و ازش خواستم جلوتر از من راه بره تا کسی شک نکنه... 

باز هم همه چی عادی به نظر میومد...

خلاصه، به کتابخونه رسیدیم و بعد از تعویض کتاب، خوش و خرم بیرون اومدم تا بریم کنار هم بشینیم اما یک آن...

پدرم رو داخل محوطه دیدم که دست به کمر وایستاده و به ورودی کتابخونه ذل زده!.... تموم وجودم سرد شد! به خودم لرزیدم... چیزی که همیشه وحشتش رو داشتم اتفاق افتاده بود! 

سریع راه افتادم... حمید هم متعجب شده بود که موضوع از چه قراره... با اینکه پشت سرم بود فوری اس ام اس دادم:

 - بابام کل راه تعقیبمون کرده بود. فقط دنبالم نیا...

 - مهدیس امکان نداره! مطمئنی؟ اما کسی پشتمون نبود که!...

 - چرا بوده! ما سرمون گرم بود!... بیچاره شدیم...تو محوطه وایستاده بود الان... 

خلاصه دو تا پا داشتم، دو تا دیگه هم قرض کردم و با تمام تلاشم که انگار همه چیز عادیه و من هم اشتباهی نکردم خونه برگشتم... فقط خدا رو شکر میکردم که امروز رابطه من و حمید در حد دست دادن بود و نه بیشتر... 

همین که قیافه بهت زده ام رو مامانم دید، ازم پرسید چی شده و من هم که دیگه طاقتی برام نمونده بود زدم زیر گریه:

 - آخه چرا شما به من اعتماد ندارین؟ یه کتابخونه هم نمی تونم برم! امروز بابا دنبالم بود!

 - خب مگه چی شده؟ تو که کار اشتباهی نکردی...مثل خانوما میری و برمیگردی دیگه! 

 - حالا هرچی! (تو دلم گفتم خبر نداری!)... اما دیگه اون ماجرای اشتباهای قدیم تموم شد!

 - مهدیس تو خودت با اون دوستای بدت(م و م.ه) باعث شدی ما بدبین شیم! حالا هم سعی کن اعتماد ما رو جلب کنی! 

 - دست از سرم بردارید! خستم کردید!...

با گریه سمت اتاقم دویدم و مثل همیشه با قدرت تمام در رو کوبیدم و روی تختم افتادم و شروع کردم به گریه... به خاطر یه اشتباهی که یک بار در عمرم کرده بودم (دوست شدن با ک) مجبور شده بودم تا آخر عمر ضربه بخورم... مادر و پدرم، یعنی نزدیک ترین کسام بهم اعتماد نداشتن...چون انتظار بیشتری هم از یه دختر14 ساله نداشتن...

پدرم خیلی معمولی بدون اینکه علامتی از خشم تو چهرش باشه به خونه برگشت... هر لحظه منتظر بودمعکس العملی انجام بده...اما هیچی...همه چی امن و امان... 


4 مرداد 87 رسید... در حال آماده شدن بودم که کلاس زبان برم که پدرم اومد و گفت (با نهایت خشم طوری که هر لحظه منتظر مرگم بودم!):

 - واسه چی این همه آرایش کردی؟ اصلاً چه معنی داره یه دختر 14 ساله همینچین ظاهری داشته باشه؟! اون از اون ابروهات که مثل زنهای 30 سالس و اینم...! دیگه کوتاه نمیام! 

مامانم ترسون و لرزون اومدو.... پدرم ادامه میداد:

 - فک کردی هفته پیش ندیدمت با اون پسره؟! فک کردی ما نادونیم؟ دمار از روزگارت درمیارم! دیگه حق نداری پاتو از این خونه بیرون بذاری! فک کردی اون شب ندیدم ساعت 3 داشتی زیر پتو یواشکی پچ پچمیکردی؟! نه...مثل اینکه هنوز منو نشناختی! بهت نشون میدم "پدر بودن" یعنی چی!...

فقط خلاصه بگم که آنچنان جنگ جهانی تو خونه راه افتاد که نظیرش رو ندیده بودم... پدرم کم بود، حالا هم که مادرم ماجرا رو فهمیده بود، اون هم پا به پای پدرم ادامه میداد... می ترسیدم...نمی دونستم چطور به حمید توضیح بدم که شوک نشه.(مادر-پدر من در اوج خشمشون هم هیچ وقت گوشیمو ازم نگرفتن.)

فقط با حمید اشک میریختیم...هر دو به شدت می ترسیدیم...شاید موقع اون رسیده بود که باهم خداحافظی کنیم...تموم درها به رومون بسته شده بودن... جدایی...

دو روز تمام همه چیز به همین منوال گذشت... هیچ چی نمی خوردم، خودمو تو اتاقم حبس کرده بودم...مادرم بالا تو اتاق تو فکر رفته بود و پدرم هم پایین تو دنیای خودش غرق شده بود...

دقیقاً همین روزا بود که سریال "ترانه مادری" رو شبکه سه نشون میداد... (خدا پدر و مادر سازندشو بیامرزه! ناجی ما بود!)... بالاخره مادر و پدر من با خودشون فکر کردن و تصمیم گرفتن منطقی با مسئله رو به رو شن و با سازش پیش برن... 

6 مرداد 87... ساعت 3، مامانم ازم خواست به اتاقش برم و تا باهم حرف بزنیم... آخرین امیدی بود که داشتیم...قلبم به شدت می تپید... 

 - مهدیس همه چیز رو در مورد این پسر برام توضیح بده... همه چیز...راست و کامل...

خلاصه منم همه چــــی رو تعریف کردم، ریز و درشت... از تموم خوبیای حمید گفتم، از اینکه با همه فرق داره... 

 - باشه مهدیس، اجازه میدم باهم باشین...اما یه شرط داره...

 - چه شرطی؟ 

 - اینکه سعی کنید رابطتون رو همیشه پاک نگه دارید و از حد و مرزها خارج نشید... این بار بهت اعتماد کردیم، خودت رو بهمون نشون بده... 

از شادی اشک تو چشمام حلقه زد... پریدم تو بغل مامانم و با تمام وجودم بوسیدمش... 

 - ازت ممنونم مامان! ازت ممنونم! مطئمن باش بهتون ثابت میکنیم که قدر این فرصت رو میدونیم! 

هیچ وقت اون لحظه ای که خبر رو به حمیدم رسوندم فراموش نمیکنم، همون لحظه که جفتمون از شدت شادی غرق اشک شدیم...خدا رو با تمام وجود شکر میگفتیم... آنچنان لحظه باور نکردنی ای بود که حتی غیرقابل وصفه... 

از اون موقع هم همیشه سعی کردیم روی حرفمون بایستیم...به خانواده هامون ثابت کردیم که همدیگه رو از صمیم قلب میخوایم و تصمیم درستی گرفتیم...


طوری که گاه و بی گاه سوتی های پدرم رو تو ذهنم ضبط میکنم و کلی می خندم...

مثل اینکه امشب سر شام داشتم تعریف میکردم:

 - وای خبر ندارین! امروز که بیرون بودم یک لحظه ماشین گشت از جلوی پام رد شد! رسماً اشهدمو خووندم! 

 - دخترم نگران نباش! همیشه "واستون"...."واست" دعا میکنم که خدا حافظت باشه!!! 

 تو دلم: بابا؟ بد سوتی میدیا!... 


امروز هم شوهی خان جونم ساعت 7 اومد دنبالم و بالاخره خرسی خوشگل و گوگولی که عاشقشم رو پیدا کردیم! عشق خودمه! جاش دیگه همیشه روی تخت خوابمه! [کلیک]

+ اون مارکش نیستا! نوشته...From...To 

+ فردا باید آموزش لغات رو آزمایشی به صورت Demo جلوی استاد اجرا کنم، هم هیجان زدم هم استرس دارم.

+ قربون تموم دوستای مهربونم برم! زودی اینجا و اینجا  رو ببینین، فریبا جونم مرسی که به یادمونی! 

+ قربون شوهی کوچولوی خوشمزم بشم که الان داره فوتبال اس اسشو نیگا میکنه! 

تاريخ 91/05/04سـاعت 23:23 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

از شنبه این هفته شروع میکنم... تمام روز ذوق اینکه قراره ساعت 6 عصر مصاحبه داشته باشم، کل وجودمو گرفته بود. همه حالت خودمو تصور می کردم!... از اینکه ممکنه بدترین مصاحبه عالم پیش روم باشه تا بهترینش... و اینکه چه لباسی بپوشم بهتره و چقد رسمی حرف بزنم به نفعم میشه! 

بالاخره زمان موعد رسید و وارد اتاق شدم... آقای مصاحبه کننده که رئیس اونجا هم هست، به انگلیسی ازم سوالای مختلف، از خانواده ام گرفته تا اینکه هدف از آموزش چیه پرسید و چون منمکاملاً مسلط هستم، اصلاً هول نشدم و همه چیز رو تمام و کمال جواب دادم...  

آقای رئیس هم فوق العاده خوشش اومد و گفت با وجود اینکه رشتت مرتبط نیست و TOEFL هم نداری (دیپلم زبان کافی نیست) ولی چون انگلیسیت فوق العاده روون و صحیحه و لهجه ات هم عالیه، اگه راندمانخوبی داشته باشی خوشحال میشیم که همین جا (جهاد دانشگاهی دانشگاه شریف) با ما همکاری کنی!

دلم میخواست بلند داد بزنم !YESSSS  انقدر خوشحال شدم که احساس میکنم یک آن فشار خونم زد بالا! شانس آوردم سکته نکردم! 

خلاصه که کلاس T.T.C سه شنبه ها و پنجشنبه هاست (روزایی که می تونستم پیش شوهی باشم) و متاسفانه هم در بدترین جای ممکنه که مسیر مترو و تاکسی خورش افتضاحه و برای همین بابام باید ببره و بیارتم! 

دیروز هم اولین جلسه ای بود که رفتم و با اینکه چهار جلسه گذشته بود، اما سعی میکنم خودمو با کلاس تطابق بدم... ولی به شدت اونجا حس بچه بودن میکنم، چون همه سنشون بالاس. 


امروز هم برای خرید دو تا کتاب مرتبط با کلاس با شوهی خان انقلاب رفتیم. تا تونستم دعا خووندم که یه وقت در دام زهرآلود گشــــت نیفتیم! 

الهی فداش بشم، ساعت 10 که بهش زنگ زدم تا از خواب بیدارش کنم،همین که تلفنو برداشت، با اون صدای دو رگه و خوابالوش دلم میخواست بپرم تو بغلش فشارش بدم! وااای که وقتی خوابالوــه لوس ترین موجود رو کره زمین میشه که فقط دلم میخواد بیفتم روشو کتکش بزنم! (دوستی خاله خرسه!)

بعد هم دوتایی فوراً در عرض نیم ساعت حاضر شدیم و شوهی دنبالم اومد و پیــش به سوی خرید کتاب!

آخ که دلم واسه وجودش لک زده بود!... آخه این سه روز خیلی بد گذشت... سر یه سوء تفاهم، حمید بهم بدبین شده بود و بخاطر همین از دستش خیلی ناراحت بودم...مخصوصاً برای اینکه بی گناه بودمو حرفمو باور نمیکرد! (ترجیحاً موضوع فاش نمیشود!)

اما حالا امروز که دیگه آشتی کرده بودیم، باهم یکی از بهترین روزای عمرمونو ساختیم! 

بعد از اینکه کتاب ها رو خریدیم و برگشتیم، هردومون که شدیداً گرسنمون بود، SFC رفتیم و زینگر خوردیم و باز طبق معمول ته غذای من موند و نتونستم دیگه سیب زمینی بخورم...

شوهی هم دیگه منو شناخته!... میگه وقتی دیگه جا نداری قیافت تابلو میشه!... به این صورت که: 

1. یهو سرتو میاری پایین... 

2. یکم سرجات جا به جا میشی و ابروهاتو میندازی بالا!

3. یه نفس عمیق میکشی...

و این یعنی اینکه الان مهدیس میگه: "دیگه نمی تــــــــــــونم!!!" و در حال انفجاری! 

وای خدااا! مرده بودم از خنده!... فدای تو بشم که ریز به ریز کارامم دیگه میشناسی! 

همین که غذامون تموم شد بابام زنگ زد و گفت دیر میرسه خونه و اینکه کلید دارم یا نه... هی وای! کلیدو خونه جا گذاشته بودم و کلی بابام غر زد و گفت پس پاشو برو خونه عمت! 

آخ خداااا! خب دلم نمیخواست برم! سالی ماهی یه بارم پیششون نمیرم بعد الان برم بگم کلید نداشتم اومدم؟! 

خلاصه در حالی که با شوهی هر دو دپ شده بودیم، زنگ زدم خونه عمم و خدا رو شکر نبودن! کلی ذوق کردم! در عوض بابام گفت اشکال نداره، برو مگامال (حتماً ببینید)، شامپو بخر واسه خونه! باز منو بیکار پیدا کردن! آخه برم یه شامپو بگیرم دستم بیام؟! گرچه شنبه مامانم لطف کرد کل اونجارو خالی کرد اومد خونه! 

(این مگامال در فاصله 5 دقیقه پیاده روی خونه ما ساختن که فعلاً اون قسمتش که شبیه قسمت مواد غذایی-بهداشتی هایپره افتتاح شده و به زودی خیلی دیری قراره جای عظیمی شه!)

من و شوهی هم خوشحال شدیم و باز اون حس زوج جوون که اومدن واسه خونشون خرید کنن بهمون دست داد! 

تو راه تا برسیم، یکم با شوهی رفتیم خرسی دیدیم اما دوسشون نداشتم! خیلی تپل بودن! اونجا هم یه عالمی خرسی بود اما لباس تنشون بود دوس نداشتم! 

خلاصه چون خیلی ضایع نشه دوتا مسواک و یه مربا شاتوتم برداشتم دست خالی نباشیم. همه اونجا فکر میکردن زنو شوهریم! وااای خیلی حس قشنگی بود! داشتم بال درمیاوردم! 

بعد هم حساب کردیم و برگشتیم سمت جای همیشگی و دیگه تو بغل هم وا رفتیم... و باز من رگ شیطنتمگل کرد!... 

آب معدنیو رو شوهی خالی کردم! واااای بچم یک آن حرصش گرفت! دیوونه! یکم پایه باش شوهی خان بزرگوار!  بعدم هی اون بطری آبو سمت من پرت میکرد، هی من سمت اون پرت میکردم! (کودک درون من شخصاً رشد نمیکنه!)

بعدم دیگه حمید گفت جـــــان من یه 20 ثانیه آرومت بگیره بیا بشین کنارم سرتو بذار روشونم خستگیمون دربره!

وااای خدا! آرامش مطلقه! واقعاً آغوشش معجزه میکنه! بی نهایت آروم شدم! بعد دستشو بهم نشون داد که چند روز پیش چنگ انداخته بودم! میگفت بچه گربمی دیگه!... 

بمیرم واسش ناخونام تو گوشتش فرو رفته بود!ظاهراً کلی هم دردش گرفته بود!

بعدم شروع کردیم جدی در مورد آینده صحبت کنیم که پدرخان ضدحال زنگ زد و گفت نزدیک خونست و برم تو لابی منتظرش باشم! 

شوهی رو بوس بوس کردمو...و اینگونه بود که این چند روز بر ما گذشت! 


+جدیداً احساس میکنم دارم شخصیت خودخواهی مثل  Blair Waldorf  تو سریال Gossip Girl پیدا میکنم! باید رو خودم کار کنم! 

+ آهنگ وبمونو ترجمه کردم! برید ادامه مطلب! 


ادامه نوشته هام
تاريخ 91/04/28سـاعت 17:47 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بعد از اون روز، فردا و پس فرداش هم کنار هم بودیم... یعنی از هر کوچیک ترین فرصتی واسه کنار هم بودن داریم استفاده میکنیم! وای خدا!.... از دیدنش سیر نمیشم! 

مامانمم تا می تونه از فرصت استفاده میکنه و تا می بینه میخوام برم بیرون، یه لیست خرید طولانی مینویسه میده دستم! در عوضش میگه: 

"نگران نباش! جاش یکم بیشتر کنار هم باشین!" 

خلاصه که پنجشنبه یه لیست بلند بالا از خمیر پیتزا گرفته تا رژ گونه داد دست ما! حالا هی منو حمید بدو از اینور این فرمایش خانومو بگیر... بدو از اونور اون فرمایش خانومو بگیر!... 

آخرم چون خیلی سنگین شد همشو شوهی بنده خدا دستش گرفت! از اونورم یه کیسه پر سوغاتی(خوردنی) که حمیدم از شمال واسم آورده بودو به زور تو بزرگترین کیفی که داشتم جا دادیم و کلاً شبیه این زوجای جوون که میرن واسه خونشون خرید میکنن شده بودیم! حس خیلی جالبی بود! 

برگشتنی هم تو اون هیری ویری جفتمون هوس بستنی شاتوتی کرده بودیم و با چه مشقتی میل کردیم! ولی خیلی چسبید! 

جمعه هم بعد از کلاس، شوهی دم مترو اومد دنبالم و این بار دیگه اشتباه نکردیم و درست تاکسی سوار شدیم و وقتی رسیدیم، شوهی فوق شیکمو رفت دو تا بستنی غول پیکر خرید که آخرم حالمون بد شد نصفه انداختیم دور!  

بعدم طبق معمول، مامانم زنگ زد که سر راه یه بسته ماکارونی بگیر بیار! عجب گیری کردیما!

این دو سه روز هم شوهی خان ترم تابستونی برداشته و از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر کلاس داره! خیلیه! اما خب شوهی داره تمام تلاششو میکنه که زودتر درسش تموم بشه و امروز هم گفت احتمالاً از بهمن به بعد میخوادسر کار بره!...واااای خدا! کمکمون کن که بشه! خیلی عالی میشه! 

در همین اسنا، به من هم یه کار پیشنهاد شده... آموزش زبان تو موسسه آریانپور...ولی فعلاً معلوم نیست، شاید سنم کافی نباشه واسه تدریس، ولی قبلش باید یه دوره (T.T.C = Teacher Training Course) برم. 

دیوونه وار عاشق زبانم و از خدا هم ممنونم که این قابلیتو بهم داده... در هر صورت کار کاره... انقدر آموزش زبان دوست دارم که هیچ وقت دوست ندارم مرتبط با رشتم کار کنم. 

امروز هم ساعت 7:30 پیش شوهی خان رفتم و شوهی که قبلش گفته بود میره کلاس بدنسازی ثبت نام کنه، اعتراف کرد که یه دروغ کوچولو گفته و جاش رفته کل پاساژو گشته و برام یه خرسی خیلی گندهخریده! 

آخه سر یه شوخی یه عکس به شوهی نشون دادم، اونم نه گذاشت نه برداشت، رفت یه خرسی به همونبزرگی خرید! خلاصه که گفتم بیخی شوهی اونو نگیر، یه چی بگیر ضایع بازی نشه! شبا هم میخوام بغلشکنم تو بغلم جا شه! اینکه خودش نصف تختو میگیره! 

خیلی از کارش خوشحال شدم! شوهی کوشولوی دیوونه خودمی دیگه مرد! 

بعدم رفتیم یکم قاقالیلی خریدیم و خوردیم و جای همیشگی رفتیم! حالا اون وسط آقا واسه من دیزاینر موشده! روسریمو برداشته، کیلیپسمو در آورده میگه:

-نه این مدلی کیلیپس نزن! جاش یه کش این قسمت موهات بزن، موهات بالا می مونه! دیگه کیلیپس نمیخواد! 

- آخه فدات بشم الان تصور کن من اینجا کش زدم، بعد اصولاً قراره هوا این موهارو بالا نگه داره؟

- نه نه! اشتباه نکن، ببین! این دختر ژاپنیا رو دیدی؟ تو یه کش اینجای موهات بزنی درسته!


بعد یکم با قیافه فقیه اندر سفیهانه نگاش کردم خودش متوجه شد بیخیال دیزاین کردنش شد! دیووونه! 

حالا من شیطنتم گرفته بود کیفمو دادم دستش، به زوووررر روسریمم سرش کردم، کیف رو هم گفتم بندازه رو دوشش... 

- حمیدم یکم لطیف شو خب! مثلاً دختر شدیا! منم میشم پسر خب؟ پسرا به دخترا چی تیکه میندازن بگو میخوام بگم! 

- بیخیال خانومم! چه میدونم! خب بگو باهام دوس میشی؟

- وا! همین جوری یهویی؟! نچ اینجوری خوب نیس! 


خلاصه یه تیریپ لاتی برداشتم، و رفتم سمتش گفتم: ("ج" هام تیک داشتن!)

جوووووووون! عجب دااافی! مال من میشی؟!

- واه! خاک تو سرت! گمشو آقا! (با صدای کلفت)

- واااا حمیدم خب صداتو یکم نازک کن دیوونه! مثلاً دختر شدیا! 

- اییی خانومم خب نمی تونم چیکار کنم؟! 

بیخی! گفته باشم که خونه خودمون نمیذارم از دستم در بری! مطمئن باش یه دفه آرایشت میکنم!

الهی بمیرم واست! زنت دیوونس شوهی! بیچاره شوهی هم که مظلوم...

آخرشم یه گاز گنده از بازوش گرفتم که دوباره کبود شه!

بعدم دیگه نخود-نخود، هرکه رود خانه خود! ای خدا... 


+این چند روز کارم شده از صبح تا شب آنلاین سریال مورد علاقم Gossip Girl رو دوباره از سیزن اول ببینم!

+ یه کوچولو دلم واسه درس خووندن تنگ شده! (نزنینم!)

وااای زودی اینجا رو ببینین! آجی رضوانم رامسر رفته بود به افتخار منو حمید نوشته! دوست دارم دوس جونم! 

+ فرداش نوشت: دوس جونیا، هنوز خرسی رو نگرفتم، خیلی بزرگ بود پسش دادیم، قرار شد حمیدم این هفته بره یه کوچولوشو اون شکلی که دوس دارم بگیره! 

تاريخ 91/04/20سـاعت 22:53 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بالاخره امروز بعد از 16 روز دوری و دل تنگی، عشق و جون و همدمم رو دیدم! از صبح لحظه شماری میکردم که زودتر وقت موعد برسه و بعد از این همه انتظار، یه دل سیر شوهی خان رو ببینم و دل از عزا در بیاریم! 

می تونم بگم این 16 روز، سخت ترین روزهای زندگیمون بود... انگار دنیا دیگه رنگ و بویی نداشت... دقیقه ها و ساعت ها دیر میگذشتن.هر روز دلم هوای دستاشو میکرد.

بوی وجودش.بوسه های نرم و عاشقونش.همه اینا بهونه گیرم کرده بودن. 

واقعاً دردناک ترین عذاب برای عاشقا دوری و دلتنگیه...

تا اینکه بالاخره خانواده محترم آقای شوهی دل از شمال کندن و امروز صبح به سمت تهران راه افتادن و تو این هیری ویری تا زمان بگذره، هــــِی این دل من از استرس قیلی ویلی میرفت.(چه قافیه ای شد!) تا اینکه شوهی خان دور و ور ساعت 3 اعلام کرد که سلامت رسیدن و قرار شد عصر، بعد از کلاس بیاد دنبالم. 

کل مدت تو کلاس اصلاً حواسم به درس نبود...فقط چشمم به ساعت بود. حالا مگه کلاس تموم میشد؟! دیگه صدای استاده داشت رو مخم قدم میزد. همش دلم میخواست یهو پاشم از کلاس برم بیرون! با زور و التماس بالاخره یک ربع به 8 کلاس تموم شد و... پـــــیش به ســـوی شـــوهی!!! 

وااااای... همین که چشمم بهش افتاد دلم از عشق به تاپ تاپ افتاد... اگه کسی اونجا نبود، مطمئناً میدویدم سمتش و می پریدم تو بغلش و یه دل سیر تو بغلم فشارش می دادم و با تمام وجود میبوسیدمش... اما چه میشه کرد؟... عاشقی قبیحه... گناهه... 

بعد از یه صف طولانی، بالاخره سوار تاکسی شدیم تا برگردیم... خوشحال واسه خودمون تو تاکسی نشسته بودیم و کلی مسخره بازی کردیم... اما یک لحظه به خودمون اومدیم و دیدیم اکباتانو رد کرد!

- حمید:  آقا مگه تاکسی اکباتان نبود؟ 

- راننده: نه آقا تاکسی دهکده المپیکه!

- مهدیس: حمید!!! میکشمت! اینه من بلدم - من بلدم؟! 

- حمید:  و البته این شکلی  (به خاطر اینکه از حرفم ناراحت شد ) 

خلاصه، بهش گفتم بی خیال دیگه تاکسی نگیریم، بیا پیاده بزنیم از دل پاساژ بریم... 

در حال کل-کل و شوخی بودیم که یک آن:

بوق...بوق...بوق...

- حمید؟!! بخدا صدای بوق ماشین بابام بود!

- مهدیس باز شروع کردی؟!! 

- بخدااا صدای بوق ماشین خودشه! آخه اون همیشه این مدلی 3 تا بوق میزنه! الانه که برم خونه به قتل برسم! 

نه خانومم توهم زدی! مطمئن باش خیالاته!

(در هر صورت من زیر بار نرفتم و مصرانه مطمئن بودم بابامه... بگذریم...)

تو پاساژ یکم گشت زدیم و شلوارا رو دیدیم...جدیداً دلم از این شلوارا میخواد که خیلی تنگن و تا زیر سینه میان و بند بند میخورن و روشون یه پیرهن لــخت باید پوشید. یه زمانی خوراک Tyra Banks بود...هرچقد سرچ کردم عکسی از اونی که میخواستم پیدا نکردم... مامانم میگه زمان جوونی ما مد بود.

الانم که بخوام بخرم نمیدونم باید به فروشنده چی توضیح بدم!

خلاصه، بعد از گشتن، هر دومون که حسابی هوس یخ در بهشت کرده بودیم، زدیم به بدن و باز در همین آن:

 - حمید!!! بابام بود! بخدا بابام بود! 

 - مهدیس؟!! خوبی؟!!! چرا امروز اینجوری شدی؟! 

 - ولی خودش بود! ببین!؟ رفت اونور...آقاهه با پیرهن سفید! (رفتیم اونور دیدم هیچ کس نبود)

نمی دونم چرا امروز همش سراب بابامو میدیدم! شوهی می بینی دوری ازت دیوونم کرد؟!

بعدشم برگشتیم سمت جای همیشگیمون و هوا دیگه تاریک تاریک شده بود و حالا جون میداد واسه اینکه بعد این همه مدت تا میتونیم تو بغل هم فرو بریم...واااای خدااا....آرامـــــش!...

آخ که دلم واست لک زده بود شوهی...واسه اون آرامشی که تو وجودته.

تو معجزه ای! معجزه!

دلم میخواست تو بغلش زار بزنم! برم تو وجودش و بچسبم بهش!... جداً نمی دونم چطور حسمو بگم! قابل توصیف نیست! حمیـــــدم! دیوونه وار عاشقــــتم! میفهمی؟! 

اما...حسابی دیر شده بود و بازم مثل همیشه، لحظه جدایی رسید و باید بر میگشتم خونه. با این حال همین که برگشته تهران و میدونم چند تا بلوک اونور تر الان سرشو رو بالشش گذاشته و سالم و آروم خوابه، برامنهایت آرامشه...

خدا جونم...هیچ وقت عاشقا رو از هم دور نکن... هیچ وقت... خدا گوش کن...


+سوژه: امروز قصابی ای که نزدیکه کلاسه با صدای بلند از Pitbull آهنگ گذاشته بود! وااای با دوستم ترکیدیم از خنده! قصابی و Pitbull؟! 

شارژ اینترنتم امشب/فردا تموم میشه... تا شنبه چطوری دووم بیارم؟! 

تاريخ 91/04/14سـاعت 11:59 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

حالا می فهمم عاشقایی که از هم دیگه دورن چه حالی دارن... از 30 خرداد که امتحان ایستایی دادم و شوهی دم مترو اومد دنبالم، دیگه همو ندیدیم و حالا برای جفتمون طاقت باقی نمونده...

امتحانای شوهی سنگین و فشرده بودن و حتی مجبور شد 3 شب تک و تنها هتل بگیره و قزوین بمونه و حالا امشب هم که برگشته تهران، خانوم مادی شوهی نه گذاشتن نه برداشتن، اددد فرمان دادن که همینامشب باید با دایی راه بیفتن و برن شمال تا به فامیلای شمالی که برای مراسم مادربزرگ به تهران اومده بودن، دیدار پس بدن...

دریغ از اینکه کسی به دل عاشق ما توجه کنه...دریغ از اینکه یکی بگه خب بنده خدا خستس! تازه رسیده!

حمیدمم دیگه چاره ای نداشت و ساعت 19:30 که تهران رسید، فوراً رفت سلمونی و بعدم اصلاح کرد و حالا هم آماده رفتنه! (شوهی از اول امتحانا ریششو نزده بود دیگه یواش یواش داشت با طـالبان فامیل میشد!) 

آخ که من امشب تا صبح دق میکنم، میمیرم و زنده میشم تا شوهی اینا برسن. هربار دلم آشوب میشه. اونطور که شوهی می گفت تا سه شنبه بر میگردن تهران... یعنی 5 روز دیگه هم باید دل تنگی رو تحمل کنیم. 

تو این چند شب جفتمون شدیداً احساساتی شده بودیم و اس ام اسو گذاشته بودیم کنار و دم به دقیقه که دلمون تنگ میشد،شوهی زنگ میزد و یه دل سیر حرف میزدیم... وای که امواج صداش پر از عشقه و هربار با صداش صد برابر جون میگیرم! دوپینگ خودمی! 

با اینکه زمانی که تهرانه، 24 ساعته کنار هم نیستیم، اما همین که می دونم همین نزدیکیاس، آرامش میگیرم، اما حالا با 14 روز دور بودنش، احساس میکنم دنیا داره رو سرم خراب میشه... 

شوهی دو شبه بهم میگه انگاری تو صدات غمه خانومم...نمی دونم،شاید هست...شاید به خاطر این دلیه که ذره ذره اش تنگ وجودته... تنگ چشات، نگاهات، خنده هات، شوخی هات و همه و همه... 

 خب دیگه خیلی فیلم هندی شد! بسـّه!


از این چند روز بگم که رسماً شدیم بازیچه دانشگاه با این برنامه ریزیاشون! خیر سرمون قرار بود امروز خلاص شیم، اما بالا دســتان ژوژمان پریروز رو انداختن 11 تیر و اما در مورد ژوژمان امروز: 

صبح کلی با ذوق و شوق بیدار شدم و حاضر شدم و بار و بندیل غول آسام (پروژه هام) رو جمع کردم و راه افتادیم سمت دانشگاه. همین که رسیدیم با یک ایل آدم جلوی در ورودی دانشگاه رو به رو شدیم که ظاهراً همشونم خسته شده بودن و انگار همش چشم انتظار بودن یکی از در بیاد بیرون... 

نگاه های مشکوک... 

-ای خدا چرا اینا این شکلی نگام میکنن؟ مگه چیه؟ خب پروژس دیگه...بعد اصن یکی به من بگه اینا اینجا چیکار میکنن؟!

خیلی خوشحال دیدم در حراست بستس و ذوق مرگ شدم که امروز تذکر نمیشنوم... همین که پامو از در نگهبانی تو گذاشتم:

 - خانوم کجا؟!

 - آقای محترم تحویل پروژه دارم! 

 - خانوم تعطیله دانشگاه! 

 - ببخشید، بله؟! 

 کنکوره خانوم! بفرماین! 

 - آقا من این چیزا حالیم نیست! استادمون گفته امروز ژوژمانمونه! 


و بعد هم شیک سرمو انداختم پایین و رفتم تو...سکوت عجیبی بود... پس بقیه کجان؟

یهو کل وجودمو استرس گرفت...نکنه ژوژمان یه روز دیگه بوده؟ اصلاً نکنه ژوژمان یه روز دیگسو کسی بهم خبر نداده!؟! 

سریع شماره استادو گرفتم...خاموش بود... 

به یکی از بچه ها زنگ زدم... جواب نمی داد... 

به سومی که زنگ زدم جواب داد:

 - واااا! مهدیس مگه نمی دونستی؟! ژوژمان افتاد 12 تیر! "فلانی" که گفت به همه خبر میده!!!

 - واقعاً که!!! همتون خبر داشتین و اما منی که مثلاً نماینده کلاستون بودمو این همه براتون زحمت کشیدم، اینه جوابش؟! (اینا ترم پایینی بودن و من تک افتاده بودم تو کلاس...) آنچنان حالی از این "فلانی" بگیرم!

یه لحظه بغضم ترکید...نه بخاطر اینکه این همه راهو کوبیدمو دانشگاه رفتم...فقط واسه اینکه یک آن احساس کردم قدرم دونسته نشده... اینکه چرا جواب خوبی هات رو مردم با بدی در حقت میدن؟...منی کهصادقانه در طول ترم براشون زحمت کشیدم... 

فقط و فقط امروز به یه نتیجه رسیدم: 

 دیگه دلم واسه کسی نسوزه و اینقدر مسئولیت پذیر نباشم... 


+ همین الان شوهی اس ام اس داد که امشب کنسل شد و فردا صبح میرن! 

دوستای گلم لطفاً اینجا رو بخوونید. دوست گلمون خانوم سعیده از همه خواستن که حتماً  خوونده شه. واقعاً خانوم دلسوزی هستن...

و اینک! این هم وبلاگ قالب های مهدیس و حمید! (مام گفتیم باشیم! )

تاريخ 91/04/08سـاعت 23:8 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

2 تیر 87 بالاخره بعد از یک هفته، از خونه خالم برگشتم و انتظار به پایان رسید و بهترین فرصت شد که"اولین دیدار اختصاصی ما" حالا به عنوان دو عاشق، نه فقط یک آشنا صورت بگیره. 

کسی که برای آخرین بار در کنار یه فرد "به ظاهر دوست" دیده بودمش، حالا به عنوان "یار خودم" می خواستم ببینمش و از این بابت هم خجالت میکشیدم و هم هیجان زده بودم. 

ساعت 5 بعد از کلی خوشـــگل کردن و البته به همراه کلی دلشـــوره به سمت شـــوهی خان راه افتادمو برای محکم کاری و دوری از منطقه پر خطر ِ فضولا و راپُرت رسونا، نزدیک کتابخونه قرار گذاشتیم. 

همین که قدم به قدم بهش نزدیک تر میشدم، بیشتر شدن تپش قلبم رو حس می کردم... بهترین و عجیب ترین حسی بود که تا بحال در عمرم داشتم. 

هیچ وقت اولین لحظه ای که چشمم تو چشمش افتادو فراموش نمی کنم... برق نگاهش... عشق تو چشماش موج میزد... دستم رو گرفت و شروع کردیم به قدم زدن. 

با اینکه تو این یک هفته بیشتر از 20 هزار تومن شارژ به فنا داده بودیم و راجع به سیر تا پیاز همه چی باهم صحبت کرده بودیم و با هم راحت بودیم، اما اولین دقیقه ها با سکوت و خجالت گذشت. 

 انگار نمی دونستیم باید چی کار کنیم. من که فقط دلم می خواست وایستم و بهش زل بزنم و از شادی اشک بریزم... خدایا بی اندازه عاشقش شده بودم!

بالاخره یخامون آب شد و بگو و بخندمون شروع شد. یکی از نکته هایی که خیلی خوب یادمه اینه که حمید ازم پرسید: 

- حمید: مهدیس؟! ابروهاتو بر میداری انضباط بهت چند دادن؟! (آخه من نمی دونم سوال قحطی بود؟! 

- مهدیس: 18 ! البته بخاطر چند بار کتک کاری با بچه ها و پرت شدن از کلاس به بیرون هم هست! ولی چون بچه درس خوون مدرسم دلشون نیومد کمتر بدن! 

- حمید: 

- مهدیس: خیلی شیطونم نه؟ بدت میاد؟! 

- حمید: نه کلی هم دوس دارم خانومم شیطون باشه!(فک کنم تا الان با شیطنتام دیوونت کردم حمیدم نه؟!)

خلاصه، بعد از کلی ذوق کردن و زدن حرفای عشقولانه به یه جای خلوت رسیدیم و رو به روی هم وایستادیم و شوهی دستامو گرفت و کلی بهم قوت قلب داد و بهم قول داد تا ابد مراقبمه و همه کار واسم میکنه تا خوشبختم کنه. بهم قول داد هیچ وقت و هیچ وقت تنهام نذاره. 

 و ...

یک لحظه...

همین که به خودم اومدم...

دیدم لباش رو لبامه و با تمام وجود بوسم کرد! 

اون لحظه هنگ هنگ بودم! دیگه واقعاً داشتم از خجالت آب میشدم! شیرین ترین بوسه دنیا بود... 

بعداً که از شوهی پرسیدم واسه چی همون روز اول بوسم کردی بهم گفت فقط برای اینکه خاطرات گذشته رو فراموش کنم و حالا وجود تو و طعم لبای تو توی خاطرم بمونه. 

بعد از اینکه بوس بوسمون تموم شد، چشمام پر اشک شد و بغلش کردم! منم بهش قول دادم که همیشه وفادارش بمونم و تو تموم شرایط کنارش باشم و هیچ وقت ترکش نکنم.  

گرمای وجودش، عطر تنش، همه و همه از همون اول برام آرامش بخش ترین شد و به جرأت می تونم بگم از همون اول فهمیدم حمید "مرد زندگی منه" و همیشه حاضرم برای رسیدن بهش از تمام وجودم مایه بذارم.

پ.ن: دوشنبه شوهی خان یه عالمه باهام استاتیک کار کرد و فقط و فقط با کمک عشقم بود که از پس اون امتحان مزخرف بر اومدم! حالا چند میشمو خدا میدونه! 

تاريخ 91/04/02سـاعت 20:5 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

تک تک لحظه های 26 خرداد 87 داره تو ذهنم مرور میشه...


همین که صبحش سرمو از رو بالش برداشتم، کل مدت این تیکه از آهنگ Paramore تو ذهنم بود:

 !!! That’s what you get, when you let your heart win….whoa


امتحان ادبیات سال اول دبیرستان... 

رسوندن آخرین پیغام تو به دست اون نامرد...

ترک دوستام بدون آخرین خداحافظی (سال بعد هنرستان رفتم)...

لحظه شماریم برای برگشتن به خونه ...

شروع درد و دل من و تو...

و در پس زمینه افکارم رویای داشتن تو...


یادته؟... دور و ور ساعت 6 بود که گفتی:

- ازتون خواهش میکنم دیگه بهش نه اس ام اس بدید، نه زنگ بزنید...

- چشم...

- ای کاش م هم مثل شما بود...فعلاً عزیز


و من پی بردم که تو هم به من  علاقه مند شدی...


بی صبرانه منتظر بودم تا زودتر برگردی خونه و رازی که قرار بود شب بهم بگی رو تعریف کنی...

در هر صورت با اینکه فقط یه دختربچه 14 ساله بودم...احساساتم رو میفهمیدم... بوی عشــق میومد... 


تا اینکه ساعت 9 شب شد و ازم خواستی مال هم شیم... 

هنوز داغی سرخ شدن گونه هام رو تو اون لحظه یادمه... بالاخره به آرزوم رسیده بودم... 

همون آرزویی که بارها و بارها شبا، وقتی تو تاریکی روی تختم دراز می کشیدم، تو ذهنم تجسم میکردم و یه لبخند تلخ میزدم و  با خودم میگفتم امکان نداره اون روز برسه که من و حمید مال هم شیم... 

یادته؟

یادته می ترسیدیم از اینکه یه روز همو ترک کنیم یا دوباره از خیانت ضربه بخوریم؟

هر دومون دل پاک  و ساده ای داشتیم و صادقانه بهم قول دادیم که هیچ وقت این اتفاق نیوفته...

با اینکه من 14 ساله بودم و تو 16 ساله، ولی بعد از گذشت 4 سال به همه ثابت کردیم که عشق تو سن کم هم می تونه مونگار شه...

 اگر واقعی باشه... 

بدون شک، من و تو باهم بزرگ شدیم و به شخصیت هم دیگه شکل دادیم... روزهای شیرین و تلخی رو با هم سپری کردیم...تجربه های زیادی در کنار هم بدست آوردیم... همه اینا دست به دست هم  دادن که هیچ وقت نتونیم از هم دل بکنیم... 

حمید من، تا ابد عاشقانه و با تمام وجود دوستت خواهم داشت... 

 4 سالگی عشق بی نظیرمون مبارک 

به امید رسیدن زمانی که تو خونه عشقمون این روز رو جشن میگیریم...

تاريخ 91/03/26سـاعت 21:13 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

وقتی شنیدم شوک شدم...باورم نمی شد...ناخودآگاه چشام پر اشک شد... 

دوستم گفت:

- به کجای دنیا پناه ببرم؟ آخه چرا ما؟ ما که هر ثانیه عاشق هم بودیم! انصاف نیست! ده دقیقه قبلش بهم زنگ زد و باهم کلی عاشقونه حرف زدیم، اما بعد... ماشین بهش زد و.... بعد ساعت 1:07 دوستش بهم خبر داد که...

عشقم رفته تو کما!...

(از یکشنبه)

خدایا! خدا جون، از صمیم قلب ازت خواهش می کنم سلامتی عشق دوستم رو برگردون...

خدایا! به هممون نشون بده که این معجزه ها فقط مخصوص سریال و فیلمای تلویزیونی نیست...

بچه ها توروخدا براشون دعا کنید...یه لحظه خودتونو بذارید جاشون... تصورشم سخته...


خدایا هیچ وقت عاشقا رو از هم جدا نکن...

+ اولین معجزه: دستای عشق دوستم تکون خورد... یعنی داره برمیگرده؟! خدااا! 


 معجزه نهایی 

خبر خوش!!! 

  27 خرداد ساعت 22:35

عشق دوستم به هوش اومد! وااای خدا ازت ممنونیم!

ممنون از دعاهای همتون دوستای گلم! 

تاريخ 91/03/24سـاعت 0:12 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

چقدر مزه میده بعد از یه روز سخت و پر از درس، عشق و جونتو ببینی و با هر خنده و نگاه قشنگش، ذره ذره خستگیات از وجودت پر بکشن و برن! 

ساعت 7 بود که با کلی ذوق و انرژی پیش شوهی خان رفتم. قربونش برم! رفته بود یه کیسه پر قاقالیلی خریده بود آورده بود! با چه استدلالی؟ اینکه این چند روز خونه ای موقع درس خووندن بخوریشون! 

انقدر گرمم بود، خیلی شیک شالمو برداشتم و انداختمش رو کیفم و گرفتم نشستم! حمیدمم که از من بیخیال تر!...ولی کلاً اینجا کسی تو کار کسی دخالت نمیکنه... تجربه جالبی بود! خلاصه، بعد از خوردن رانی (عجبا! مفتکی دارم واسشون تبلیغ میکنم!) و اجبار من واسه خوردن یکی از چیپسا، جناب شوهی دفتر و دستکش رو واسه برنامه ریزی درس خووندناش پهن کرد و از روی تقویم شروع کرد به توضیح دادن! 

توضیح میانی: (در همین حین، یکی از همسایه ها با صدای خیلی بلند آهنگای دوره جوونی بابامو داشت پخش میکرد و چون همه از دم اینگلیش بودنو منم همه رو شنیده بودم، بسی سرمست گشته بودم!)

وای که این برنامه ریزیاش منو کشته! همه چی دقیق! اصلاً مو لا درزش نمیره! حتی اون وسط یه روزم واسهرفع اشکال درس ایستایی من در نظر گرفته بود. مهندس خودمه دیگه! اما اون طور که معلومه روزای خیلی سختی رو پیش رو داریم و اون وسطا هم ممکنه 9-10 روز نتونیم همو بینیم. 

حتی به خاطر اینکه چند تا امتحان شوهی پشت سر همه، مجبوره 3 شب هتل بگیره و قزوین بمونه! (حالا من هی بهش میگم شب تنها موندن اونجا خطرناکه حرف گوش نمیده که! :دی)

آخه بچم هربار 150 کیلومتر میره و بر میگرده، یعنی جمعاً روزی 300 کیلومتر! اصلاً انصاف نیست!

خلاصه، بعد از کلی توضیح جامع و کامل و یکم صحبت راجع به برنامه تولد عشقمون واسه هفته دیگه، پاشیدیم و بوس بوسی و کلیجون گرفتیم! 

آخه بشر؟ این لبای تو چرا انقد خوشمزه و شیرینن؟!

بعدم دیگه مثل همیشه لحظه سخت برگشتن به خونه رسید...ای خداااا! زودتر اون روز رو برسون که دست تو دست حمیدم برمیگردیم خونه خودمون! 

سه شنبه هم برای پرینت کارای من یه سر فاز 1 رفتیم و اون روز که مستر تازه از دانشگاه برگشته بود وحسابی خسته بود، اول یکم اخمالو بود، اما بعدش دیگه یخش آب شد همون عشقول خان همیشگی خودمشد... 

همین که برگشتیم فاز خودمون و پامونو از تاکسی گذاشتیم بیرون و یه قدم برداشتیم، یه خانوم چادریه عین عجل معلق یهو خفتمون کرد. 

 به حمید گفت: 

- خیر از جوونیت ببینی پسرم! بیا به من کمک کن این کیسه ها رو ببریم دم ورودی! همین نزدیکه! 

منو میگیا...هی خودمو کنترل کردم! آخه یعنی چی؟! بخدا 50 سالشم نبود! 

بعد دیگه حمیدم بنده خدا تو رو دربایستی گیر کرد و کیسه رو برداشت و ما هم دنبال خانومه بدو تا برسیم! یه قدم شد دو قدم، سه قدم....تا قدم صدم که به گفته خانومه همین نزدیکیا بود رسیدیم! 

حالا اون وسط خانومه میگفت:

- وای بمیرم! ببخشید تورو خدا! خسته که نشدی؟! شرمنده! شرمنده! 

فقط خدا خدا میکردم آشنا ما رو تو اون وضعیت سوژه نبینه! آخه خیلی خنده دار بود! خانومه عین خاله ریزهتند-تند واسه خودش میرفت ما هم همپاش می دوییدیم! 

بعد که دیگه فرمایش سرکار بانو تموم شد و ما هم از شوک در اومدیم، رفتیم جایگاه همیشگی بوس بوس تا یکم حمیدم عشقولانه نصیحتم کنه و چون در این مواقع یهو جفتمون احساساتی میشیم اگه خواست فرآیند بوس بوس اتفاق بیوفته، مشکلی نباشه! 

همین که عشق تو هوا پیچیده بود و بوس بوس نزدیک بود، یهو یه پسر بچه 10-11 ساله که عین بوقگوشیش دستش بود و اتفاقاً داشت آهنگ Give Me Everythingـــه Ne-yo و Pitbull رو گوش میداد، با یه دختر هم سن و سال خودش سر و کلشون پیدا شد...هی میرفتن هی میومدن! 

حمیدم دیگه قاطی کرد رفت به پسره گیر داد:

 - واسه چی هی میاین میرین؟! اینجا چی کار دارین ها؟ 

- ببخشید...خب سگمونو آوردیم تو چمنا جیش کنه! (لهجه عجیبی داشت بچه هه!)

- خب جیش کرد دیگه! حالا یالا برید! 

- اینجا مگه مال شماس؟ زمین خداس! (عقل یه ذره بچه منو کشته بود!)

- آره اصلاً من خریدمش! حالا برید! 

منم اون وسط خندم گرفته بود که آخه حمید! واسه یه بچه شاخ و شونه میکشی؟ بیا بریم دیگه!

اون بنده خداهام ترسیدن رفتن! حالا شبش حمید اعتراف کرد که دچار عذاب وجدان شده! 

صبح مامانم اومده بیدارم میکنه تا سرمو از بالش بر نداشتم یهو میگه: "وااای مهدیس! دیشب خواب دیدم دم دانشگاه شریف تو و حمیدو دستگیر کردن بعد تو بدو-بدو میای خونه میگی مامان دو تا حلقه هامو بده!!!"(ماجرای دو تا حلقه چیه خدا میدونه!)

تاريخ 91/03/19سـاعت 23:45 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

امروز چقدر روز بدرد نخوری بود!... 

بحث از این جا شروع شد که دیشب داشتیم تلفنی صحبت میکردیم که یهو مامان حمید از پایین گوشی رو برداشت و حمید بلند داد زد که مــــــــــامان!!! دارم حرف میزنم!!! 

- حمید؟ انقد از خونه زنگ میزنی، قبضتون بیاد مامانت گیر نمیده؟! 

- نه خب فقط من که فقط نیستم...علی (داداشش) هم زنگ میزنه! 

- هه! خب پس اشکال نداره! علی هم شریک جرمه

- البته نه خب مامانم می فهمه منم...چون من فقط به موبایل زنگ میزنم!

- وا ! مگه علی به موبایل دوست دخترش زنگ نمیزنه؟ 

- نه! به خونشون میتله! 

تو از کجا میدونی؟! 

- آممم...خب...خب تو خودت گفتی برو اس ام اسای علی رو بخوون سر در بیار دختره کیه!منم تو اس ام اساشون خوندم دختره نوشته بود بذار تلفنو ببرم اتاقم زنگ بزن! 

-حمید؟! من گفتم برو ریز و بمشو درار؟! خجالت نمیکشی اس ام اس دختر مردمو میخوونی؟! این یعنی اطلاعات در آوردن؟! دوس داری داداشتم بیاد همین کارو باهات کنه؟! من گفتم برو اسم دختره رو درار! 

(حمید و داداشش با اینکه دو قلو هستن اما زیاد رابطه صمیمانه ای باهم ندارن!)


خلاصه همینو که گفتم، حمید عین فنر در رفت و گیر داد که داری حرفتو پس میگیری، خودت گفتی برم اطلاعات درارمو منم حرصم گرفته بود که آقا سر سرانه میره واسه خودش فضولی و لو نمیده... 

در نتیجه رابطه شکراب شد و دیگه خیلی سر و سنگین شدیم با هم و منم سفره دلمو باز کردم و هرچیدلم خواست بار داداشش کردم که شامل اینا بود:

- اون شب دیدی علی اول داشت برمیگشت خونه بعد تا ما رو با مامانا دید راهشو عوض کرد گفت کار دارم؟ مثه فضولا رفت قایم شد تا به حرفای ما گوش کنه! 

شماها چه جور برادرایی هستین که ذره ای هم با هم صمیمی نیستین؟ اصلاً چرا تو خونه همه زحمتا رو تو باید بکشی و علی راست - راست راه بره و آخرم فرزند عزیز شمرده شه؟ 

(یه چیز تو مایه های دکتر افشار و داداشش تو سریال "ساختمان پزشکان") 

در نتیجه در حالتی بسی سرد و عنق شب بخیر گفتیم تا امروز رسید و من که کمی مهربون شده بودم، اما آقا هنوز تو ژست تشریف داشتن! 

خلاصه ظهر که زنگ زد، طی عملیاتی تقریباً آشتی شدیم و قرار شد ساعت 7 همو ببینم اما بازم بحثمون شد و قرار شد همو نبینیم و منم قاط زدم گفتم عمراً اگه منو ببینی! 

تا اینکه ساعت 7:30 شد و آقا اقرار کردن که ساعت 6:45 زیر پنجره من بوده و نگفته! (فقط بلده با اعصاب من بازی کنه!) 

منم گفتم وایسا تا بیام...تا اینکه حدود ساعت 8 خیلی سرد و خشک پیشش رفتم... 

الهی! دیدم رانی گرفته! (در اوج عصبانیتشم به فکر شیکم منه!) اما به روی خودم نیاوردم و گفتم بریم میخوام واسه پاسپارتوهای بیانم مقوا بخرم...

آخ آخ آخ... با یه من عسلم نمیشد منو خورد... حسابی تو چشم و ابرو بودم...جلو - جلو میرفتم و بیچاره حمیدم از پشت دنبالم میومد... 

قربون غیرتی شدنش برم! یه جا یه ایل علاف وایستاده بودن و منم باید از بینشون رد میشدم، زنگ زد وایستم اون تیکه رو باهم بریم! دیوووونه! 

خلاصه مقوا رو خریدیم و برگشتیم سمت بلوک (__) و روی نیمکت نشستیم و منم کتاب "رازهایی درباره زنان" رو که براش گرفته بودمو بهش دادم... 

حمید در مواقع سر و سنگین شدنمون عادت داره اینطوری حرصمو در بیاره که اگه چیزی جلوشه برداره بازرسی کنه که مثلاً حواسش نیست... 

حالا مگه دست از سر کتابه بر میداشت؟! منم حوصلم سر رفت کتابو ازش قاپیدم...روش کم نشد شروع کرد به خووندن ورق روزنامه ای که فروشنده دور مقوا پیچیده بود (ورق جدول):

- هه هه! مهدیس یک افقی رو بخوون! تو رو میگه! 

(شتر گاو پلنگ) 

منم زدم زیر خنده و این بار مقوا رو ازش قاپیدم...حالا آقا میره سر کیفم...یه چرخی تو کیفم میزنه و گوشیمو بر میداره و زیر و روش میکنه... منم شوخی خرکیم میگیره رانی رو کنار پاش خالی میکنم اونم پاشو میکشه عقب! (قیافش ترسناک شده بود)... 

خلاصه تسلیم میشیم و باز میره سر کتاب...منم دیگه واقعاً داشتم قاط میزدم با لوله مقوا "دنگ" زدم به پیشونیش که اونم یک آن رگ مسخرگیش میزنه بالا و ته رانی رو روی مقوام خالی میکنه!!! 

واااای واااای واااای! یعنی دیوااانه شدما! هرچی از دهنم درومد بارش کردم! من خیلی خیلی حساسمکسی با کارای مربوط به دانشگاهم شوخی کنه... داشتم آتیش میگرفتم! 

آخرم از جام محکم بلند شدم و خیلی شیک ته رانی رو رو شلوارش خالی کردم و وقتی مطمئن شدم دیگه قوطیش خالیه پرتش کردم زمین و راهمو کشیدم سمت خونه  (قیافه متعجب حمید دیدنی بود!)

بی خداحافظی...بدون بوووس... 

و اینگونه بود که این روز مزخرف و پر از بچه بازی ما رقم خورد! 

+ کتاب "رازهایی درباره مردان" رو هم گرفتم، بعد امتحانا میخوام بخوونمش! 

فرداش نوشت: امروزم ساعت 8 همو دیدیم، آخر ماجرا به چیزی شبیه ویدیو Love the way you lie ختم شد!

(کتک کاری نداشتیما! منظورم اون قسمته که یهو جو گیر میشن! دوست داشتین ویدیو رو از لینک بالا ببینید!)

 سرد شدنات...بازیات...بی محلیات... 

 همه و همشونو دوست دارم

  عشـــــــــــق ابدی من!

تاريخ 91/03/14سـاعت 2:23 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

در ادامه پست قبلی بگم که بعد از اون شب، خلاف اون چیزی که تصور می کردیم همه چی به نفعمون شد. بالاخره بعد از دو روز مامانم تصمیم گرفت راجع به اون شب باهام صحبت کنه:

لوکیشن:

"اتاق خواب. در حالی که مهدیس روی تخت دراز کشیده...مامان با سینی شام دو نفره میاد تو" 

بعد از کمی مـــِن و مـــِن:

 -مهدیس، حمید پسر خیلی خیلی خوب و محجوبیه. واقعاً از خدا ممنونم که یه پسر قابل اعتماد توی زندگیته... قدرشو بدون... اونطور که با مادرش صحبت کردم، خانواده خوبی به نظر می رسن...اتفاقاً بدم نشد این اتفاق افتاد. باعث شد خانواده ها بی مقدمه هم دیگه رو ببینن. 

فقط ازت خواهش میکنم دیگه این حرکتو تکرار نکن... اگه بخوای عروس این خانواده بشی باید خیلی مراقب رفتارت باشی!...اینم بدون که در آینده روزی، روزگاری حمید دامادمون بشه، میشه پسر خودمون و همیشه هواتونو دارم. نگران هیچی نباش! اما فعلاً درس بخوونید و انقدر عجول نباشید.  شما مراحل سخت رو گذروندید... باهم دیگه بزرگ شدید و شخصیت هم دیگه رو شکل دادید. دیگه از این بهتر؟ 


و اما از زاویه دید خانواده شوهی:

لوکیشن:

"همون شب تو آسانسور (یعنی به مدت 2 دقیقه) حمید خجالت زده... مادر و خواهر خنثی! "

به طور آنی:

بچه نباشین! از اینکه پیش هم دیگه اید بجای اینکه شاد باشین و از لحظه هاتون لذت ببرید این کارا چیه؟

به همین سادگی، به همین خوشمزگی...کوتاه...گویا...پرمعنا... 

چه میشه کرد؟! بالاخره پدیده ای به اسم مادرشوهر گریبان گیره دیگه! 


این چند روز هم جفتمون شدیداً درگیر درس بودیم. باز آخر ترم شد و انبوه درسا... 

الهی بمیرم حمیدم تو این هفته که میاد 3 تا امتحان سنگین داره. منم همچنان درگیر پروژه های مختلفم...کم کمش تا 6 تیر کارمون ساختس... 

بعدشم که همگی با کمال میل پذیرای تعطیلات هستیم و آره دیگه...بریم حالشو ببریم! من و شوهی که کلی برنامه ریختیم... یعنی جفتمون میخوایم یه نفس راحت بکشیم! 

امروز هم شوهی خان ساعت 7 اومد دنبالم... دم آسانسور بودم که دوستم زنگ زد تا درباره پروژه کارآفرینیازم سوال بپرسه... منم دیگه گرم صحبت شدم باهاش و همینجوری عین دستگاه پخش صوت پیش شوهی رفتم! 

حمیدم که دید من با اون شدت و هدت در حال توضیح دادنم بچم نیشش تا بنا گوشش باز شد! 

حس میکردم یه miss independent به تمام معنام که دارم با کارمندم تلفنی صحبت میکنم!

حالا مگه حرفم تموم میشد؟ همینطور راه میرفتیم و من توضیح میدادم، حمیدمم که دیگه انگاری حوصلش داشت سر میرفت، حین صحبتم یا فشارم میداد یا مشت و مال! خیلی مزه میداد!... 


بعدم یه سر رفتیم فاز یک که کارامو پرینت کنم، اما دفتر فنیا بسته بودن و جاش ما هم از فرصت استفاده کردیم و من یکم مانتو فروشیا و کفش فروشیا رو دید زدم... چیز دل چسبی پیدا نکردم! جز یه صندل! 

بعدشم برگشتیم سمت فاز خودمون و امروز به طرز شدیدی دلم هوای لبای شوهی رو کرده بود، رفتیم کلی بوس بوسی آبدارش کنم که بدلیل وجود تعدادی عمله در حال جا به جایی اثاث، دیری نپایید که بوس بوس ما با ضدحالی عمیق رو به رو شد. 

در همین حواشی 3 فقره انسان همراه با 3 عدد موجود چهارپا به نام سگ نیز به سمت ما در حال هجوم بودند و در آخر ما ناجوانمردانه تسلیم گشتیم و هریک راه خود را سمت خانه پیش گرفتیم! 

 جاده عشق ما انتها نداره! 

21 روز دیگه وارد پنجمین سالی میشیم که من و تو داریم بدون ترس و پر از امید، این جادهخصوصی و قشنگ رو ادامه میدیم!

تاريخ 91/03/05سـاعت 23:1 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

قالب های مهدیس و حمید