♥عاشقانه های ما.♥.مهدیس و حمید♥


♥عاشقانه های ما.♥.مهدیس و حمید♥

« ورود آقایون ممنوع »

وضـــعیت مـــــــا :


 یکشنبه 22 دی : یه بخش جـدید به وبلاگ اضــافه شد! معرفی دزدهــا [کلیک] 

  








Daisypath Anniversary tickers


ハート のデコメ絵文字توجــه: تمام مطالب این وبلاگ، حتی کوچکترین جملاتش توسط خودم نوشته شده و هر گونه کپی از روی مطالب ما قابل توجیه نیست!...

داستان عشقمون ادامه مطلب...

ادامه نوشته هام
تاريخ 90/10/20سـاعت 21:12 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

وای که این مدت امتحانا چقدر طولانی گذشت. گرچه هنوز تحـویل پروژه هامون مونده، ولی با این حال به مناسبت تموم شدن امتحانات کتبی، امشب دلمون رو به دریا زدیم و دوباره کودک درونــمون به ورجه وورجه افتاد و در نتیجه امروز عصر رو در "سرزمین عجایب" ســپری کردیم! :)) 

عصر ساعت 5، یه پسرک خوشتیپ با موهای کوتاه کرده و ته ریش و یه بافت طوسی دنبال خانومیش اومد. جالب اینه که من هم امـروز بافت طوسی تن کرده بودم و جفتمون با هم ست شده بودیم! ^_^ 

وقتی که رسیدیم، چون هنوز خیلی شلوغ نشده بود، نیم ساعتی رو به پاساژ گردی گذروندیم و باز من بودم و "نـــــه" گفتنای ممتدم و اینکه همه لباسـا به نظرم زشت میومدن :دی ... آخرم به حمیدم اعتراف کردم که بعداً برای خرید عروسی که باید با خانواده ها بریم، احتمالاً هــربار بخاطــر من دست خـالی خونه برمیگردیم و منم رو دربایستی سرم نمیشه! =)))

با این حــال تنها جایی که به نظرم جذاب میومد، باز دوباره لباس نی نی فروشــی بود که البته جفتمون جذبش میشدیم! =))) در همین اثنا، یه دختر و پسری رو هم دیدیم... دختره با دیدن لباس نی نی کلی ذوق کرده بود، ولی دوست پسرش دست دختره رو با اکــراه گرفته بود و میکشیدش تا از مغازه بیاد بیرون :| ...

و اینجــا بود که پی بردم چــقدر من و حمیدم "با هــم" ذوق نی نی داریم و احتمالاً در آینده، دیری نخواهد پایید که بچه بغل خواهیم شد! =)))


بالاخـره زمان کودک درونمون رسید و اول از ماشــین بازی شروع کردیم، گرچه تو مســابقه من هفتم شدم و حمیدم دوم! :| [کلیک]... در کــل سه دور ماشین بازی کردیم و چند بار هم تلاش کردیم تا بتونیم با کمک چنگک عروسک برنده بشیم و نشد... 

بعد هم تو مسابقه تفنگ آبی دوم شدیم و بازم جایــزه نبردیم و در کل چند تا بازی چرت و پرت دیگه انجــام دادیم و شارژمون تموم شد و آخرش هم فقط همــین تعداد تیکت برنده شدیم و 20 تایی هم آب نبات! =)) [کلیک] ...

بعـــد هم برای شام بوف طبقه پایین رفتیم و چون قبلش پیتــزا قیـفی [کلیک] خورده بودیــم، اونقدر جایی برام باقی نمونده بود... طبق معمول، باز سر غــذا خوردن با حمیدم کلی کلنجــار رفتیم!... همین که یه تیکه از استریپزمو خوردم دیگه داشتــم منفجــر میشدم در این مواقع حمید به زور گاز و وشگـــون هم که شده غذا رو به زور تو شکم من فرو میکنه! :| =)) 

حین غذا خوردن که چشممون به طالع بینی افتاد، حمیدم همشونو در مورد من تفسیــر میکرد و پی بردیم چقدر طالع ماه من دقیقه! =))) [کلیک]


در کـل خوش گذشت چون کلی به مسخــره بازی گذشت و خستگی امتحانا و دلتنگی این مدت از تنمون بیرون رفت! ^_^ طول مدت امتحـانا خیلی فرصت نشده بود کنار هم دیگه باشیم و واقعاً دلمون برای هم دیگه بدجور تنگ شده بود و همینجا به این باور رسیدم که باید خدا رو شــکر کنیم که کنار هم دیگه هستیم و هر وقت بخوایم میتونم پیش هم باشیم و بیچاره اون عاشقایی که از هم دور هستن :(

عکس العمل حمیدم بعد از چند روز همدیگه رو ندیدن، کلی فشـــار و بغــل و قربون صدقه بود که واقعاً میتونم بگم یه جا نزدیک بود نفسم بالا نیاد! =))) انقدر محکم منو تو بغلش گرفته بود یک آن حس کردم استخوونای کتفم داره خورد میشه و نفس بهم نمیرسید! =)))

از طــرفی هم خندم گرفته بود و هم اینکه واقعاً دردم گرفته بود و حالا بعدش حمیدم دچار عذاب وجدان شده بود و آروم بوس بوسم میکرد! :* =))) آخ که چقـدر مزه میده آدم لوس آقاییش باشه! ^_^ 


حمیدم، ازت ممنونم به خاطر همه چی...به معنای واقعی "همــــه چـــی" :* 

+ عشــق یعنی اینکه...یه پلات گرفتن ساده، دلیلی باشه که عشق و زندگیت حتی با وجود اینکه 24 ساعت بیدار بوده، از خوابش بزنه و پیشت بیاد و برای یک ساعت هم که شده از وجود هم لذت ببرید! ^_^ 

+ عشــق یعنی اینکه... اونقدر به هم دیگه بیاید که وقتی ماشین گشت چهار چشمی نگاهتون میکنه، آروم از کنارتون بدون دغدغه رد بشه و به بستنی خوردنتون در کمال آرامش ادامه بدید... :|

+ این شما و این هم مدیسای مجـــازی ما! =))) :| چشما و لباش شبیه من شده و بینیش مثل باباش [کلیک]


+ چند روز پیش داشتم آرشیو فیلمای دوران دبیرستانمو نگاه میکردم! :دی یه دوره خوراکم شده بود فیلم دیدن و اینم آرشیویه که از اون موقع برام مونده [کلیک] بعضیاشون هنوز ارزش دیدن دارن [کلیک] و بعضیاشون دیگه واقعاً مسخره به نظر میان =)) [کلیک] 

+ یه بازی (همه دعوتن ها!) : خـــانومای خوشگل، ریمل مورد علاقــتون چیه؟! اگه امکانش هست عکسش رو بذارید! ^_^ این Top 3 من هستش... ارزون ولی با کیفیت خــوب [کلیک] 

(دوستای قدیمی فک کنم بدونن من چقدر عاشق ریملم!) 

تاريخ 92/10/28سـاعت 23:34 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

و باز دوباره:

آخـــر ترم... امتحــانا... پروژه – پروژه – پروژه :|

مخصوصاً وقتی رشته هامون "معماری و عمران" باشه و ما باشیم و برنامه امتحانی طویــلی که خودش معادل یه نصف ترمه :|...

در عوض مهم اینه که یه ترم دیگه هم گذشت، ترم 5 مهدیس و ترم 7 حمید...با وجود اینکه تا 13 بهمن هم روند خود درگیری ما با امتحانا ادامه داره، ولی چه میشه کرد جز تحـــمل؟ :دی 


امــروز بعد از مدتها تقویمی که با حمیدم سال 90 روزانه هامونو نوبتی توش مینوشتیم رو از جای مخصوصـش برداشتم و شروع کردم به خووندن... [کلیک]

اون موقع من ترم یکی بودم و حمیدم ترم 2... (هر دو ورودی 89 هستیم) ته خنده بود :دی ... کلاً خیلی از اتفاقا رو فراموش کرده بودم و با یادآوریشون ناخودآگاه لبخند رو لبام میومد... چقدر سر نمره حساس بودیم و نصف نوشته هامون راجع به درس بود و امتحانا و نمره هایی که زیر 18 نبودن :دی 

یا اون عذاب وجدانایی که با پیچوندن کلاسها بهم دست میداد و خفت شدنم توسط حراست دانشگاه و ... :دی

گرچه روند روزانه نویسیمون خیلی طول نکشید و فقط از فروردین تا آبان 90 ادامه داشت، اما بینشون بعضی خاطرات انقدر ناب و قشنگ بودن که فقط دلم میخواد برای یک لحظه هم که شده برگردم به اون روزها و دوباره تجربشون کنم! ^_^ 


.:. مثل یکی از روزای آخر اسفند 89 که در هر صورت توی تقویم نودی خاطرشو نوشتیم...روزی که برای اولین بار با حمیدم دم دانشگاه من رفتیم...اون روز به شدت بارون میومد و راه رو گم کردیم و وسط اتوبان خیس آب و گـِل شدیم... من ترسیده بودم و آخرم مثل دو تا موش آبکشیده برگشتیم خونه =))) 

.:. مثل 23/1/90 که استاد ترسیم فنی نیومد و برای اولین بار باهم درکــه رفتیم و چقدر هم سر حمل کردن اون آرشیو لوله ای من که همش درش باز میشد مکافات داشتیم! :دی [کلیک] و [کلیک]

.:. یا 30/6/90 که یه روز طوفانی بود و نزدیک بود گلدون همسایه تو سرم خورد بشه و طی یک حرکت انتحاری حمید منو کشید کنار و گلدون کنار پام خورد شد! =))

.:. یا 13/7/90 همون روزی که کلاس اندیشه رو پیچوندم و کنار هم بودیم و از قضا یک فقره مأمور قلابی کل مدت ما رو زیر نظر داشت و آخرم که اومد بهمون گیر بده، آنچنان محکم جلوش وایستادیم و منم سرش داد زدم که یکی از همسایه ها یه کیسه آب از بالا پرت کرد، اما کنار پای مأموره افتاد و اونم دُمشو گذاشت رو کولشو رفت! :دی 

خاطره ها خیلی زیادن، میخوونمشون خندم میگیره و از یه طرفم میگم من و حمیدم توی این دو سال چقدر بزرگ و پخته شدیم، اما روزای 18 سالگی هم شیرین بودن... ^_^ 

دو نمونه از هنرنمایی های حمیدم [کلیک] و [کلیک] (دستخط بچم این شکلیه خب! :دی) 

دو نمونه از هنرنمایی های مهدیس [کلیک] و [کلیک] (بحث خاله زنکانه :دی) 


+ عــاشقتم حمیدم، عـــاشقتم وقتی که تو سرما دستاتو دورم حلقه میکنی و منو محکم به خودت میچسبونی و قدم میزنیم تا گرم شم! ^_^ :*

+ عــاشقتم، عاشق اون لحظه هایی که محکم بغلم میکنی و روی پیشونیم بوسه میزنی، از همون بوسه هایی که طعم مسئولیت و مرد بودن میده! ^_^ خودت میدونی چی میگم... :*

+ تا اتــمام امتحانا کمرنگ میشیم. همگی موفق باشین! ^_^ 

تاريخ 92/10/07سـاعت 21:42 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

رفته رفته داریم به روزای سرد زمستونی نزدیک میشیم... این چند روز که پاییز از خجالت همه در اومد و سرمای بی سابقه ای رو همراه با خودش آورد که برای عاشقا هم میتونه لذت بخش باشه و هم عذاب آور

قسمت لذت بخش و شیرین این سرما همون لحظه هاست که نیمکت آهنی از شدت سرما غیرقابل نشستن میشه و در نتیجه مردت فردین بازی (!) در میاره و روی صندلی میشینه و حالا دیگه لازم نیست تو اون سرما رو تحمل کنی و راحت روی پای عشقت میشینی! ^_^ :* 

بعد هر دو کلاه های کاپشنتونو سر میکنید... از پشت بهش تکیه میدی و حالا گونه هات میتونه گونه هاشو لمس کنه... صورتت رو با تمام وجود به اون صورت قشنگ با ته ریش مردونش میچسبونی و گرمای وجودشو حس میکنی... 

اما سرما اونقدر شدید شده که دلت تاب نمیاره دستای بی حس مردتو ببینی و با هر مشقتی که شده، هر دو دستتون رو تو جیبهای ظریف لباست میکنید...دست قوی مردونه، دست ظریف زنونه، روی هم ^_^ :*

یا اینکه وسط اون هیری ویری، یه بلوط کوچولو (به تصحیح مهسا: میوه کاج! :دی) [کلیک] چشمتو میگیره و از باغچه برش میداری و همین یه چیز کوچولو میشه یه دلیل ساده واسه اذیت کردن عشقت! >_<  =)) 

مردت داره با تموم وجود از سختی های امتحاناش و این ترم لعنتی تعریف میکنه...میگه و میگه...اما دیگه تمومحرفاشو حفظ شدی و تو دلت بهش بخاطر این وسواسی که به درساش داره میخندی... :دی :*

حالا بلوط کوچولو وارد عمل میشه :دی... خیلی شیک و مجلسی میذاریش روی سر عشقت و وادارش میکنی از جاش تکون نخوره تا بلوط چند دقیقه همینطوری رو سرش وایسته! =)) اما مگه از رو میره؟! :دی انقدر جــّو امتحاناش سنگین شده که با وجود اون شرایط و حفظ تعادل بلوط بازم ادامه میده! :| =)) 


اما همین روزای سرد میتونه شعله شیطنتتون رو هم کم کنه و وقتی سرما غیر قابل تحمل میشه، مجبور بشید لحظه های قشنگتون رو توی ماشین و یه وجب جا سپری کنید :( ... اون وقت شرایط ایجاب میکنه که حرفاتون هم راجع به مسائل جدی بشه... 

مثل تصمیم حمید درباره سربازی رفتن، درست بعد از اتمام این دو ترم باقی مونده و موکول کردن ارشد به بعد... پیدا کردن کار و شرایط خریدن خونه توی همین تهران لعنتی و وسایل و هــزار و یــک موضوع که هنوز راه حل درستی رو براشون پیدا نکردیم :( 

نتیجش میشه برگشتن یه مهدیس یخ بسته و در خود فرو رفته به خونه و حالا با دیدن این چهره پریشون و نگران من، مادرم می مونه و دلداری های تموم نشدنیش... دوست دارم مادر مهربونم ^_^ :*

+ عشــق یعنی اینکه...با وجود اینکه هر دو شدیداً مشغول کار و درسید، دلش دَووم نیاره و برای حتی نیم ساعت هم که شده بیاد دنبالت و برید میلک شیک شکلات بخورید تا خستگیتون در بره و با انرژی بیشتر کار کنید... [کلیک]

+ این یادگاری کوچولو رو اون روز از مترو برای حمیدم خریدم... دوست دارم حتی با چیزای کوچیک هم که شده خوشحالش کنم! ^_^ جاش بعداً روی یخچالمونه! [کلیک]

+ ینی ببینید الان تو مغز من چه خبره! مگه دست از سرم برمیادرن؟! یه خط از شعر این، یه خط از شعر اون! =)) [کلیک]

+ بعد از سه سال دانشجویی، فقط همینقدر کتاب مرتبط با رشتم دارم! برم تو افق محو شم آیا؟ :دی [کلیک]

+ امروز ساعت 11 صبح بعد از یک هفته و اندی آپ نکردن با این صحنه مواجه شدم :| [کلیک] دوستای عزیز، لطفاً اگه میخواید لینک وبلاگ ما رو توی افـــBـــ یا توییتر بذارید، قبلش به ما خبر بدید... اینطوری بیشتر خوشحال یا شایدم بدحال میشیم! :| :) و در آخــر، به لطف و مرحمت دوستان آمار بازدید امروز شد 1956... :| 

تاريخ 92/09/20سـاعت 13:1 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

و بالاخره امروز 9 آذر، یعنی روز تولد بهترین مرد دنیا رسید! :)) بماند که سر خرید و تدارکات چقدر فکر کردم و مغز دوستای بیچارمو خوردم، اما در هر صورت امشب به بهترین نحــو برگزار شد و جا داره از همین تریبون از مادر گرامیم در پیشبرد اهداف امشب تشکر کنم :دی 

واقعاً بعد از این همه سال، فکر اینکه چیزی بخری که تکراری نباشه خودش یه معضله! :دی... اما بالاخره با همفکری مادر گرامی، گزینه خرید کیف پول چرم از "نوین چرم" که تو مگامال شعبه زده انتخاب شد.

بنابراین پریشب، با بهونه خرید از مگامال، شوهی رو گول زدم و بعد از کلی کلنجار رفتن درباره شکل و قیافه کیف پول مورد نظر، بالاخره کادو خریده شد. [کلیک] ...  مامانم هم فرصت رو مغتنم شمرد و در همین حین کلی از هایپر خرید کرد و حالا من بودم و مامانم  و 4-5 تا کیسه سنگین خرید :| 

از اونجایی که شوهی نزدیک بلوک 16 منتظرم بود که بیام، طی یک حرکت فوری بهش زنگ زدم که "یالا بیا دم هایپرمی، کمک من و مامان" و بنده خدا حمیدم فوراً اومد دم ورودی و حالا من بودم و حمیدم و مامان... :)

واقعاً خیلی حس خوبیه که مامانم انقدر حمیدو دوست داره...همیشه میگه حمید پسر خودمه، ما که پسر نداریم! :) خلاصه اینکه تا دم خونه خریدا رو بردیم و یکم صحبت کردیم و بعد از رفتن مامانم، حالا من موندم و حمید و دوست خوب جدیدمون "کتل چیپس!" :دی =)) 

حالا این وسطم چون من یادم رفته بودم حلقمو دستم کنم، حمیدم مثلاً قهر کرده بود و کل مدت که  رو نیمکت نشسته بودیم، به من خیره شده بود...ولی با این حال دونه-دونه چیپس میذاشت تو دهن منو بازم دقیقا شبیه این شکلکه :| به من نیگا میکرد! ینی قهر کردناشم مثه دیوونه هاس! =)) :* 

خلاصه، جمعه هم گذشت و با رسیدن ساعت 0:00 بعد از یک اس ام اس جانانه تولدی، بی قرار این بودم که زودتر روز بعد برسه تا باقی نقشه هامو عملی کنم :دی


از اونجایی که حس میکردم خریدن یه کیف پول خیلی پر از ذوق و هیجان نباشه، تصمیم گرفتم عصر، قبل از اینکه پیش حمیدم برم، یه کیک کوچولو با شمعای قشنگ بخرم، چون مطمئن بودم با اینکار حمیدم خیلی خوشحال میشه، چون خودم به شخصه عاشق اینم که روز تولدم شمع فوت کنم! ^_^

عصر بعد از اینکه کلاس دانشگاهو پیچوندم، دقیقاً زمانی که سمت خونه رسیدم، مامانم هم رسیده بود و در نتیجه مامانم هم که جوگیــر شده بود، توی خاله بازی من شریک شد و یه کیک خوشگل با شمعای Happy Birthday خریدیم و تا رسیدیم خونه فوراً با کمک مامان شمعا رو روی کیک گذاشتیم [کلیک]... بند و بساط ظرف و چاقو و چنگالو حاضـر کردیم و بعد از نوشتن یه پیغام کوچولو داخل جعبه کادو، پــیش به ســـوی پسر کوچولوی 22 ساله! ^_^ 

تا حمیدم منو با اون کیسه گنده تو بغلم دید، چشاش برق زد! حالا من تو اون هیری ویری گیر داده بودم که چشاتو باید ببندی و تا من نگفتم حق نداری حتی یه نیم نگاه بندازی و داشت دق میکرد از دستم! =)) 

دیدین در این مواقع آدم هول میشه؟... حالا مگه کبریت روشن میشد؟ مگه شمعا روشن میشدن؟ =)) کلی دستپاچه شده بودم و آخرم تسلیم شدم و ....

تــــاداا !!!!!!! [کلیک]

حمیدم با دیدن کیک واااقعاً خوشحال شد! =)) محکم بغلم کرد و کلی ازم تشکر کرد و بعد از روشن کردن تموم شمعا، مجال درست عکس انداختن هم بهم نداد و سریع شمعا رو فوت کرد!...با همون آرزوی مشترک و قشنگی که تو دلمون داریم... ^_^

بعد هم نوبت کادوی اصلی رسید و کیک رو قاچ کرد و دو نفری نصف کیک رو خوردیم و باقیش رو هم برگردوندم خونه! [کلیک]

حالا ما مونده بودیم و 3 ساعت زمان اضافی و هیچ جا برای رفتن! =))  تصمیم گرفتیم بریم خیابون ولیعصر... دقیقاً 2 ساعت تو ترافیک گیر کردیم تا به رستوران لمزی رسیدیم! :| بعد از کلی تقلا برای پیدا کردن جای پارک، تا میدون تجریش بالا رفتیم و دور زدیم سمت پایین، اون ور هم جای پارک پیدا نمیشد و در آخـــر خیلی شیک سرمونو انداختیم پایین برگشیتم اکباتان خودمون! =))

آی غـــر زدم سر حمید! :| تازه دو جا هم وسط اتوبان یهو دستمو میگرفتم جلوی چشمای حمید، اونم هی داد میزد تصادف میکنیم! =))  

در آخر طرفای یه ربع به 9 بود که به دیارمون برگشتیم و طبق معمول شوووت شدیم سمت SFC و این هم شد شام تولد شوهی گرامی! [کلیک]

بعدشم وقت بوسای آبدار تولدی و کلی آرزوی دو نفره رسید و آخرم سوتی خفن حمیدم! =))

بهش میگم: قربونت برم بازم کلی تولدت مباااارک! ^_^

- مرسی خانومم، تولد تو هم مباااارک! =)) 

واااای ینی داشتم میمردم از خنده! =)) و اینگونه بود که اینگونه گذشت! :دی


+ بالاخره پروژه یاد گرفتن آشپزی رو دارم عملی میکنم! :دی [کلیک] به خودتون بخندین خب هیچی بلد نیستم! =))

+ عشـــق یعنی... من بشم استادش تا دیتیل های پروژه رو بهش توضیح بدم و اون جواب سربالا بده و منم ســـرش جیغ بزنم! :دی ^_^ (چنین استاد آرومی هستم من!)

+ عشـــق یعنی... اون فوتو فریمای مخصوصمون که حتی اونجا هم دست از حرکات خل و چلی بر نمیداریم! ^_^

+ عشق یعنی... عکسهای پرسنلیمون تو کیف پولش کنار هم باشه! ^_^ [کلیک] 

+ عکس پروفایل رؤیت شد؟ :دی عکس جدید گذاشتم، اگه نشون نمیده باید هیستوری جستجوگرتونو پاک کنید! 

+ و اینک... این شما و این هم "گـــالری مهدیس و حمید" بچه ها مراقبش باشین فلفل نشه! هر کی رمز خواست اونجا بگه! ^_^

+ دوستای مهربونم، واقعاً خوشحالمون کردین که به یادمون بودین و قبل از گذاشتن این پست تبریک گفتین. خیلی دوستون دارم! ^_^ :* 

تاريخ 92/09/09سـاعت 23:16 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

و ما به زودی 5 سال و 5 ماهه میشیم... :)

معادل 65 مـــاه، یعنی 1615 روز از روزای قشنگ خدا...38760 ساعت که در کنار هم سپری کردیم... :) 

5 نوروز، 6 تولد، 6 رمضان و 6 محــرم... 

هر سال با آرزویی مشترک و سال به سال مصمم تر از قبل درباره تحقق آرزومون... شاید حتی هیچ وقت هم فکرشو نمیکردیم که به این روز و آرامشی که داریم برسیم... «انّ الله مع الصـــابرین»... و ما همچنان صبورانه منتظریم... 


این چند روز هم تکرار مکررات گذشت... ولی امروز یه روز پر از آرامش بود میون این همه روزمرگی های خسته کننده! ^_^

من با شلوراک صورتی،موهای پریشون و پیرهنت که توش غرق شده بودم! :))... تو با موهای بروسلی [:دی]، آغوشی پر از آرامش و مهربونی و...

چند ساعت سکوت و زمزمه های آروم...فقط با طعم «عشــــق» ... :* 

شاید یکی از قشنگترین قسمتای امروز، زمانی بود که حمیدم تمام یادگاری هایی که طول این 5 سال بهش داده بودم رو بعد از این همه سال بهم نشون داد! ^_^ نامه های متعدد، کادوهای کوچولو و مسخره بازی های بینشون! :)) [کلیک]

خیلی شیرین بود!... بعضی از چیزایی که به حمیدم داده بودم رو به کل فراموش کرده بودم و با دیدن دوبارشون واقعاً از خنده داشتم میمردم... مثل اون نقاشی های مسخره، رسم الخط...و اون دفترچه کوچولو با کاریکاتورایی که کشیده بودم! :)) 

حمیدم حتی اولین پیغام چند خطی ای که روز 26 خرداد 87 چند ساعت قبل از اینکه جواب بله رو بهش بدم، از پنجره براش پایین انداخته بودمو سالم نگه داشته بود! :)) 

الهی فدای پسر کوچولوم بشم! :)) همه چی رو طبق تاریخشون از قدیم به جدید مرتب توی دو تا جعبه کفش چیده بود و منم خیلی شیک همه رو قر و قاطی کردم و نظم کار آقای وسواسی رو ریختم بهم! :دی کاملاً مشخص بود که دوست داره سرمو ببُره! :دی 

آخرم چون ادعا کنم «من بی گناهم»، سعی کردم تو جمع کردنشون باهاش همکاری کنم، ولی چون من ابله زیر خیلی از نامه ها تاریخ نزده بودم کلاً ترتیب کار نابود شد! :-" 


قسمت خوب دیگه امروز لحظات ملکوتی بین من و حمید و GTA بود! :دی :)) چه مزه ای میده که تو بغل عشقت لم بدی و دسته XBOX دستت باشه و با تمرکز تمام سعی کنی مرحله ها رو رد کنی و هربار عشقت قلقلکت میده، با جدیت در حالی که عینکت نوک بینیت رسیده، سرش داد بزنی و بگی : 

"عـِـ ! تمرکزمو نریز بهـــم! دارم مرحله رد میکنم! :|" 

و آخرم بعد از تموم شدن بازی، عشقت از زیر پا بلندت کنه و تو جیغ بزنی و آروم بذارتت روی تخت! :)) و بعد غرق در بوسه بشی! ^_^ حالا خانوم کوچولوی گانگستر تبدیل میشه به همون دختر آرومی که بی قرار آغوش مردشه! ^_^ 

دل کندن از تموم این لحظه های ناب و برگشتن به خونه و اتاق ساکت و شلوغ از برگه های طرح و ماژیک خودت خیلی سخته! :(

و همچنان ما این باور رو داریم که : «انّ الله مع الصـــابرین»... :)


+ یکی-دو هفته پیش با بچه ها برای خرید یه سری لوازم کارمون فروشگاه افق رفته بودیم و تا چشمم به این پیکسل خالی افتاد، با خودم گفتم این میتونه تبدیل بشه به یه سورپرایز قشنگ برای حمیدم! [کلیک] (دست خط خودمه! :دی)

+ عشق یعنی اینکه... تو ازدحام مترو، در حالی که همه کیپ تا کیپ هم وایستادن، گوشیت زنگ بخوره و وقتی به سختی گوشیتو در میاری و جواب میدی، یه صدای پر انرژی از اون ور خط  بلند بگه: 

"یالا همین الان بلند بوسم کن! وگرنه همینجا فریاد میزنم به همه میگم بوسم نمیکنیا!!!" 

و آخرم مجبور بشی با وجود اون شلوغی و نگاهای خیره بهت، با خجالت هر طور که شده یه ماچ آبدار برای اون ور خط بفرستی! :"> :|

+ عشق یعنی اینکه... دوستت برای بقیه دوستات تعریف کنه: 

"مهدیس و حمید یه جورایی شبیه هم دیگن! :)) فلانی که رسماً عقد کرده انقدر تو چشم نیست که این دو تا هستن! حتی عکس این دو تا رو به مامان و خواهرمم نشون دادم!" و اون لحظه به این باور برسی که آوازه عشقتون همه جا پیچیده! :* 

+ عشق یعنی اینکه... بهت بگه: "از گفتن «عاشقتم» سیر نمیشم!" :*

تاريخ 92/08/21سـاعت 0:17 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

روزها و شبها پشت سر هم میان و میرن و با حرکت عقربه ها، ذره-ذره روز شمار عشق ما پربارتر میشه و با اضافه شدن هر روز به آمار این روزها، قدمای ما هم بلندتر میشن...برای رسیدن به آرزوی قشنگ دو نفرمون! ^_^

مشغله هامون زیادن، کارها و پروژه ها و امتحانا سرسام آورن، ولی همیشه میدونیم که باید وقت جداگونه ای برای دو نفره هامون اختصاص بدیم تا بتونیم برای چند ساعتم که شده، از دنیای شلوغ و کثیف دور بشیم و فقط خودمون باشیم و خودمون... و باز هم خودمون! :*


مثل امروز صبح و تصمیم برای یه گردش دو نفره توی این هوای مطبوع که بیشتر بوی بهار میده تا پاییز! ^_^ حمیدم ساعت 8 اومد دنبالم و پیش به سوی پارک طالقانی! :))  

اول از همه یه جای خلوت پارک کردیم و صبحانه خوردیم... حین صبحانه خوردن بودیم که دیدم حمیدم با یه لبخند ملیح بهم زل زده!... مگه میشه من این پسر کوچولو رو بعد از 5 سال نشناسم! :)) از چشاش فهمیدم یه نقشه ای رو میخواد عملی کنه! :)) 

- وااا حمیدم چرا اینطوری نیگا میکنی بهم؟ :دی

- خب آخه صبحونه خوردنتو دوس دارم! :"> :))

- وااا! :| :*

- تا آخرشو بخور... کارت دارم! :دی


منم که فهمیدم خبراییه، به سرعتم اضافه کردم و سه سوته ته کیک رو در آوردم و با نیشخند گفتم:

- خب حالا بگو ببینم کارت چیه نفسم؟! :دی

- بفرمایین! :دی  (در طی یک حرکت فوق سریع از پشت صندلی یه کیسه رو در آورد.) 

- وااای حمیدم این چیه؟! چرا کادو!؟ =))) :*

- به خاطر رتبه دانشگاهت دیگه! حالا حدس بزن چیه! :دی  (پ.ن: رتبه سراسریم 8 شد...)

- ساعته؟ :دی

- وا نه مهدیسم مگه جعبه ساعت به این گندگیه؟! :دی

- ای بابا! خب تو جیب جا میشه که! لباس خوابه؟ =))) شُـ...ـرت؟ سوتیـَ...ـن؟ =))) 

- باز کن ببین... ^_^

...

تـــادا !!! بله، حدسم درست بود!...:دی یه ساعت مچی خیلی خوشگل و شیک! :* [کلیک] و [کلیک]

اون بار که با حمیدم رفته بودیم من پیرهن ورزشی بخرم، این مدلو پشت ویترین دیدم و وقتی حمیدم فهمید من خوشم اومده به این ترتیب سورپرایزم کرد! ^_^ دستت درد نکنه مرد مهربـــونم! :* بی اندازه خوشحالم کردی! :* 


و بعدم دیگه راه افتادیم سمت پارک... البته بماند که چند دور، دور خودمون تو اتوبان گشتیم! :|

حالا هم که رسیدیم، جفتمون بدجور هوس چیپس و پفک کرده بودیم، اما انقدر حواسمون پرت بود یادمون رفت چیزی بخریم و در نتیجه با خوراکی های بسیـــار سالم از جمله نارنگی و موز سعی کردیم خوش بگذرونیم! :| [کلیک]

حالا اونجا ملت همه از این مدل زوجای کبوترانه بودن و خیلی آروم دست در دست هم قدم میزدن و حرف میزدن، ولی ما تنها زوج خل و چل شیطون بودیم که به جای فیض بردن از طبیعت و گفت و گوی عاشقانه، دنبال پیدا کردن جاهای عجیب و غریب بودیم! =)) :دی 

آخرم تصمیم گرفتم مثل دو انسان متمدّن بگیریم بشینیم حرف بزنیم، اما هر چقد زور زدیم حرف جدیمون نمیومد! :| بجاش چرت و پرت میگفتیم! :)) 

اینم یه عکس همینجوری... زیاد اون وسط مسطا نرفتیم! :دی [کلیک]

بالاخره بعد از یکم کشف و شهود عارفانه (بخدا اندیشه 1 رو قبلاً پاس کردم! :دی) تصمیم گرفتیم برای اولین بار با هم دیگه غذای پلویی بخوریم و در نتیجه گازشو گرفتیم سمت چلو کبابی، اما انقدر رستورانه دم داشت، من یهو قاط زدم با جدیت تمام صحنه رستورانو ترک کردم، رفتم بیرون :| 

به جاش اون بغل یه فست فودی داشت و طبق معمول باز ما راهمون سمت فست فودی باز شد! :| 


بعد از خوردن چیکن استریپز، برای پر کردن وقت یکم تو پاساژ گشتیم و لباسای بچگونه دیدیم! ^_^ واااای یعنی دل من و حمید همینجور میرفت و بر میگشت! :دی من از همین تریبون اعلام میکنم که در آینده جیگرترین و خوش لباس ترین نی نی دنیا رو تحویل جامعه میدیم! :دی

دیگه بعدشم سمت دانشگاه راه افتادیم و این بار بعد از کمی گم و گور شدن، بالاخره رسیدیم و حالا یه مهدیس پر انرژی و دیوونه آماده انجام هرگونه پروژه بود! :دی 

البته بماند که سر کلاس گرفتم خوابیدم! =))) :دی


+ کوتاه توضیح میدم: این چند روزه، یه صحبتایی بین خانواده ها صورت گرفت، صحبتای جدی و امیدوار کننده درباره آینده قشنگمون، که منجر شد به پاک کردن تموم پستای افــــBــــ مون و اضافه کردن گزینه Engaged To به پیجمون ^_^ ... ولی با این حال بخاطر وجود مزاحمای احمق، پیج های گرامیمون رو دی اکتیو نمودیم! :دی  

+ عشق یعنی... مثه دیوونه ها پشت فرمون، وسط اتوبان و خیابون و پشت ترافیک و همه جا میگه: "یالا یالا! لپمو بوس کن!" =)) :*

تاريخ 92/08/06سـاعت 22:0 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

الان یک عدد مهدیس سرماخورده در خدمت شماست که به جای شیت بندی یه پروژه عقب افتاده، خیلی شیک سر لپ تاپش نشسته و به روی مبارک خودشم نمیاره! :دی

از این روزای مهر بگم که بدجـــور داره برای من دیر میگذره و خسته کنندس، اما تموم دلخوشیم وجود حمیدم در کنارمه و این یعنی امید داشتن به آینده و اتفاقای خوب... یعنی انگیزه ای برای گذروندن این روزای طولانی... :) :*

همین که میدونم بعد از کلاس، یه فرد خیلی خاص بیقرارمه تا برگردم و پیش هم دیگه باشیم، میفهمم که خدا خیلی دوستم داره که بین جمعیت میلیاردی دنیا ما دو تا دیوونه رو بهم دیگه رسوند! :) :*


درست مثل هفته پیش، بعد از دانشگاه و تو تاریکی شب، وقتی میبینم چشمای حمید برق میزنه، میفهمم حتماً یه فکرای شیطنت آمیزی تو سرشه... فکر ســـرســره بازی!!! 

انقدر مزه داد خدا میدونه! :)) منم که بی جنبه، فقط آماده جیغ زدنم! :)) حالا بعد از کلی بالا-پایین پریدن، یهویی صداشو آروم میکنه و میگه: 

- خانومم، بیا... بیا این طرف... یواش...

و بعد یهویی بلندم میکنه و میچرخونتم و باز دوباره صدای جیغ منو خنده هامون بالا میره! :)) :* 

حالا توو این شرایط که دیگه زده بودیم به سیم آخر، منم دیوونه تر شدم و دستشو گرفتم و گفتم: 

- دلم میخواد سوار تاب شیم! اصلاً بیا بریم سوار تاب زیر ورودی خونه ما بشیم! ^_^

و بعدم با خنده های یواشکی و بدون ترس از دیدن همسایه ها، سوار همون تاب میشیم... درست زیر پنجره خونه ما! :)) :*

دوست دارم...این دیوونه بازیامون رو دوست دارم. چون انقدر بهم انرژی میده که کل روز طاقت فرسایی که توو دانشگاه داشتم رو فراموش میکنم. :*


بی دلیل نیست که من عاشق این پسر شدم! ^_^ درست مثل هفته پیش که با حوصله و صبوری کل پاساژ فاز 1 رو از بالا تا پایین با من راه اومد تا یه پیرهن ورزشی قشنگ برای دانشگاه بخرم... همین که چشمش به هر چیز خوشگلی پشت ویترین میفته، فوری میگه:

- خانومم بخرمش واست؟...خیلی خوبه ها! مطمئنم بهت میاد! :)

و آخرم چون دلش دووم نمیاره، بالاخره واست یه چیزی میخره تا خوشحال شی و دست خالی برنگردی خونه! [کلیک] (پیرهن ورزشی قشنگ پیدا نکردیم! :|)


یا مثل دیروز صبح... بعد از کلی موش و گربه بازی و دعواهای یه دقیقه ایمون، دم خونه با ماشین میاد دنبالم تا مترو برسونتم و بعد یهویی تصمیممون عوض میشه و با وجود اینکه ممکنه راهو گم کنیم و حتی تو طرح ترافیک خفت شیم، با خوشحالی دم دانشگاه میرسونتم! :)) :* 

تو ماشین نشستیم و با یه اخم خوشگل و مردونه میگه: 

- در داشبوردو باز کن!

- اینا چیه حمیدم؟ :)) [کلیک]

- میدونستم بیدار میشی صبحونه نمیخوری، واسه همین اینا رو از خونه واست آوردم تا با شکم خالی سر کلاس نری! :|

این پسر لایق دوست داشتن نیست؟! این پسر عشق نیست؟ خود عشق نیست؟ :)) :* اون یه فرشتس... فرستاده شده از طرف خدا برای خود خودم! ^_^ :*


یا اینکه موقعی که رسیدیم و آمادم که پیاده شم و از در حراست برم داخل، وقتی میبینه مانتوم کوتاهه و شلوارم نامناسب، کاپشنش که تو ماشین بودو بهم میده رو دستم بندازم تا مانتو و شلوارم پنهون بشه و از دم در رد شم... بعد فوری زنگ میزنه که بی دردسر از جلوی در رفتم توو یا نه؟ :)) :*

الآنم هنوز کاپشن آقای سرمایی دستمه و اصلاً هم قصد ندارم بهش پسش بدم، چون دلم تنگ میشه کاپشنشو مثه دیوونه ها بغل میکنم! :دی [کلیک]

تاريخ 92/07/21سـاعت 19:55 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

انقدر این مدت سرم شلوغه واقعاً نمی دونم چیکار کنم... هنوز دانشگاه شروع نشده، دوباره حجم زیاد پروژه ها داره اذیت میکنه، مخصوصاً حالا که 6 روز در هفته کلاس دارم و جمعه ها هم کلاس اسکیس میرم! :| 

یعنی رسمـــاً به فنا رفتم!!! از طرف دیگه هم این ترم درسای حمیدم خیلی سنگین شدن و دوتایی فقط به هم دیگه امیدواری پاس کردن میدیم! :)) 

فلش فوروارد میزنم به روز ثبت نام... از اینکه از دم در حراست تا خود آموزش و مسوؤل ثبت نام همگی منو یادشون بود! :)) یه جورایی حس جالبی داشت! من و دوستام در مقابل بچه های دیگه حس صاحبخونگی میکردیم! :دی

ولی... وقتی ورقه انتخاب واحدو بهمون دادن خستگی تو تنمون موند! :| از شنبه تا پنجشنبه!!! دلم میخواست برم مدیر گروهمونو کتک بزنم!!! اونم برای چی؟ 18 واحد و این همه روز؟!!

خلاصه، خسته و کوفته و لهیده، دم مترو شوهی اومد دنبالم و برای خستگی در کردن، یه آب هویج بستنی مشتی به بدن زدیم و تقریباً حالم جا اومد...بعد از اون روز سخت، کنار حمیدم بودن برام خیلی آرامش بخش بود...

چقد خوبه! ^_^ اینکه عشق و جونت خیالتو راحت میکنه نگران ریاضی و درسای سازه ایت نباشی، چون خودش میشه استادت! :* 


بالاخره بعد از 3 روز با دوستان گرامی تصمیم گرفتیم دانشگاه بریم... رفتیم سر کلاس نشستیم و دیدیم این تازه واردای جوگیـــر، با خودشون فوم برای ماکت سازی آورده بودن، ما هم خیلی شیک سر جامون نشستیم و به روی خودمون نیاوردیم...تا استاد اومد و دهنشو باز کرد، تازه واردا فوری وسایلشونو انداختن روی میز و با جدیّت تمام نشستن سر کارشون... :|

حالا ما هم همچنان خیلی شیک تر سر جامون نشسته بودیم و منتظر دو تا دوست دیگمون موندیم تا اونا هم برسن و بعد سر فرصت تصمیم بگیریم چه غلطی کنیم! :دی [انقدر ریلکسیم ما!]

خلاصه بعد از یک ربع، دو تا دوست دیگمون هم رسیدن و ما هم بدون اجازه سرمونو انداختیم پایین رفتیم اُبـُوالمنقل لازمه رو خریدیم و از همه دیرتر کارمونو شروع کردیم، ولی در آخر کارمونم از همه بهتر شد و به قول دوستم همون روز باعث شدیم همکلاسی های جدیدمون ازمون متنفر شن! :دی 

بالاخره لازم بود یه چشمه ای واسشون بیایم دیگه! [آیکن تیریپ گنده لاتی!]


چقد این روزای اول ترم مزه میده که استادا زود میذارن بریم! ^_^ مخصوصاً اگه اون روز حمیدم خونه باشه و دوتایی بریم خوشگذرونی! :دی

مثلاً بماند که چند روز پیش سر اینستال کردن اتوکد رو لپ تاپ شوهی پدرمون در اومد... (نمی دونم چرا لپ تاپ حمید با من لج داره! :دی)، ولی خب آخرش که تسلیم شدیم، لپ تاپو پرت کردیم اونور و پیش به سوی چرت زدن تو بغل هم! :)) ... بعدم من تبدیل شدم به یه خانوم لوس و حالا پیش به سوی صرف پیتزا، بخاطر هوس من! ^_^

اینجا که همیشه میریم پیتزا میگیریم دیگه تا ما رو میبینه سلام علیک میکنه، از بس که شیکموییم 24 ساعته اونجاییم :| 


+ عشق یعنی اینکه... وقنی خون دماغ میشی و دستمال همراهت نیست، با سرعت نور میدوــه میره از ماشین برات دستمال میاره و به نفس-نفس میفته و با نگرانی بغلت میکنه... :*

+ عشق یعنی اینکه... وقتی میفهمه لپ تاپت زود داغ میکنه و اذیتت میکنه، با وجود اینکه خودشم برای پروژه هاش به لپ تاپش نیاز داره، بهت میگه: "بیا مشترک با هم ازش استفاده کنیم! ^_^ "

+ دوستای خوبم، بابت تبریکاتون ازتون ممنونم... ببخشید 80 تا کامنت آخرو بی جواب گذاشتم، چون واقعاً فرصت جواب دادن نشد. :( :*

تاريخ 92/07/12سـاعت 16:20 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

الان یک عدد مهدیس که در پوست خود نمیگنجه در خدمت شماست! ^_^

از دیروز بگم که بی خبر از همه چی یهو دوستا اعلام کردن که جواب دانشگاه آزاد اومده و منم خیلی ریلکس چک کردم و دیدم بله... دانشگاه تهران-جنوب با رتبه 3 قبول شدم... حالا دل تو دلم نبود برای رسیدن امروز:

*** یعنی روز اعلام نتایج سراســـری! ***


با اینکه دیشب دیر وقت خوابیدم، اما صبح رأس ساعت 9:30 بیدار شدم و از همون موقع نشستم سر لپ تاپ و هر ثانیه یه بار سایت سنجش رو ریفرش میکردم... 

آخرم ساعت 11:30 بود که گفتم بذار بالاخره حمیدو بیدار کنم، این بشر چرا انقدر میخوابه؟ :دی :*

من ساده رو باش، فدای حمیدم بشم از صبح ساعت 8 به خاطر من بیدار شده بود و دل تو دلش نبود و مرتب سایت رو چک میکرد و فکر میکرد حتماً من خوابم! =))) عاشقتم شوهر ماهم :*

خلاصه نزدیکای ساعت 5:30 بود که سایت سنجش اعلام کرد نتایج رو گذاشته... :| منم که دیگه بالاخره استرس گرفته بودم، با ترس و لرز وارد سایت شدم...

از این ور من، از اون ور حمید! ... ولی حالا مگه وارد میشد؟!!!  => "اطلاعات شما اشتباه است!

منو میگیا... از استرس انقدر سر حمید بنده خدا جیغ زدم صدام دو رگه شده بود! :)) فکر میکردم حتماً هیچ جا قبول نشدم! :)) اما مشکل از سیستم خودشون بود و بالاخره اعلام کردن که ساعت 7 نتایج رو میگن... :|


تا ساعت 7 بشه با هزار بدبختی سر خودمو گرم کردم، بماند که چقدر سر مامانم و حمید غر زدم! :دی... تقریباً ساعت 10 دقیقه به 7 بود که شوهی زنگ زد و...

- مهدیــــس!!!! قبول شدی!!!! قبول شدی!!! شریعتی روزانه، مهــــر! =))))

از ذوقم انقدر جیغ زدم خدا میدونه! :)) مخصوصاً بخاطر اینکه با صمیمی ترین دوستم قبول شدیم! ^_^ 

خلاصه بعد از کلی زنگ و اس ام اس، نوبت این رسید که من و مامانم و حمید 3 نفری بیرون بریم! :* مامانم تا یه جایی باهامون اومد و رفتیم تو محوطه روی نیمکت نشستیم... مامانم وسط نشست و من و حمیدم کنارش! :))

 مامانم یه سری حرفای مادرونه باید به جفتمون میزد و بعدم آخرش دست حمیدو گرفت و کلی قربون صدقمون رفت! :)) من که از خنده داشتم منفجر میشدم و از اون طرفم حمیدم از خجالت داشت آب میشد! :دی

خلاصه مامانم رفت و موقع شیرینی دادن من به حمید رسید! :دی 

در نتیجه پیتزا هـ...ـات همیشگی رفتیم و در حد انفجار غذا خوردیم. (مثلاً همینچین خانوم دست و دلبازی هستم من ! :دی ) آخرم با تیریپ لارژ بودن، برای مامانمینا هم غذا سفارش دادیم و به عبارتی امشب ورشکست شدم! :دی 


خیلی حس خوبیه... خیلـــی! خیالم همه جوره راحت شد... یعنی جزء 16 نفر اول دانشگاهمون هستم و به این ترتیب دوباره به دانشگاه عزیزم برگشتم! ^_^ دیدین چه خوب شد کلید کمدو تحویل ندادم؟ :دی

حالا باید منتظر باشیم تا رتبه ها و درصدها رو هم اعلام کنن... 

مرد ماهم، عشق زندگیم، ازت ممنونم که پا به پای من این چند ماه اومدی، همیشه عاشقتم! :*


+ عشق یعنی اینکه بعد از آب بازی مخصوصمون و خنده ها، خودش با سلیقه موهاتو سشوار بکشه و برس کنه! :) :* 

+ عشق یعنی اینکه برات ناهار میکشه و دوتایی دم تلویزیون میشینن و بعد وقتی که میری به یاد تو هر شب همونجا میشینه و غذا میخوره! :) :*

+ تابستون تموم شد و کی دیگه میخواد از این بستنیا با مردش بخوره؟ :( [کلیک] بجاش به زودی هـ..ـات چاکلت با خامه، توی ماشین، با صدای آروم آهنگ جایگزین میشه :)

تاريخ 92/07/01سـاعت 22:3 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

صبح حوصلم سر رفته بود، یهو دلم هوای آهنگ White Horse از Taylor رو کرد و گفتم همینجوری بذار Karaoke بخوونم ببینم چی میشه! :دی

خلاصه نتیجش شد فایلی که ادامه مطلب گذاشتم و رمز رو "فقط و فقط" به دوستای قدیمیم که وبلاگ دارن میدم. اون دوستایی هم که وب ندارن، شرمندشونم، نمی تونم رمزو بهشون ایمیل کنم :( :*

+ اول مهــر، بعد از اومدن نتایج کنکور کاردانی به کارشناسی یه پست جانانه میذارم! :* ^_^

+ این چند روز به طور وحشتناکی 24 ساعته دارم GTA بازی میکنم! :دی ... ظاهراً کودک درون من پسر بچس! :))

+ ژینا، اون فایل صوتی تو منو وسوسه به انجام این کار کرد! :دی :)) 


 حالا دوســـتای قدیمی خوبم، هر کی رمز میخواد دستش بالا! :دی

اعتماد به نفســم تو حلق خودم! :))


ادامه نوشته هام
تاريخ 92/06/28سـاعت 15:41 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

این چند روز به معنای واقعی فوق العاده بودن! می تونم بگم بهترین اختتامیه برای تابستون بود، گرچه شوهی بنده خدا به مرز ورشکستگی رسید! :)) :*

شنبه عصر که بدجور حوصلمون سر رفته بود و منم تفنّنی تو فاز غم بودم، شوهی دنبالم اومد و در راستای تحقق عملیات خرید تبلت، (دی:) به طبقه سوم مگامال سر زدیم، اما سامسونگ نمایندگی نداشت :| ... به جاش اونجا یه Game Net پیدا کردیم، که اگه احیاناً دخترا رو هم راه بدن، قرار شد یه روز با حمید بریم بازی! :))

 (دوباره تأکید میکنم که کودک درون ما قصد بزرگ شدن نداره!)

برگشتنی هم با کلی ناز و عشوه من (کلاً تیریپ حالگیری ورداشته بودم! :دی) بستنی خوردیم و بعدم که یکم حالم جا اومد زدم تو کار دلبریاسیون برای شوهی،(دلبری) و آخرم بعد از کلی بوس بوس، هر کدوممون نخود-نخود شدیم خونه خودمون! 


یکشنبه بالاخره طلسم امور فارغ التحصیلی من شکست و با بچه ها قرار گذاشتیم دانشگاه بریم. چند ماه پیش هم دو بار رفته بودیم، اما هر بار بخاطر تعطیل بودن یه قسمت، کار ما نصفه مونده بود... خلاصه که امروز بعد از کمی پاچه خواری مسؤول اونجا، قبول کرد که امضاهای قبلی رو تأیید کنن و در نتیجه نیم ساعته کار ما تموم شد... 

(نکته تکمیلی: اینکه ما همچنان کلید کمد رو پس ندادیم، به روی مبارکمونم نیاوردیم! :دی)

در همین اثنا، شوهی هم تو راه دندون پزشکی برای پر کردن دندونش بود که طی یک عملیات نسبتاً سریع السیر، خودمو از خانی آباد به هفت تیر رسوندم و با شوهی دندون پزشکی رفتیم... انقدر حس خوبی داشت که منتظر حمیدم بودم از مطب بیاد بیرون! :) وقتی هم که اومد و دیدم صورتش بی حسه و یه کوچولو هم باد کرده، حس این مادرایی که پسر کوچولوشون مریض شده بهم دست داد! :دی 

و بالاخـــره!!!... گازش رو گرفتیم به سمت بازار موبایل و در نهایت تبلت گرامی خریداری شد! [کلیک] بماند که چقدر هزینه های جانبیش زیاد شد. :| اونجا که برای خرید رفته بودیم، چون حمید همش نظر من رو می پرسید، فروشنده گفت: "برای خواهرتون میخواین؟" (یکی نبود بگه ابله، آخه اصلاً ما شبیهیم؟!) که حمیدم گفت: 

"نخیر، ایشون نامزد من هستن! :))"... حتماً یارو با خودش گفته اینا دیگه چقدر تو جو عشقولینگن! :))  

و از اونجایی که بنده بسیار نُـنُر هستم، تبلت رو من بردم خونه و افتتاحش کردم! :دی ... مامان و بابام که هر دو ضد حال، کلی زدن تو ذوقمون که "چرا شما دو تا بزرگ نمیشید و پس اندازتونو به فنا میدید؟!" :|

از اونجایی که جفتمون از گشت و گذار سیر نشده بودیم، عصرش هم برای خرید بازی XBOX بیرون رفتیم، اما بازی های مورد نظرمون پیدا نشدن... ولی حمیدم کلی خوشحالم کرد و برام یه انگشتر نقره خوشگل خرید، ولی چون بزرگ بود دادیم سایزش کنن... انقدر ذوق کردم! ^_^ دستت درد نکنه مرد من! :*

وقتی هم که من خونه برگشتم، حمید تو راه برگشت، خودش دو تا بازی برام خرید تا دلم نشکنه! :دی.... مرد مهربون خودمی! :)) :*


دوشنبه... بالاخره روز کنسرت سیروان رسید!!! [کلیک] بماند که صبحش سر لباس پوشیدن من از ترس گشت چقدر با هم گیس و گیس کشی داشتیم، اما بالاخره عصر رسید و شوهی ساعت 3:45 دقیقه دنبالم اومد و ... پـیش به ســـوی نمایشگاه بین المللی! :)) 

(پیام بازرگانی: این روزها مهدیس بسیار پر چونه شده است، شما چطور؟.... خسته شدین؟)

بر خلاف تصورمون که ممکنه ترافیک باشه، خیلی زود رسیدیم و بعد از کمی وقت گذرونی، بالاخره اجازه ورود دادن و منم از ترس، تیریپ با حجاب برداشته بودم ! :| ولی جای همگی خالی، اینکه خبری از گشت نبود و همه ماشاا... انگار خودشونو واسه عروسی آماده کرده بودن و رسماً ضایع شدیم! :دی 

وارد سالن که شدیم، باز کودک درونمون شروع به فعالیت کرد و دو تا عینک شبرنگ خریدیم... البته بیشتر به عنوان یادگاری! [کلیک] و چقدرم خود درگیری داشتیم سرش... شبرنگارو باهم ترکیب کردیم، آخرم از شکل عینک به گوش خرگوش تغییرش دادیم! :)) 

بالاخره ساعت 6:30 کنسرت شروع شد... از اونجایی که من کلاً آهنگ فارسی گوش نمیدم، هیچ آهنگی برام آشنا نبود و وسطاش سرمو رو شونه حمیدم میذاشتم و تو ذهنم واسه آهنگی که داشت اجرا میشد، ویدیو کلیپ درست میکردم... حمیدمم همش فکر میکرد داره خوابم میبره! :)) ولی در کل خیلی خیلی خوش گذشت... [کلیک] اینم یه ویدیو از کنسرت [کلیک]

تقریباً ساعت 8:30 بود که کنسرت تموم شد و چون ممکن بود دیرمون بشه برای شام اکباتان برگشتیم و بین گزینه های کنتاکی و پیتزا و کباب، پیتزا رو انتخاب کردیم و منتظر حاضر شدن غذا که بودیم، ما هم جو درد و دلمون با خدا روی ورق سفارش غذامون گرفت... با ناخن، به این صورت [کلیک] و بالاخره شام حاضر شد... [کلیک] و اینم گربه ای که عین برج زهر مار کل مدت ما رو دید میزد! [کلیک]

و ساعت 10 بود که رسیدم خونه و اون لحظه جدایی از شوهی برام خیلی سخت بود! :( :*


+ انگشتر رو دیروز شوهی تحویل گرفت و امروز طی عملیاتی دستم کرد...خیلی دوسش دارم! [کلیک]

+ تازگیا سحرخیز شدم 9 بیدار میشم! :دی

+ خدا جونم، بخاطر همه چی ازت بی اندازه ممنونم... ممکنه من و حمید برای فامیل رسمی نباشیم، اما همین که خانواده ها از نیّت رابطه ما خبر دارن و راضی هستن، خودش یه نعمت بزرگه و فقط یکم صبوری لازمه تا شرایط کامل بشه تا زندگی بخور و نمیری نداشته باشیم. :) خدایا، مرسی... مرسی... :*


بعداً نوشت: از این به بعد هر کسی، تأکید میکنم "هرکسی" از کوچکترین قسمت سبک من تقلید کنه، مطمئن باشه اونقدر بد باهاش رفتار میکنم که بلاگفا رو ببوسه بذاره کنار... ببینید کــِی گفتم.
تاريخ 92/06/20سـاعت 20:49 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

و بالاخره سفر 3 روزه من به اصفهان تموم شد و پنجشنبه عصر تهران رسیدم! :) از روز قبل از مسافرت بگم که دل من و حمید دووم نیاورد و با وجود اینکه شوهی تازه دندون عقلشو جراحی کرده بود و درد داشت، هر طور که شده بود هم دیگه رو دیدیم و خودمونو آماده کردیم برای 3 روز بدون هم بودن! :(  :*

الهی فدای صورتش بشم که باد کرده بود و صحبت کردن واسش سخت بود! :)) با همون وضعیت هم رفتیم شوهی آمپول زد و اینم خودش شد یه خاطره جدید! :دی :*

با این وجود تا نصف شب با هم دیگه صحبت کردیم و بالاخره روز سفر رسید! :)


حدوداً 11:30 بود که اصفهان رسیدیم... شهر شلوغ و قشنگی بود و اونقدرا احساس غربت نکردم، چون آب و هوا و بوی شهر دقیقاً مثل تهران بود.

به طور کلی اصفهان رو از نظر خودم توی چند مورد شرح میدم! :دی

* نکات مثبت: نماسازی خونه ها توی منطقه جنوبی خیلی با سلیقه و متنوع بود و خوشم اومد. (مخصوصاً هزار جریب)... جالبی شهر واسم این بود که اکثراً همه خیابون ها بلوار داشتن و اینکه شهر خیلی تمیز بود و هر قدم که بر میداشتی یه دونه از این سطل زباله صندوق صدقاتیا می دیدی! :))

* نکات خنثی: مردم اصفهون از کجا روزنامه میخرن؟ :)) چرا دکه روزنامه فروشی پیدا نمیشد؟ :دی آها... آقا، ما رفتیم بریونی اعظم، اما خوشمان نیامد! :دی 

* نکات منفی: رانندگی اصفهانیا بسیار خوفناک و خودخواهانس به نظرم... حتی به عابر پیاده هم توجه ندارن :| و اینکه خیلی هم ترافیک بود :| دلم کلی واسه مردم خود شهر سوخت! بعدم اینکه چرا کوچه ها و خیابونا یکی در میون تابلو دارن؟ خب آدم گم میشه! :((

* در مورد مردم: واااای خدا، عاشق لهجه شیرینشونم! :)) از نظر تیپ هم، به نظرم قرتیا تو محله جلفا بودن... :دی

* در مورد آثار باستانی: شاید باورتون نشه، اما همین که پامو توی نقش جهان گذاشتم و چشمم به گنبد مسجد شیخ لطف الله افتاد، بغض کردم... من عاشق مساجد و آثار باستانی ام و داخل فضاها واقعاً بوی عشق پیچیده بود! :) :*


در مورد خرید سوغاتی برای حمیدم بگم که کلی اون روز ذوق مرگ شدم! :)) تو بازار همین که چشمم به تخته نرد افتاد، فهمیدم بهترین چیزیه که می تونم برای حمیدم بخرم چون که خیلی دوست داره و حتماً لذت می بره، اما بهترین قسمتش این بود که پدرم کل مدت همین که من ایده رو دادم، حواسش بود و خودش گشت و یه تخته خوب برای حمیدم پیدا کرد... این یعنی آرامش... یعنی اینکه پدرم هم حمیدو خیلی دوست داره! :"> :* [کلیک] 

اینم خریدای من... [کلیک]


پنجشنبه عصر هم بعد از 5 ساعت رانندگی ممتد پدرم، به تهران رسیدیم! انقد ذوق کرده بودم! با اینکه این چند روز اصفهان خوش گذشت، اما بدجور دل تنگ حمیدم بودم... طوری که همون روز اول مامانم فهمید و گفت "کاش الان حمید هم پیشمون بود!" :))  :*

دل من و حمیدم طاقت نیاورد و در نتیجه امروز صبح ساعت 11 همدیگه رو دیدیم... واااای خدا بعد از چند روز دوباره حس زندگی پیدا کردم... وقتی کنار حمیدمم، آرامش واقعی دارم و این یعنی عشق! :) :*

بعد از خوردن فالوده بستنی، نوبت خود شیرینیمون رسید و به مناسبت تولد مامانم یه شاخه گل خوشگل براش خریدیم... دلمون میخواست یه کارت هم روش بذاریم و با دستخط جفتمون توش بنویسیم، اما چون جمعه بود، همه جا تعطیل بود. :( [کلیک]

و این جوریا بود که این چند روز گذشت! :)) :دی


اینم یه عکس همینجوری ای! :)) [کلیک]

تاريخ 92/06/15سـاعت 13:53 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

آخ که چه حالی داره این بیکاری! مخصوصاً وقتی جفتمون بیکاریم و همه وقتمونو کنار هم دیگه داریم میگذرونیم...

صبحا که چه عرض کنم، ظهرا تا بلند میشم، با همون وضع خوابالو اول حمیدو بیدار میکنم و اونم که از من تنبل تر باید با مشت و لگد و گاهی تلفن خونه بیدارش کنم :|

بیدارم که میشیم، فوری می پریم سر لپ تاپ و نیمباز و تا عصر حرف میزنم و بعدم میریم بیرون و باز شب تا خود نصف شب حرف میزنیم! :)) آدم از ما سرخوش تر؟! :دی

چند روز پیش هم یهویی با حمید تصمیم به خریدن تبلت گرفتیم و فرداش نه پس فرداش رفتیم بازار موبایل (فرداش انقدر خوابمون میومد حال نداشتیم از جامون تکون بخوریم! : | ) 

الهی فدای مرد خوبم بشم، کل راه تو مترو و شلوغی قطار دستامو گرفته بود و مواظبم بود... انقدر حس خوبی داشتم... :* وقتی هم که رسیدیم، بعد از گشتن، تصمیم گرفتیم Galaxy Tab 2 ده اینچ سفید بخریم که ایشاا... هفته دیگه میگیریمش و حالا هم بابام راه و بی راه همش بهم میگه شما دو تا چرا دست از بچه بازی بر نمیدارید؟ :))

بعد از گشت و گذار هم برگشتیم سمت خونه و طبق معمول رفتیم SFC و بعد هم یکم کنار هم نشستیم و رفتیم خونه... حالا بابام اون وسط گیر داده میگه: 

- من خودم بچه لوله بخاریم! منو سیا نکن! :)) امروز رفتین دست خالی برگشتین که حالا دفعه بعدی به بهونه خریدنش بپیچونید برید؟ :))

ینی عاشق بابامم! :)) این چند وقته خیلی باهاش صمیمی شدم، حتی صمیمی تر از مامانم...


پریروز هم با حمید داشتیم تو اف بوق می گشتیم که یهو دیدیم بله،"کنسرت سیروان 18 شهریور"... ما هم که این چند وقته هوس کنسرت رفتن کرده بودیم فرصت رو غنیمت شمردیم و بعد از مخ زدن پدر گرامی، همه چی ردیف شد و هووووورااااا :

*** دوشنبه 18 شهریور ساعت 17:45 من و حمید برای اولین بار با هم کنسرت میریم!!! ***

حالا حمیدم نظرش این بود بریم کنسرت بابک جهانبخش، ولی خب من خواننده های ایرانی رو نمیشناسم و چون از چند تا آهنگ سیروان خوشم اومده بود، اون مد نظرم بود! :دی


امروز عصر هم ساعت 5 دو تایی باهم بیهوش شدیم وتا چشم رو هم گذاشتیم ساعت 7 شد و حمیدو بیدار کردم و به صورت خیلی غیر منتظره ای بیرون رفتیم... هر دو خوابالو... هر دو با چشای پف کرده! :)) :* 

منم که شدید دلم بستنی اسکوپی میخواست، یه بستنی خوشمزه به بدن زدیم و بعدم جایگاه مخصوص رفتیم... تازگیا بازی جدید من و حمید اینه: "بیا یه طوری هم دیگه رو بوس کنیم که انگار واسه اولین باره! :))" بعد دو تایی ذوق میکنیم! :)) دیوونتم پســـــر! :)) :* 

بعد از بوس و بغل، حالا چند روز نمیشه هم دیگه رو ببینیم، چون ما یکشنبه صبح زود عازم سفریم و حمیدم هم شنبه جراحی دندون عقل داره و فردا هم هر دو خونه نیستیم! :( ... واسه همین هنوز هیچی نشده دلمون واسه هم تنگ شده! :| 


- عشق یعنی اینکه XBOXــشو  میده بهت تا خونه بازی کنی و حوصلت سر نره! :))

- عشق یعنی اینکه بدون نگرانی، توی اف بوق In a relationship with میذاری، اونم Public تا همه بدونن مال هم دیگه ایم.

- به پیشنهاد دوست جونم نیلو، من الآن عاشق این آهنگ شدم...ینی واقعاً من و حمیدیم! [کلیک] 


- تا 27 شهریور مهلت انتخاب دانشگاه رو تمدید کردن، معلوم نیست کی میخوان نتایجو اعلام کنن! ای خدااا! :|

- دوستان گرامی و غیر گرامی، فکر کنم باید تو وبلاگمون این عبارت رو درج کنم:

"Copyright © All Rights Reserved"

:|

تاريخ 92/06/07سـاعت 23:19 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

و من بالاخره برگشتم!!! :دی

به طور خلاصه از کنکور دیروز (24 مـرداد) بگم که تقریباً میشه گفت راضیم، اما مطمئن نیستم که باز دانشگاه خودم قبول میشم یا نه! 

و اما برم سر اصل مطلب که میشه کل این مدتی که گذشت:

همه چی داره به خوبی پیش میره و خیلی خوشحالم. شاید اون بازه زمانی که من و حمید درگیر بودیم، نه تنها به خودمون، بلکه به خانواده هامون هم ثابت شد که واقعاً بدون هم نمی تونیم... 

طی این یک ماه هم حمید تمام تلاششو کرد که شرایط برای درس خووندن من مساعد باشه، ولی با این حال بیش تر از روزی 2-3 ساعت درس نخووندم! :)) ریاضی و هندسه و ایستایی رو که خیلی شیک بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار... ولی اصلاً پشیمون نیستم، چون با اون وضع سوالات دیروز هر چقدرم خر میزدی تأثیری نداشت و چه بهتر که به خودم فشار نیاوردم :|

خب... زمان رو میزنم رو "Fast-Forward" تا برسیم به 23 مرداد، یعنی ششمین تولد مهدیس در کنار حمید و یا به عبارتی شب کنکور کاردانی به کارشناسی! 

من که حسابی جوگیر بودم صبح تا ظهر سوالات کنکور 87 تا 91 رو خووندم و آخر انقدر استرس گرفتم که به مدت یه ساعت تب کردم و فقط وجود حمید بود که حسابی آرومم کرد! :)) :*

به این ترتیب که عصر، شوهی خان با یه سورپرایز اومد دنبالم...
یه جعبه شیرینی و کادوی تولد... (اون روز گوشی دوربین دارمو نبرده بودم، نشد از نون خامه ای ها عکس بندازم! :دی)

اصلاً قرار نبود که حمیدم چیزی بخره، چون تصمیم داشتیم یه روز از صبح با هم بریم خرید و من هر چی میخوام انتخاب کنم و به عنوان کادوی تولدم بشه، اما از اونجایی که حمید طاقت نداشت، خودش با سلیقه خودش برام یه کیف خوشگل سنتی خرید. [کلیک]

بعدم شوهی کارت کنکورم رو که پرینت کرده بود، به علاوه گونیا و پرگار و ساعتش رو بهم داد که سر جلسه ببرم و بعد از خرید خوراکی برای سر امتحان با کلی بوووس و امیدواری برگشتم خونه، با لحظه شماری واسه رسیدن روز بعد، یعنی روز کنکور!

*** 24 مــــرداد!!! ***

شب خیلی خوب خوابیده بودم و صبح ساعت 5 بدون خستگی از خواب بیدار شدم...برای بار آخر سوتی هایی که تو آزمونا داده بودم رو دوره کردم و خیلی ریلکس ساعت 7 حوزه بودم...

قیافه بچه ها دیدنی بود! خیلیا که انگار اومده بودن عروسی، هفت قلم آرایش کرده و با کفش پاشنه بلند :| من و دوستمم اومدیم از روش رقیب کشی استفاده کردیم و تو محوطه حوزه راه میرفتیم و بلند-بلند از هم سوالای سختی که بلد بودیمو می پرسیدیم و همه با نفرت و دهن باز بهمون نگاه میکردن! [آیکن مهدیس خبیث]

بالاخره ساعت 8:10 کنکور شروع شد... از شانس قشنگم، نفر اول تو حلق مراقب بود جام :| تا چشم رو هم گذاشتم ساعت 10:15 شد و از جلسه اومدم بیرون... همه از ادبیات و هندسه ناراضی بودن (مثل من!)...
بعدم دیگه برگشتم خونه، چون لحظـــه شماری میکردم برای رسیدن عصر!!!

تا رسیدم خونه اول از همه، تموم جزوه هامو جمع کردم گذاشتم کنار :دی... چقدر حس خوبیه این حس رهایی از درس :)) هی شیطونه داشت گولم میزد جواب بعضی از سوالا رو چک کنم، اما خودداری کردم! :دی

و اما... بالاخره ساعت 5:45 عصر شد و حالا.... مهدیس و حمید، پیش به سوی شهربازی!!! :)) :*

انقدر بهم خوش گذشت خدا میدونه! به معنای واقعی خستگی کنکور از تنم در رفت! :)) اول از همه رفتیم قایق سواری و چقدرم مزه داد... مخصوصاً اون بوسای یواشکی وسط دریاچه! :* [کلیک]

بعدم سرسره های خفن و دو بار ماشین سواری و تونل وحشت (چقدرم خنده دار بود!) و آخرم چرخ و فلک با یه ظرف پاپ کرن...

وااای که چقد اون بوسا تو وسط آسمونا مزه داد! :)) یعنی به معنای واقعی دیروز بوسای به یاد موندنی داشتیم، تو آب، تو آسمون! :)) :* 

از همه قشنگتر فیلماییه که لحظه به لحظه از خودمون گرفتم که ته خندس! :)) 

شب هم رفتیم SFC و در حد ترکیدن شام خوردیم! شوهی بدجنس پکیج کامل گرفته بود که روش به اجبار واسه هر نفر سیب زمینی و سالاد داره و مجبورم کرد تا تهشو بخورم! :)) :* انقدر مزه داد نفسم سیب زمینی تو دهنم میذاشت! :"> :*

دیگه ساعت 9:30 بود که شوهی دم خونه پیادم کرد... چه آرامش خوبیه وقتی پدرت خبر داره کجا میری و چیکار میکنی... 

اینطوریا بود که این چند ماه سخت درس و کنکور به پایان رسید و حالا هم وقت نفس کشیدنه... نفس کشیدن با عشق و آرامش! 



+ یه عشق مهربون همون کسیه که خودش سریع میره ماشین حساب مجاز کنکورو واست میخره! :"> :*

+ همونی که خوب بلده چطور تو آغوشش و با حرفاش آرومت کنه و استرس رو از وجودت دور کنه. :*

+ همونی که وقتی غذا میخورین و خرده نون میریزه رو لباست، آروم و مهربون لباستو میتکونه و بوست میکنه. :*

+ همون که یه تار موتو دستش میگیره و میگه: "اینو می بینی؟ با یه دنیا عوضش نمیکنم!" :*

همـــه اینا تو وجود حمیدم خلاصه میشه... همونی که عشقم بهش تمومی نداره... درست مثل خودش :*



+ دوستای خوبم، ممنونم بابت تبریک تولد و اینکه این مدت به یادم بودین... به زودی شروع میکنم به همتون سر میزنم...خیلی برام عزیزین! :*

+ الان با حمید رفتیم سایت آکادمی واسه تخمین رتبه، می ترسم شدیداً... :(( 

تاريخ 92/05/25سـاعت 21:37 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

با وجود این همه پستی و بلــندی...

این همه کشــمکــش...

این همه تلاش بیـــهوده برای فراموش کردن ناب ترین حس دنیـــا...

در آخر عشــــق پیروز شد و ما هم تســـلیم... 

تســلیم همون حــس عجیب همیشگی... همون حس مالکیت مطلق بهــم... حس خواستن...

همون عشـــق... عشـــقی که همه از نبودنش دم میزنن...

اما دوباره....

من و تو از این گود، دست در دست هم بیرون اومدیم...

دنیا رو باختیم، اما نمی ترسیـــم...

این بار در کنار هم، قوی تر از همیشه "محــکم" ایستادیم...

و حالا ما باور داریم که قوی ترین نیروی هستی، خدای بزرگ حــامی ماست... :)

پس فقط می مونه "من و تو و خدا" و یه دنیا امید و مسیر بلند زندگیمون با هم :*

حمـــیدم، عـــاشقتم! :*


+ 24 تیر 92، شروع جدید مـــا... 5 سالی که گذشت، دوران بزرگ شدن ما در کنار هم بود و حالا روزای جدید و سال های جدید از "نـــو" شروع میشن، فصل دوم زندگی مــا... در آستانه 20 سالگی مهدیس... :)

+ بچه ها زمان زیادی تا کنکورم باقی نمونده، این بیست و خورده ای روز باقی مونده رو وبلاگ نمیام، اما بعدش حتماً دوباره بر میگردم و به همتون سر میزنم... 


+ بعداً نوشت: در ضمن بعضی از دوستان فکر میکردن ما ازدواج کردیم...

ما نه ازدواج کردیم، نه عقد هستیم و نه نامزد... فقط خانواده ها از رابطه ما آگاه هستن...

تاريخ 92/04/28سـاعت 22:11 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

و به همین سرعت 5 سال گذشت... :) 

5 سال پر از عشق، پستی و بلندی، در نهایت صـــداقت :*

5 سال در کنار هـــم، برای هــــم و به فکر هــــم :*

فقط و فقط به فکــر ابدی ساختن رویاهامون با هـــم... 

کی فکرشو می کرد؟... هیچ کس... هیچ کس جز مـــن + تــــو

و حالا "مــــــا" بیشتر گام ها رو برداشتیم و تنها "معــجزه خدا" مونده...

کـــاش بشه... :) 


+ پریروز بابام بهم میگفت: " آخه دختر تو که 5 سال پیش عشق و عاشقی رو شروع کردی، باید اون موقع مینشستی عروسک بازی میکردی! :))" 

+ یعنی ما آدمای نرمالی نیستیم که حتی تو روز تولد عشقمونم دست از سر فرمولای ریاضی بر نمیداریم :)) :*

+ از فردا یه برنامه سخت ریاضی و هندسه از طرف استاد Alarm (حمید) گربیان گیر من میشه :دی :*

+ کمتر از دو ماه دیگه تا کنکور مونده و من کماکان ساعت 11 صبح بیدار میشم و 5-6 ساعت درس میخوونم ولی آزمونامو عالی میدم و Adviser ام فکر میکنه یا دروغ میگم که کم درس میخوونم یا تقلب میکنم :| 

+ 5 سال پیش، در این روز کل مدت این آهنگ تو ذهنم تکرار میشد. [کلیک] 

+ برامون دعـــا کنید... [آیکن مهدیس با ذهن مغشوش]

تاريخ 92/03/26سـاعت 21:35 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

این روزا هم تکرار مکررات دارن میگذرن... زنگ ساعت هر روز صبح رأس ساعت 6 یا 10، درس- درس- درس... و دلخوشیم به اون عصراییه که پیش بهترین هدیه خدا میرم... همون فرشته مهربون که تموم لحظه هامه :*

همون فرشته مهربونی که در تمام شرایط، صبورانه در کنارمه. همیشه عشقش رو به پام میریزه و روز و شب و شب و روز فقط بخاطر وجود اونه که انقدر انرژی دارم... و این موقعست که پی می برم حتماً یکی از بنده های عزیز خدام. :*

گرچه گاهی وقتا، بخاطر تموم سختی های پیش رومون فرشته مهربون نا امید میشه، اما همیشه این باور رو بهش میدم که: 

"من، مهدیس، آماده مبارزه با تموم سختیام و با وجود این عشق پر رنگ، چرا نشه از پس شرایط سخت روزگار بر بیایم؟" 

یادت باشه: "پنت هـــاوس خیابون پنجم منـهتن نیویورک، یا یه کــلبه خرابه توی سومالی، با وجود تــــو در کنارم، برام خـود بهشته...خــود بهشت..." 

به قول آوریل".I think about the little things that make life great

* درست مثل اون گوجه سبزایی که اون شب با وجود اون طوفان در کنار هم خوردیم... همون گوجه سبزایی که چهارتا-چهارتا اصرار میکردی بخورم...

* مثل اون سیب زمینی سرخ کرده هایی که از دهن هم میخوریم و غش غش میخندیم...

* همون زمزمه های عاشقونه...کنار گوش هم... آرومــِ آروم... نجوا... 

* یا گول زدنات واسه بغل کردنم...همون بغلای یهویی که تو آسمونا میچرخونیم و منم از شادی و ترس افتادن کلی جیغ میزنم و بعدم که تو بغلت ولو میشم، بوس بارونت میکنم...

* یا اینکه یهویی لپمو گاز میگیری و منم واسه اینکه کم نیارم یه گاز محکم از بازوت میگیرم!

* قربون صدقه های عجیب غریبمون... سیمان پوزولان من! سیمان سرباره جونم!... " 

* و هزاران رمز و رازی که بین خودمه و خودت و خدا... همون خدایی که تا ابد می پرستمش :*

تا زمانی که میشه به همین راحتی و قشنگی از زندگی لذت برد، واسه چی انقدر سخت میگیری؟ تو نه تنها همسر منی، پسر مادر و پدرمم هستی... نگران هیچی نباش. با هم همه چی رو میسازیم...حتی از صـــفر :*


از دیوونگیای این چند روزمون بگم... وقتی که جـــو مهدیس را میگیرد!!! 

یعنی باز داره تابستون میشه و مامانمینا تا می بینن مهدیس در حال بیرون رفتنه، یه لیست خرید میدن دستم و تازه با کمال جدیت، بازه زمانی هم میدن که تا یک ساعت دیگه میرسونیش وگرنه شام بی شام! :|

درست مثل چند روز پیش که منم کم نیاوردم و گفتم: "حالا که اینطوره، با سرعت نور خدمت میرسم!!!"

مثل فیلمای اکشن:

5 دقیقه ای حاضر شدم، شوهی فوری با ماشین دنبالم اومد، گازشو گرفتیم رفتیم مگامال، در عرض 5 دقیقه خرید کردیم، حساب کردیم...سوار ماشین شدیم، شوهی دم در پیادم کرد...دویدم بالا... و بله.... در عرض 15 دقیقه مأموریت انجام شد و قیافه مبهوت مامانمینا دیدنی بود... :دی 

بعدم مثل اینایی که یه مأموریت مهم رو با موفقیت انجام دادن، با لبخند پیروزمندانه رفتم پایین و سوار ماشین شوهی شدم و پیش به سوی بستنی، با فراغ بال! :)) 

کیک بستنی با اسمارتیز و شکلات تو اون گرما و بعد از اون همه بدو-بدو چقدر چسبید! :* مخصوصاً وقتی بعدش که دیگه نمی دونستیم چی بگیم و منم شروع کردم به درس پرسیدن از شوهی (راجع به سیمان و بتن) و باید اعلام کنم که بهش نمره 15 میدم :دی... مهندس خنگول من! :)) :*


از دوشنبه بگم که چه گندی به بار آوردم :دی... ساعت 8:30 بعد از اینکه از کلاس رسیدم، طبق معمول شوهی اومد دنبالم و چون خستم همیشه باید یه چیزی بخوریم (چقد پستای ما بوی خوراکی میده :| ) این بارم تصمیم گرفتیم بریم سیب زمینی بگیریم... 

بعد از 10 دقیقه-یه ربع منتظر موندن واسه آماده شدن سیب زمینی ناقابل، همین که در حال رفتن به جای همیشگی بودیم، دو سه تا از این سوسک تپلا دیدم و منم وقتی سوسکی، مگسی، چیزی ببینم، تا یکی دو ساعت توهم میزنم که رفته تو لباسم... در هر حال...زیاد به روی خودم نیاوردم و رفتیم روی نیمکت نشستیم و آماده شدیم دلی از عزا در بیاریم... سیب زمینی و یه عااالمه سس کچاپ... 

بعد از کلی مسخره بازی در آوردن من، همین که دو، سه تا دونه خوردیم، یهو یه حسی بهم گفت که انگار داره سوسک از پام بالا میره و منم که اصلاً سلف-کنترل ندارم، در عرض یک حرکت آنی آنچنان از جام پریدم بالا که تمام سیب زمینیا نقش زمین شدن :|

بله... جالب اینجاس که توهمی بیش نبود و فقط حس کردم که سوسک رو پامه و به این ترتیب سیب زمینی کوفتمان گشت :دی

عین این بچه کوچولوها میخواستم بزنم زیر گریه! :)) حمیدم از اونجایی که خیلی به طبیعت ارادت داره (واه واه!)، سریع همه رو جمع کرد و انداخت سطل آشغال و با دیدن قیافه مبهوت من هی میگفت: 

"خانومم، اشکالی نداره که! مگه چی شد حالا؟ :)) اتفاقه دیگه :دی... خونه خودمونم غذا از دستت بریزه میخوای اینطوری ناراحت شی؟!! فدای سرت!"

ینی من عاشق این پسر و حرفاشم. از بس که مهربونه!:)) در اون لحظه دلم میخواست خودمو بگیرم بزنم :دی... دختره چلمنگ :دی 


+ دیگه چیزی تا 5 سالگیمون نمونده!!! :* 

+ گوشه ای از جزوه های مهدیس :دی [کلیک]

+ ادامه مطلب بازی وبلاگی... به دعوت پریسا، آرزو و یلدا! :دی :* 


ادامه نوشته هام
تاريخ 92/03/15سـاعت 18:17 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

یعنی عاشق این هوای خنک و قشنگ بهار امسالم!... ظاهراً امسال اقلیم تهران دچار بحران هویتی شده و یادش رفته نزدیکای تابستونه و باید هوا گرم بشه و از خدا میخوام حالا حالاها این فراموشکاری ادامه پیدا کنه و نیازی به فن کوئل نباشه! :)) 

این چند وقت دیگه واقعاً خودمو درگیر درس کردم و دارم از فرصت استفاده میکنم. با وجود اینکه میانگین روزی 6 ساعت درس میخوونم، اما Adviserــم کلی دعوام میکنه و میگه کمه و ظاهراً رویه خرخوونی رو مناسب میدونه که من کاملاً مخالفشم!!!

و صد البته سلام به خرداد لعنتی، ماه عذاب و امتحانات!!!... شوهی بنده خدا هم با وجود برنامه امتحانی وحشتناکی که این ترم داره، بی اندازه داره تلاش میکنه... در نتیجه کلاً هر دومون شدیداً سرمون شلوغه.

در هر صورت، این نیز بگذرد... 


از هفته پیش بگم که پنجشنبه بخاطر اومدن خاله و مادربزرگم به خونمون خیلی شیک کلاسو پیچوندم و واسم یه زنگ تفریح شد تا کلی بخندم و خستگی در کنم!

سر ظهر که حوصلمون سر رفت، من و خالم مثل بچه ها آرایشگر بازیمون گرفت و منم شدم مدل خالم! :)) به این صورت که یه کلاه گیس بور حالت دار، یه رژ لب جیغ نارنجی، یه عینک طبی و یه شال سیاه شد اسباب آرایش من و انقدر زشت شدم که خدا میدونه! (البته قصدمونم مسخره بازی بود)... :)) شدم مرلین مونروی پس رفت یافته با صورت سفید و چشم و ابروی مشکی! :)) اون روز صد در صد به این نتیجه رسیدم که تا عمر دارم هیچ وقت موهامو بلوند نکنم! :دی 

عصر هم که خاله و مادربزرگم رفتن، بهترین فرصت شد که بعد از 5 روز با شوهی بیرون بریم و دلی از عزا در بیاریم... اولین کاری که کردیم، رفتیم عکسای من رو تحویل گرفتیم.

از جمله خودکفاییام اینه که خودم همیشه از خودم عکس پرسنلی میگیرم و روتوش میکنم :دی و چون پرینترم خراب شده، این بار دادیم بیرون چاپشون کنن و چاپ 6 تا دونه عکس سه در چهار شد 8 هزار تومن! چقدر منصفانه :| 

بعدم جفتمون هوس سیب زمینی سرخ کرده کردیم و خیلی خیلی چسبید... کلاً هر غذایی رو کنار عشق و زندگیم بخورم بهم بی اندازه مزه میده، حتی اگه سر سس کچاپ بخوایم رقیب هم دیگه باشیم! :)) 


یکشنبه هم ساعت 7:30 بعد از یک روز طولانی پر از "ادبیات و بتن" (درسایی که خوندیم) پیش هم دیگه بودیم تا خستگی در کنیم... بودن در کنار حمیدم همیشه برام پر اثرترین ویتامین C دنیاس!!! اونقدر که کلی جون میگیرم! :*

بعد از خوردن بستنی اسکوپی شدیداً کاکائویی، کنار هم نشستیم تا امانتی که مامانم برای حمید فرستاده بود رو بهش بدم! :)) انقدر لذت می برم وقتی می بینم مامانم به فکر حمیده :* برای حمید یه خودکار شیک فرستاده بود که پسر کوچولوی مهندسم تو دانشگاه ازش استفاده کنه! :)) 

بعدم با شوهی اومدیم خودکار رو روی کاور جعبش امتحان کنیم که ختم شد به خط خطیای خنگولانه و خنده های ما ! :)) پیغام حمید و مهدیس و مدیسا و آدرین به هم ! :)) :* [کلیک]


دیشب هم ساعت 8:30 بعداز اینکه از کلاس رسیدم پیش شوهی بودم و تقریباً نصف مدت در واقع میشه گفت مدیسا پیش حمید بود! گاهی وقتا با حمید انقدر تو عمق قضیه فرو میریم که حس میکنم حمید واقعاً بابامه و حمید حس میکنه انگار من واقعاً نی نیشم! :)) 


+ چند روز پیش مامانم گیر داده بود وبلاگمونو بخوونه و حالا منم هی میپیچوندمش... بعد رگ شیطنت مامانم گل کرده بود، با خنده میگفت: 

"مگه چی نوشتی؟! آنگاه که در چشمانم خیره شده بود، لبانش را بر روی لبانم گذاشت و..." :)) 

حالا همینطور می خندیدیم و منم انکار که وااای مامان این حرفا چیه؟! و بله اینم یه دستی زدن مادر ماست :| :دی

+ امروز با مامانم داشتیم درباره مخارج عروسی و شروع کردن زندگی صحبت میکردیم که به مامانم گفتم من اصلاً دلم عروسی خیلی مجلل نمیخواد که آخرشم همه بگن عروس کج بود، دوماد کوله بود...دلم یه مراسم ساده و شیک میخواد تا باقی پول رو تو زندگیمون بذاریم... مامانم انقدر از حرفم خوشش اومد که اومد جلو و ماچم کرد! 

تاريخ 92/03/03سـاعت 20:10 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بالاخره استرس هم سر و کلش پیدا شده و داره باهام عجین میشه و ازم دل نمیکَنه :دی :| ولی باید بهش غلبه کنم.

فقط 97 روز دیگه تا کنکور مونده و منی که همیشه با مسخره بازی درس میخوونم، باید یواش یواش درک کنم که مسئله (مسأله) جدیه و Adviserـــای کلاس، دیروز آنچنان جوّ و انرژی منفی ای دادن که نصف کلاس در دم جان باختند! :)) :|

وقتی میشینم کتاب تستای کنکور کاردانی رو باز میکنم واقعاً خندم میگیره... انگار همین دیروز بود...

26 شهریور 89... همون روزی که مهدیس با رنگ پریده، دستای یخ، لپای گل انداخته و قیافه مبهوت وارد ماشین شد و تنها حرفی که زد این بود:

"کنکور وحشتناک بود!!! واقعاً نمی دونم قراره چی بشه!" 

اون موقع اصلاً فکرشم نمیکردم رتبه 19 کشوری میشم، اما الان وقتی دارم شرایط و مدت کمی که تا کنکور مونده رو با اون روزا مقایسه میکنم، می فهمم که چقدر اون روزا بچه بازی بودن و الان که سال به سال ظرفیت دانشگاه های سراسری داره کمتر میشه واقعاً باید جنگید و هنوز اون حس جنگیدن در من بیدار نشده!!! نمیخوام دچار اعتماد به نفس کاذب شم...


از پت و مت بازی چند روز پیشمون بگم که کلی موجب خجالت زدگیمان گشت!...بعد از کلی کنار هم بودن، تصمیم گرفتیم فرصت را غنیمت بشماریم و با هم بریم پارکینگ، ماشینو پارک کنیم، بعد دوباره کل مسیرو تا خونه ما بالا بریم، بعد باز خود شوهی تنهایی پیاده برگرده خونه :)) ... انقدر یعنی سرخوشیم :دی ... 

در همین حین، وقتی سوار ماشین بودیم و سمت بلوک حمیدینا می رفتیم، در بین راه سرکار خانم مادی شوهی رو با دو تا کیسه پر خرید دیدیم که از مگامال اومده بود بیرونو به سختی داشت کیسه ها رو می برد، که یهو شوهی گفت: 

- وای مهدیس مامانم دیدمون. برم خونه کلی غر میزنه چرا سوارش نکردم! :))

- وااای حمید خب الان با این ریخت و قیافه چَپَر و چُلاقم آبروم رفت!  [آیکن یک عروس خود شیفته]

- میخوای دنده عقب برم سوارش کنیم؟ گناه داره...

- واااای نه حمید!!! مامانت نمیگه مهدیس چه پر روــه؟!!!  خودتو بزن به اون راه که ندیدیش :دی

خلاصه...خیلی شیک مادی شوهی بنده خدا رو پیچوندیم و رفتیم خونه ماشینو پارک کردیم و حمید رفت جزوه ها رو بالا تو خونه گذاشت و منم چند دقیقه ای پایین منتظر موندم و سرم تو جزوم بود که ناگهان دیدم یه خانومی از تاکسی پیدا شد و حس کردم مشتاقانه داره منو نگاه میکنه و سمت ورودی حمیدینا میره :)) 

بله... مادی شوهی بود، ولی خب من خجالت کشیدم و چون هنگ کرده بودم حتی نرفتم سلام کنم! (بازم با این توجیه که خب نمیخوام پررو جلوه کنم!) [آیکن عروس مظلوم] => فکر کنید 1 درصد من مظلوم باشم!

شانس ندارما... نشد یه بار من ژیگول کرده باشم و مادی شوهی منو ببینه! :)) :دی


از غافلگیر کردنای یهویی شوهی بگم که قند تو دلم آب میکنه! :)) :* چند روز پیش بعد از اینکه از دانشگاه رسید، بهم زنگ زد و یهو گفت می تونی بیای دم پنجره؟!! منم که فک کردم حتماً اومده زیر بلوکمون با گوشی رفتم دم پنجره و به نیمکتا نگاه کردم...اما خبری نبود...

- حمیدم کجایی؟!! 

- خانومم من اینجام! روی پل!!! نیگا کن دارم بای بای میکنم!!!

- (منم که نابینا) ای وااای کجایی؟!!! پل؟!!! :)) بذا برم عینکمو بیارم نمی بینمت! :)) 

بله...شوهی جایی که اصلاً فکرشم نمی کردم وایستاده بود (اتوبوسشون تو اتوبان پیادشون کرده بود و حمیدم از مسیر سمت خونه ما داشت بر میگشت.) واسم دست تکون میداد و منم واسش بوس میفرستادم :)) موندم بچم با وجود اون همه فاصله چشاش چطور انقدر منو واضح میدید! :دی :* 

اینم یه جور Refresh مغزی بود وسط درس :دی کلی انرژی گرفتم! :)) :*


چهارشنبه هم با وجود اینکه تازه ساعت 9 شب پیش شوهی رسیدم، وقت رو مغتنم شماردیم و کنار هم بودیم (خودم تو کف این عبارات ادبیمم!) خیلی ریلکس سرمو از ایستگاه مترو انداختم بیرون، رفتم اون سمت خیابون هی داشتم چشم-چشم میکردم که حمید کجاس که یهو زنگ زد و دیدم با خنده داره میگه:

- خانومم کجا میری؟ :)) دقیقاً با ماشین کنارت بودما! چطوری منو ندیدی!؟! :)) :* 

- واااای مگه قرار شد با ماشین بیای دنبالم؟! :)) (حافظم در حد جلبک شده!)

- تلفنی که بهت گفتم! :))

و اینجوریا بود که پی بردم حتماً دارم کور میشم که ماشین حمید به اون گنده ای بغلم بودو ندیدم و رفتم اون ور خیابون! :)) :* [نمونه ای از یک همسر سر به زیر :دی] 

حالا هم که سوار ماشین شدم فوری خاطره آب - سوسکی که عصر سر کلاس خوردمو تعریف کردم و واسه جبران طعم ملس سوسک، یه آب هویج بستنی معرکه خوردیم و بعدم یه جای دنج رفتیم و کلی عکسایی که صبح واسه شوهی انداخته بودمو بهش نشون دادم و... بوسای خوشمزه ای بود که رو لبای من کاشته میشد... :)) :*

توضیح: از قضا صبح که من سر کلاس نبودم، نمی دونم چطوری سوسک وارد منبع آبسردکن شده بوده و منم از دنیا بی خبر خیلی شیک از همون آب خوردم... جای همگی خالی، خیلی هم خوشمزه بود! :)) 


+ تو پس زمینه ذهنم عدد 8 همش تکرار میشه... مربوط به درس نیست... انگار مربوط به منو حمیدمه...

+ عاشق این لحظه هام که وقتی بیرونیم انگار از دنیا جداییم و بدون اینکه به دیگران توجه کنیم، عین بچه ها دست همو میگیریم و تاب – تاب میدیم و حتی عین خیالمونم نیست :)) :*

+ استاد زبان کلاس کنکور از اونجایی که حس میکرد من رقیبشم و سوتیاشو میگیرم، خیلی مجلسی عذرمو خواست و منم با اعتماد به نفس تمام بهش گفتم: 

"احتیاجی به کلاس سطح پایین شما ندارم، من خودم مدرک تدریس دارم..." 

و برای همیشه کلاس زبان اونجا رو ترک کردم :دی ... میگم استاد فکر نکنید سن و سال داره ها...زیاد زیادش 26–27ـــه... بنده خدا یه مدرک ناقابل تی.تی.سی هم نداره...

تاريخ 92/02/20سـاعت 19:18 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

الان یک عدد مهدیس با کوله باری از درس در خدمت شماست! (تصور کنید کوله باره زیپش باز مونده، شُر شُر درس داره ازش بیرون میریزه!) 

با اطمینان می تونم بگم الان اسم من و حمید می تونه به عنوان خر خوون ترین زوج تاریخ، در کتاب رکورد گینس ثبت بشه و این اصلاً هم خوب نیست! :دی 

این چند روز به همین منوال خر خوونی گذشت و انقدر هر روز حمید برنامه درسیشو واسم تکرار میکنه که دیشب خواب درسای حمیدو دیدم! خدایا، جفتمونو شفا بده!!! :| (حمیدمو بیشتر :دی) 

بخاطر همین تو این هفته ای که گذشت کمتر هم دیگه رو دیدیم و با شروع شدن کلاسای جبرانی شوهی شرایط سخت تر هم میشه... اما خب، فقط همین یک ماهه و بالاخره این روزا هم تــموم میشن و چیزی که باقی می مونه "یه عالمه روز واسه دیدن هم دیگس" :*

در کل این کلاسی که میرم خیلی فشرده و خسته کنندس (سه روز در هفته، 8 صبح تا 8 شب) و اکثراً هم شبا بعد از کلاس حمیدم میاد دنبالم و کنار همدیگه ایم، اما وجودش انقدر واسم بی نظیره که وقتی برمیگردم خونه، بر خلاف تصور خانوادم، یه مهدیس پر انرژی وارد خونه میشه و اینا همه معجزه عشقه! :* 

دیشب هم شوهی بعد از کلاس با ماشین اومد دنبالم و کنار هم بودیم... چیزی که خیلی حس خوبی بهم میده اینه که با وجود اینکه دیگه بعد از گذشت 12 ساعت ظاهرم به مرتبی و خوشگلی صبح نیست، اما هیچ وقت شوهی از این موضوع ناراحت نمیشه و همیشه واسش خوشگل ترین دختر دنیام! :*

چه بخوام به آشفتگی خونه خانم هاویشان باشم، چه شبیه سیندرلا قشنگ و رویایی، در هر صورت همیشه و همیشه مهدیس حمیدمم و اینجوریه که می فهمم حمیدم واقعاً عاشق خودمه! :*

بالاخره بعد از کلی غر زدن بخاطر خستگی پاهام و کفش بدی که پوشیده بودم، یکم آروم و قرار گرفتم و حمیدم ماشینو یه جای خلوت پارک کرد و اول از همه اون همه سوالای کنکوری که خواهر شوهی واسم پرینت کرده بود رو بهم داد (کلی شرمنده شدم، چون خیلی زیاد بودن!) و بعدم بهم گفت: 

♥- مهدیسم در داشبوردو باز کن... خانومم پیشاپیش روزت مبارک! :*

واااای خیلی خوشحال شدم! :)) دیدم تو داشبرد یه گل رز قرمز و ناز منتظرمه و اینطوری کلی خستگیم در رفت و شوهی رو بوس بوسی کردم و ازش تشکر کردم. [کلیک]

حالا با مانتو و کیف قرمزم و اضافه شدن یه رز قرمز، چه ست کاملی شده بودم اون موقع! :)) :* گاهی وقتا یه شاخه گل کوچیک انقدر می تونه آدمو خوشحال کنه که حتی گرون ترین کادو ها هم نمی تونن جاشو بگیرن!:* ممنونم ازت مرد مهربونم که همه جوره چه با چیزای کوچیک، چه بزرگ، یه عالمه خوشحالم میکنی! :*

بعدم شوهی جزوه فولادشو بهم نشون داد و نزدیک بود از خنده بترکم! :)) از بس که این پسر مرتب و تمیز و کامل مینوسه! یعنی یه چیز نمونه! :)) :* گاهی وقتا حسودیم میشه وقتی دوستای حمید از جزوه هاش کپی میگیرن! :)) 

بعدم دیگه انقد پاهام بی حس بود که شوهی دم خونه پیادم کرد و وقتی وارد خونه شدم، با دیدن گل، مامانم یه لبخند قشنگ زد و با وجود اینکه سعی داشتم گل رو قایم کنم تا پدرم نبینه، اما موفق نشدم و گل رو دید و از خجالت آب شدم! :"> اما خب چیزی نگفت! :دی


+ اینم یه جور تلپاتیه...اینکه شام ماکارونی داریم و ته دلم حس میکنم حمیدینا هم باید ماکارونی داشته باشن و وقتی ازش می پرسم، می فهمم حدسم درست بوده! :))  

+ این چند روز حسابی خودمو خجالت دادم و دو تا کیف و کفش و دستبند و انگشتر و چهار تا لاک خریدم :دی

+ شوهی مهربون یعنی... دلش نیاد خوراکیاشو تنهایی بخوره... واسه همین هفته پیش کلی بهم آلوچه داد، گرچه تا حدودی توسط بابام غارت شدن! :)) :*

+ وقتی مهدیس انرژی مثبت می فرستد!... :دی [کلیک] (با کیفیت عالی چاپش کردم، هر روزی که میگذره رو خط میزنم!) 

راهنمایی: اگه دانلودش کردین و مشکلی در باز کردن فایل داشتید، باید کلیک راست کنید و روی Extract Here کلیک کنید! :)  

تاريخ 92/02/10سـاعت 21:14 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

من عاشق بهارم و درختای با طراوتش و نم نمای بارونش... بهار بوی عشق میده، بهترین و قشنگ ترین روزای سال برای قدم زدن کنار عشقته و استشمام بوی نعمت های خدا... 

24 فروردین که یه بارون حسابی و خوشگل اومد، یکی از همون روزایی بود که کاملاً بوی هوای دو نفره رو میداد و ما هم فرصت رو از دست ندادیم و از قدم زدن زیر بارون تا تونستیم لذت بردیم. 

جای همیشگی شوهی منتظرم بود و وقتی رسیدم، قسمت خنده دار قیافه حمیدم بود که باعث شد کلی دلم واسش بسوزه :))  بخاطر اینکه کتاب امانتی ای که از من پیشش بود خیس نشه، کل راه با مکافات کتاب رو توی سویت-شرتش قایم کرده بود که حتی یه قطره آب هم بهش نخوره و صحیح و سالم تحویل من بده! :)) 

بعدم سریع قبل از اینکه شوهی موش آب کشیده شه، چتر رو بهش دادم و حالا یه دست شوهی چتری بود که بالاسرمون نگه داشته بود و دست دیگش کل مدت دور گردن من بود و تموم راه رو به همین شکل قدم زدیم و عاشقونه ترین و بامزه ترین لحظات بود. چون همش از یه طرف کیف من از شونم سر میخورد، از یه طرف شالم از سرم می افتاد، از طرف دیگه هم گاهی نزدیک بود باد چترو ببره و مسئولیت نظم دادن به تموم این شرایط بر عهده حمید بود! :)) :* 

تازه شرایط سخت تر زمانی شد که دو تا ذرت مکزیکی هم به تموم این شرایط اضافه شد و کلاً وضعیت خنده داری پیدا کرده بودیم و تو همین شرایط یکی از دوستای قدیمیم ما رو دیدو فک کنم با خودش گفت این دو تا دیگه چقد لیلی و مجنونن! :)) 


26 فروردین هم بخاطر علاقه شدید شوهی خان به فوتبال ناچار شدیم یک ساعت زودتر هم دیگه رو ببینیم و این بار حمیدم با ماشین دنبالم اومد و برای اولین بار این شعبه بستنی نعمت که تازه تو محلمون باز شده رو افتتاح کردیم و بسی کیف کردیم و آخرم تهش زیادی موندو انداختیم دور! :))

کل مدت یکی از دوستای حمید گیر داده بود که پاشو بریم استادیوم و حمیدم با کمال افتخار گفت: "امروز پیش مهدیسمم و نمی تونم بیام." و همین حرف کوچیک کلی بهم حس عشق و ارزش داد. :*

وقتی برگشتم خونه روی کاناپه کنار پدرم ولو شدم و وقتی دیدم پدرم با هیجان منتظر شروع شدن فوتباله گفتم:

- وای خدا چرا هر روز فوتبال داره؟! دیگه حالم داره بهم میخوره! :|

- این بازی خیلی حساسه!!! 

- آخخخخ بابا، آره میدونم، خبرشو دارم!!!

- ببینم نکنه حمیدرضا هم عشق فوتباله؟!! (بابام اسم حمیدو کامل صدا میکنه! :)) ) 

- بله متأسفــــانه، اما استقلالی اصیله! :| 

- مامانم (خطاب به پدرم): آره، استقلالیه مثه ما (خانواده مامانمیا استقلالین) چه کل-کلی بشه بعداً بین شما دوتا! :)) (بابام پرسپولیسیه!)

- من: [مهدیس با گونه های گل انداخته از خجالت]


چهارشنبه هم کلاسم زودتر تموم شد و حالا بهرین زمان بود که برای شوهی یکم بریم خرید و بگردیم... بر عکس همیشه، این بار اصــلاً در مورد سلیقه باهم تفاهم نداشتیم! :)) کلی هم دیگه رو حرص دادیم! :)) 

اون روز تنها نقطه مشترکمون زمانی بود که وقتی به یه مغازه لباس بچه فروشی رسیدیم، ناخودآگاه جفتمون سمت ویترین جذب شدیم و شروع کردیم به قربون صدقه رفتن و کلی توهمات در مورد نی نی هامون! :)) :* هر دومون بی اندازه نی نی دوست داریم، فکر کنم ازدواج کردیم فوری مدیسا وارد زندگیمون شه! :)) :* 


و بالاخره دیروز هم کنار هم بودیم و یکم آب و هوا عوض کردیم و دیگه خودمونو آماده کردیم برای یک ماه سخت که پیش رو داریم...

این ترم شوهی 21 واحد برداشته و باید این یه ماه باقی مونده رو حسابی بخوونه که به امید خدا بتونه 8 ترمه تموم کنه و در نتیجه روزای بهم رسیدنمون نزدیک تر بشه... :*

من هم که شدیداً درگیر درسم و از اونجایی که منابع نامحدوده، هر چقدر میخوونم تموم نمیشه! فقط خدا-خدا میکنم که زودتر 24 مرداد بشه و یه نفس راحت بکشم!!!

+ آیکـــن های مهدیس و حمید ... سر بزنید :دی (قبلاً جزء وبلاگ قالبا بود، جداش کردم.)

تاريخ 92/01/31سـاعت 17:46 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

این چند روز، بعد از زمانی که پدرم رضایتشو اعلام کرد، انقـــدر احساس آرامش پیدا کردم که خدا میدونه. گرچه یه جورایی انگاری از پدرم خجالت میکشم، اما مهم اینه که دیگه به هیچ وجه حس عذاب وجدان ندارم و حالا دیگه حتی راحت تر از همیشه و با اعتماد به نفس بیشتر پامو از خونه بیرون میذارم و پیش حمیدم میرم. :*

انقدر حس خوبیه که امروز صبح با خیال راحت پیش پدرم رفتم و گفتم "حمید میخواد گوشی بخره و منم دارم باهاش میرم بازار موبایل" و پدرم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد و این یعنی خود آرامش...

ساعت 10:30 بود که از خونه بیرون رفتم، ولی این بار به خاطر خلاص شدن از شّر ترافیک، تصمیم گرفتیم با مترو بریم، گرچه تأثیر آنچنانی هم نداشت و حدود یک ساعت بعد بازار موبایل رسیدیم.

حمیدم بالاخره تصمیم گرفت که اون هم مثل من ChaCha بخره و به این ترتیب یک میلیون باقی مونده که در نظر داشتیم رو نگه داشت و روی پول آیندمون گذاشت. 

واقعاً حمید برام باعث افتخاره که با وجود اینکه سنی نداره، اما بی اندازه به فکر آیندس و حاضره از خوشی هاش و خریداش بگذره و به جاش پول رو برای آیندمون نگه داره... همین باعث میشه که ایمان بیارم بهترین شوهی دنیا مال خود خود خودمه! :*

خلاصه بازم کلی گشتیم و گوشی ها رو امتحان کردیم و آخرم همون جایی که برای من گوشی خریدیم رفتیم و حالا این بار شوهی ChaCha اما مشکیش رو برای خودش گرفت. [کلیک] (مبارکت باشه عشق مهربونم)

لحظه ای که امروز خیلی به دلم نشست، موقعی بود که پدرم به گوشیم زنگ زد و احوالمون رو پرسید و آخرم خیلی مهربون گفت: 

"مراقب خودتون باشین." 

یه عالمه من و حمید ذوق کردیم... می بینی شوهی؟ یواش یواش داریم به آرزوهامون می رسیم! :* آره، فقط یه کم دیگه باید صبر کنیم... 


چهارشنبه شب هم ساعت 8:30، بعد از اینکه از کلاس اومدم، انقدر دلمون برای هم تنگ شده بود که طاقت نیاوردیم و همدیگه رو دیدیم. با وجود اینکه از شدت خستگی داشتم از حال می رفتم، اما وجود شوهی انقدرررر آرومم کرد و بهم انرژی داد که تموم خستگی هام پر کشیدن و رفتن! :*

از جمله شوک دادنای شوهی این بود که وقتی رو پاش نشسته بودم، یــهویی بلندم کرد و چند دور چرخوندتم و منم از خنده داشتم میمردم! :)) :* پسر کوچولوی دیوونه، همه کارات خوشحالم میکنه! :)) :* 


این چند روز با خووندن پست چند نفر از بچه ها که عشقاشون سرباز شدن خیلی تو فکر فرو رفتم... با خودم میگفتم بالاخره نوبت حمید هم میشه، یعنی وضعیت ما چی میشه؟ بدجور نگران بودم... چون احتمالاً زمان سربازی شوهی، ما سر خونه زندگی خودمون رفتیم و اون موقع یعنی باید تنها بمونم؟!! 

امروز که با شوهی صحبت میکردم، میگفت به احتمال 99 درصد به کمک پارتی که دارن، بتونه سربازی تهران بمونه و فقط صبح تا ظهر بره و برگرده خونه و چون اون موقع مدرک ارشد داره شاید تو پروژه های عمرانی ازش کمک بگیرن...

گرچه تا سربازی حمید خیلی مونده، اما خب این فکرا گاهی ذهنمو درگیر میکنه، اما شوهی خوب میدونه چطور دلمو آروم کنه :*


+ با وجود اینکه تو هفته 3-2 بار همدیگه رو می بینیم، اما چی کار کنم که انقدر دلم تنگ نشه؟ :(

+ مادر زن مهربون یعنی... صبح که دید من صبحونه خوردم و فهمید شوهی هیچی نخورده، سفارشی واسش شکلات کنار بذاره و ازم بخواد وقتی رسیدم پیشش شکلاتو یادم نره بهش بدم! :دی :*

+ از اینکه می بینم خیلیا به ما حسودیشون میشه لذت می برم و برعکس این افراد باعث میشن که ما هر روز بیشتر عاشق هم شیم :*

+ امروز مامان بزرگم داشت از جوونیاش تعریف میکرد، از خیاط مخصوصش و لباسای شیکی که براش میدوختن و اینکه کیف و کفشاش همه سفارشی بودن و خوشگلترین و شیک ترین زن فامیل بوده... یک آن بغضم گرفت... دلم سوخت... حالا الان اون خانوم خوشگل و با سواد پیر شده و روز به روز داره از عمرش کمتر و کمتر میشه :( اگه یه روز از پیشمون بره... من میمیرم...

تاريخ 92/01/23سـاعت 22:25 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

بالاخره تعطیلات طولانی و البته بی ثمر عید هم تموم شد و دوباره مشغله های درسی و کاری از سر گرفته شد. 

زمانی که سال تحویل شد و کنار خانواده بودم، دقیقاً چند ثانیه بعد شوهی زنگ زد و با صدای ویبره، مامانمم با یه لبخند شیرین بهم گفت: "بدو برو تلفنتو جواب بده که منتظرته!" :)) :* 

و به این ترتیب امسال رو هم با صدای قشنگ و آرامش بخش شوهی شروع کردم و این پنجمین نوروزی بود که در کنار هم بودیم! :*

از خود تعطیلات بگم که همش به گشت و گذار و عید دیدنی گذشت و شوهی و خانواده هم تا 11 فروردین ویلاشون بودن و منم که اینجا در حال عیدی جمع کردن... :دی (چقد مفید!)

تا اینکه بالاخره بعد از سیزده روز دوری و دلتنگی، روز 12 ام در کنار هم بودیم و از دلتنگی زیاد انقد همدیگه رو مثه این پیرزنا ماچای تف تفی کردیم خدا می دونه! :)) :*

قشنگ ترین لحظه موقع غروب بود... لحظه اذان... من و شوهی روی نیمکت، صدای قشنگ و آرامش بخش اذان... سر من روی سینه شوهی و فقط سکوتی که بینمون بود و با عشق به اذان گوش میکردیم.

همین که به خودم اومدم دیدم چشام پر از اشکه... و شوهی آروم صورتم رو نوازش کرد و اشکام رو با پشت انگشتش پاک کرد و بغلم کرد... خیلی لحظه معنوی ای بود... الانم که یادم افتاد اشک تو چشام جمع شد.


سیزده بدر امسال هم که دوباره باغ عمه جان بودیم، با این تفاوت که خط دائمی همراه اول شوهی پیشم بود و مشکل اس ام اس حل شد! :)) :دی :* 

(واقعاً جالبه اس ام اس ایرانسل میرسه، اما نمی تونی با خود ایرانسل بفرستی :| ... فقط اینو یکم دیر کشف کردیم!!!) 

عمم اینا چند ساله یه باغبون افغانی خیلی معتمد دارن که هوای باغ رو داره و واقعاً آدم خیلی خوبی هم هست. امسال عید مثلاً واسه همه خوراکی از افغانستان آورده بود. :دی 

یه تخمه آورده بود اسمش "چلغوز" بود! :)) وااای خدا هممون ترکیدیم از خنده! آخه اسم قحطیه؟ :)) من که حتی امتحانشم نکردم :دی 

کل وقت رو هم که جلوی تلویزیون بودم و با غیبت با خانومای فامیل گذروندم :دی... حتی باغم نتونستم برم، چون باغبون ابله همسایه ویلای صاحبکارشو یواشکی به یه ایل اجاره داده بود و همشون از این خز و خیلا بودن، ما که همه بی حجابیم، نتونستیم بریم تو باغ خودمونم بگردیم، چون انقد بی فرهنگ بودن که سرشونو مینداختن میومدن باغ ما :|

خلاصه که سیزده بدر هم هر طور بود، بالاخره یه جوری گذشت و عصر هم برگشتیم خونه...


اما در مورد امروز :دی

همونطور که توی پست قبل گفتم، شوهی یه فکرایی در مورد گوشی برای جفتمون به سرش زده بود که بالاخره امروز نصفش (قسمت من) به مرحله عمل رسید. :دی

به این ترتیب امروز صبح شوهی دنبالم اومد.... و پیــــش به سوی خرید گوشــــی برای مهدیس! :)) 

شوهی اول اصرار داشت iPod رو بفروشیم و یه پولی روش بذاره و برای من گوشی بخره... اما من زیر بار نرفتم و متقاعدش کردم که بجاش Vivaz Pro خدا بیامرزمو بفروشیم و یه کوچولو کمک کنه و اینطوری گوشی بخرم.    

(توضیح: ویواز پرومو چند ماه پیش زدم ترکوندم، باطریش خراب شده بود.)

بماند که صبح چقدر از این مغازه به اون مغازه رفتیم تا بالاخره ویواز کذایی بنده به فروش رفت! :)) و بعدم مستقیم بازار بزرگ موبایل رفتیم و بعد از کلی فضولی و گوشی بازی....

"HTC Cha Cha" برای بنده خریداری شد [کلیک]... هووورااا :دی... دستت درد نکنه مهربون ترینم! :*

شوهی هم که قربونش برم فعلاً یه دل داره و هزارتا دلدار :)) بین خرید Galaxy S3 و Note 2 و iPhone 5 مونده... آخرم که داره به همین چاچا راضی میشه! :دی 

اما فعلاً دست نگه داشته تا قیمتا فیکس بشه و بالاخره تصمیم نهایی رو بگیره :دی


+ چند وقت پیش توی خواب تاریخ "92/1/14" رو دیده بودم... اصلاً فکر نمی کردم واقعاً قراره اتفاقی این روز بیفته.... امروز پدرم.... 

" امروز پـــدرم رضایت کاملشو در مورد من و حمید اعلام کرد!" خدااااا ازت ممنونم! 

این یعنی به حقیقت پیوستن یه رویا... بی اندازه عاشق پدرمم... مرسی پدر منطقی من. حالا هم مادرم و هم پدرم رضایت قلبی دارن.

+ عشق یعنـــی اینکه... شوهیت انقدر به فکرته که میره از خواهر شوهی و خالش پرس و جو میکنه و کرم ویتامینه مو برات میخره! :)) :* 

+ امروز بنا به دلایلی با خانواده هوس رفتن به محل قدیم رو کردیم...بعد از 12 سال... 

از کوچه بچگیام رد شدیم، خونمون... از جلوی همون بقالی که یه روز مهدیس کوچولو با دوستاش میدویدن میرفتن یه عالمه هله هوله میخریدن... از جلوی دبستانی که هر روز پیاده میرفتم... بغض داشت خفم میکرد... :(( :* هنوز اونجا بوی بچگیامو میداد...

+ راستی، آقا منم اعتراف میکنم: " بترکه چشم حسود!" :دی (بنا به دلایلی)

تاريخ 92/01/14سـاعت 23:54 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

Disclaimer: این پست شدیداً طولانی می باشد، مراقب چشمان خود باشید! :دی

خب از کجا شروع کنم؟ آهان از اینجا:


چهارشنبه 23 اسفند:

شب قبلش همچنان درگیر فکر خرید عیدی برای شوهی بودم و در همون حین با یکی از دوستام که متأهله اس ام اس بازی میکردیم و در کمال نا امیدی تصمیم گرفتیم صبح روز بعد، قبل از کلاس ریاضی، برای خرید عیدی برای شوهیا یه حرکت جانانه کنیم. :دی

صبح 23ام رسید...من و دوستم، دو موجود شدیداً سخت پسند، قوی و محکم با دیدی مثبت پیش به سوی خرید! :دی

مقصد اول: منیریه، ساعت 9:30 صبح (با فکر خرید گرمکن ورزشی برای شوهیا):

همون اولین مغازه ای که واردش شدیم هر دومون با یک نگاه یک دل نگو صد دل عاشق یه گرمکن فوق العاده شیک شدیم، خلاصه کلی تعریف و تمجید کردیم... تگ قیمتو که نگاه کردیم، جا خوردیم و از مغازه اومدیم بیرون :|

کل منیریه رو زیر و رو کردیم، همه گرمکنای پسرونه از دم جلف یا چیپ بودن و ما هم که هر دو دنبال چیز ساده و شیک بودیم، نزدیک بود اشکمون در بیاد، در نتیجه بعد از یک ساعت گشتن نا امیدانه راهی بازار شدیم.


مقصد دوم: بازار، ساعت 10:45 صبح (با فکر خرید پیرهن برای شوهیا):

از شلوغی که بهتره چیزی نگم! کشنده بود!... لباسا هم که دیگه بدتر... تموم لباسای مردونه رو که انگار از ماشین لباس شویی در آورده بودن چپونده بودن پیشت ویترین! هر مغازه ای رو که می دیدیم، انرژی مثبتامونو گوله میکردیم، ولی پامونو که میذاشتیم تو یا با دقت ویترینو نگاه میکردیم...هعـــی، نا امید می شدیم!!! :|

در نتیجه بعد از نیم ساعت گشتن،خسته و نالون داشتیم بازار رو ترک میکردیم که یک آن یاد پاساژ پلاسکو که یه دفعه پارسال با شوهی واسه خریداش رفته بودیم افتادم! درست جاشو یادم نبود... اما بالاخره با پرسیدن و یه عالمه پیاده روی رسیدیم.


مقصد سوم و نهایی: پاساژ پلاسکو، ساعت 11:45 صبح (همچنان به امید پیدا کردن تی شرت شیک!):

جز اینجا دیگه جایی نداشتیم و در هر صورت باید دید مثبتمون رو به حد نهایی میرسوندیم و برای شوهیای محترم لباس میخریدیم، چون آخرین فرصتی بود که بشه یواشکی براشون چیزی خرید. 

کلاً در اونجا دیدن دو تا دختر تنها واسه همه عجیب میزد! :)) چون یا همه زوج بودن، یا پسر!... با این حال ما هم کم نیاوردیم و تا تونستیم گشتیم و در آخر یه مغازه ای رو پیدا کردیم که تی شرتاش واقعاً نسبت به جاهای دیگه شیک بود. اینم متذکر شم که در حین گشت و گذار چقد به این تی شرتای جلف خندیدیم! یا همه کمر باریک با طرحای مسخره و اکلیلی بودن، یا از این پیرهن چهارخونه ها! :| 

نتیجه این شد که بالاخره دو تا تی شرت رو با تمام وجود واسه شوهی پسندیدم و خریدم و خیالم بسی راحت شد! دوست محترم بنده هم که گلوش همچنان پیش اون گرمکن گیر کرده بود، قرار شد بعداً خودش بره بخره!  

عصر که خونه رسیدم، مامانم فوراً افتاد رو کادوها و با سرعت نور کادو پیچیشون کرد و گذاشت تو پاکت مخصوص! :دی خوشم میاد مامانم اندازه خودم ذوق میکنه! :)) :*


جمعه 25 اسفند:

از اونجایی که شدیداً ذوق داشتم شوهی زودتر کادوهاش رو ببینه و اینکه چهارشنبه سوری حمل کادو با اون وضع سخت میشد، تصمیم گرفتم زودتر کادوی شوهی رو بدم! :دی :*

خلاصه عصر ساعت 6:30 شوهی خان جای همیشگی جدید دنبالم اومد و بالاخره سورپرایزی که از روز قبل بهش میگفتم رو دید! خیلی خیلی خوشحال شد و همین که خنده رو روی لباش دیدم یه دنیا انرژی گرفتم! زمانی که مادی شوهی و خواهر شوهی هم کادوها رو دیدن بسی کیف کردن و صد در صد پی بردن چه عروس خوش سلیقه ای دارن! [آیکن اعتماد به نفس بالا از نوع عروسانه]


یکشنبه 27 اسفند: 

از اونجایی که امسال عید من هیچی نخریدم، در پی یک حرکت فوق دقیقه نَوَدی با شوهی پیش به سوی خرید برای من رفتیم :دی ... یکشنبه ساعت 7 شب، یک عدد شوهی خوشگل با یکی از تی شرتایی که خانومیش واسش خریده بود دنبالم اومد! فوق العاده بهش میومد! کلی خر کیف شدم! :دی :*

کل فاز 1 رو گشتیم! آشغال دونی! انقد خودمو فحش دادم خدا میدونه! :| بیشتر سمت گوشی فروشیا جذب میشدیم (شوهی یه فکرایی داره واسه جفتمون، حالا بعداً اگه عملی شد میگم! :دی)...

آخرم دست خالی و پـَکـَر برگشتیم خونه و قرار شد فرداش بریم یه جای دیگه رو بگردیم! :| (راستی آب هویج بستنی هم خوردیم، یادم رفت :دی)


دوشنبه 28 اسفند: 

ساعت 9 صبح شوهی رو بیدار کردم و بعد از کلی کلنجار رفتن در مورد اینکه بوستان بریم یا قائم یا ونک، بالاخره نزدیکای ساعت 10:30 بود که شوهی با ماشین اومد دنبالم... تو راه پاساژ قائم بودیم که در عرض یک لحظه تغییر مسیر دادیم و سر از پاساژ ونک در آوردیم و بعد از کلی گشتن برای جای پارک ماشین، جست و جوی ما آغاز گردید! :)) اینم بگم که علناً از جلوی دام زهر آلود گشت رد شدیم، اما کاریمون نداشتن! :دی

گشتیـــم، گشتیـــم، گشتیـــم... :| بازم همه چی زشت :| بعضی جاها هم یه حرکتی میزدیم و لباس می بردم پُرُو میکردم و شوهی شیطونم یهو از لای در بهم نگاه میکرد و منم خندم میگرفت! :)) :*

نتیجه این همه گشت و گذار این شد که آخرین مغازه یه تاپی رو رفتم پرو کنم که یهو شوهی چشش به یه تاپ خوشگل تر افتاد و بالاخره فرجی حاصل شد و هر دوش مورد پسندمون واقع شد و به این ترتیب مهدیس بالاخره صاحب لباس عید شد! :)) (البته عیدی شوهی به خانومیش بود، دستت درد نکنه مرد من! :*)  بعدم از فرط گشنگی رو به ضعف بودیم و یه پیتزای جانانه به بدن زدیم :دی

راستی شوهی دو تا لاکم خرید، یکیش واسه من، یکیش هم واسه مامانم شد! :دی

خونه هم که رسیدم فوری تاپامو تنم کردمو بابا و مامانم خیلی خوششون اومد! واقعاً خرید با شوهی مزه داد، میدونم بنده خدا رو خیلی راه بردم و خستش کردم، ولی خب همه جوره باهام کنار میاد :)) :* یکی از چیزایی که بی اندازه خوشحالم کرد اینه که شوهی به سلیقم احترام میذاره و هر چـــی که خودم دوس داشته باشم رو میذاره بپوشم و ایراد بی جا نمیگیره و گیر الکی نمیده! ممنونم شوهی بی نظیرم! :*

عصرم با مامانم رفتیم مگامال، مامانم واسم 4 تا کاکتوس خرید! :)) :* بچه های جدیدمن، کلی دوسشون دارم! :دی


سه شنبه 29 اسفند: 

یه چهارشنبه سوری خیلی خوب!!! دوشنبه هفته پیش با شوهی خان حسابی خودمونو خجالت دادیم و به عبارتی مواد پول آتیش زدن خریدیم و همشون تو کیف بنده موندن برای امشب! :دی 

امشب هم مامانم سفارشی برای من و شوهی دو تا ساندویچ با نوشابه آماده کرد و نزدیکای ساعت 7:30 بود که چهارشنبه سوری ما شروع شد! :* 

اولش با اوقات تلخی من یه کوچولو به ناراحتی گذشت، اما همین که به خودمون اومدیم بازم خوشحال و خندون دست تو دست هم بودیم! :* حالا برعکس، امروز از صبح یه عالمه باد میومد و همین باعث شد زیاد آتیش سوزوندن واسمون راحت نباشه و واسه انداختن یه سیگارت مجبور بودیم  کلی تدارکات بچینیم که باد نزنه! :)) در همین حین هم یکی از ناخنای بیچاره من ذوب شد! :))

در کل امسال زیاد وحشی بازی نبود و اینم باید بگم که کل مدت شوهیم بی اندازه مواظب زنش بود و خیلی خوش گذشت، وسطای گشت و گذارمون بود که دوست صمیمی حمید هم که از بچگی با هم دوستن، به جمع ما پیوست و اونم منبع دینامیت بود و ما هم کلی فیض بردیم!:)) خیلی حس خوبی داشتم که شوهی تو تک تک حرفاش، اسمم بود...حس یه غرور غیر قابل وصف :*

آخرم نزدیک بلوک ما بزن و برقص بود و تا ساعت 10 پایین بودیم و ساندویچمونو خوردیم و آخرم کلی بوس بوس کردیم و بعد هم نخود نخود...(فک کنم نگهبانمون دید همو بوس کردیم! :| )

تا برگشتم خونه هم مامانم با کلی ذوق و شوق اومد در مورد امشب ازم پرسید. :)) 

خدا جونم، من چی کار کنم خب هی دلم برای شوهی تنگ میشه؟! :( هر روز...هر شب...هر ساعت هم ببینمش، همین که پامو میذارم خونه این دل من میگیره. بدجور دلم تنگ میشه واسش! :( :*

الانم شوهی رفت خونه خاله پوران و منتظرم تا برگرده... تا ابد عاشقتم حمیدم. ایمان دارم که بهترین مرد دنیایی، بهتـــریـــــن! :*:*:*

+ یه بسته و نیم سیگارت موند، ایشاا...واسه سال دیگه :دی

+ سال 91 با وجود این همه پستی و بلندیش بالاخره تموم شد... ته دلم یه حس خیلی خوب نسبت به سال 92 دارم، نمی دونم چرا... اما میدونم خیلی چیزای خوب در انتظارمونه :) 

+ برای تموم شما دوستای گلم، واسه تک تکتون از خدا بهترینا رو میخوام.

+ فرداش نوشت: عکس عیدی شوهی به من (غیر از کفشا!!!)... با iPod انداختم، خیلی کیفیت خوب نیس.  [کلیک] و [کلیک]

 ســــــــال نو مبــــــــارکــــــــــ....

تاريخ 91/12/30سـاعت 0:39 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

یواش یواش دیگه برنامه درسیم داره جدی و سنگین میشه و با این برنامه ای که ریختم نزدیک روزی 8 ساعت باید درس بخوونم و کلاً امسال دوران عیدم میشه خونه نشینی و درس خووندن. :(

هی به خودم انرژی مثبت میدم میگم مهدیس فقط "5 ماه و چند روز" دیگه مونده! یکم تلاش کن و باز دانشگاه خودت قبول شو و یه عمر لذت ببر! :× 

تازه شوهی مثه نی نیا تشویقم میکنه میگه باز دانشگاه خودتون قبول شی یه کادوی خوب پیش من داری! :)) :*

انقدر با دوستم اعتماد به نفس داریم که کلید کمد دانشگاهمونو به مسئولش پس ندادیم :دی ... گفتیم ما که سال دیگه باز برمیگردیم اصلاً چه کاریه؟ :دی

تازه واسه امور فارغ التحصیلی هم نمیخوایم بریم اقدام کنیم :)) بازم با این توجیح که ما بر می گردیم! :دی

××××××

آخه چرا هوا اینطوری شده؟!! باید این هوا رو گرفت مفصل کتک زد! تعادل نداره :دی ... 

پنجشنبه صبح که بیدار شدم جا خوردم وقتی از پنجره بیرونو نگاه کردم! اما چه فایده، شوهی که تو اوج مریضی بود و دانشگاه داشت و منم که تا شب کلاس داشتم و نشد امسال بریم برف بازی :( 

امشب هم ساعت 8 شوهی با ماشین اومد دنبالم تا کتاب اندیشه کذایی رو برام بیاره و چون نمیشد با این نم نمک بارون بریم قدم بزنیم، یکم رفتیم دور-دور و من آب هویج بستنی خوردم و شوهی هم چون هنوز گلو درد داره آب پرتقال خورد... :*

الهی من پر پر بشم واست که تو این چند روز نزدیک 2 کیلو وزن کم کردی :(( امشب تو ماشین همش دستش توی دستم بود و نوازشش میکردم و دستشو بوسای کوچولو میکردم. :* 

آخرم دیگه دلم طاقت نیاورد با همون وضع دست و پا گیر ماشین سرمو گذاشتم رو سینش :* بعدم که شوهی برم گردوند خونه و رفت بنزین بزنه بیاد :دی :)) 

تازگیا خیلی دل نازک شدم... هر روز و هر شبم هم دیگه رو ببینیم، بازم کلی دلم براش تنگ میشه! دست خودم نیست! :( :*

××××××

امروز مثلاً رفتم خرید... هیچی نخریدم! همه چی زشت، زشت، زشت!!! دلم میخواست این کلمه "زشت" رو با فونت 200 می نوشتم اوج قضیه رو درک کنین! :&

همه لباسا شبیه لباس تو خوونن و انگار صد ساله تو انبار مونده بودن! حالا باز یکی-دو تا تاپ نو و رو نشده در مقابل فک و فامیل دارم، همونا رو امسال میپوشم! :دی ...کیف و کفشم که یه ماه پیش خریدم...


+ دلم واسه آپای طولانی و پر از ماجرام تنگ شده، اما حرفی واسه زدن ندارم، ینی همه چی تکراریه! :| 

+ میخواستم خاطره کوهنوردی پاییزمونو بنویسم، گفتم شاید خیلی طولانی شه یا وسطش نصف ماجرا رو یادم رفته باشه :دی 

+ تازگیا خیلی حس خوبی میکنم که خانوادم اونقدر مثل قبل بهم گیر نمیدن و هر وقت از خونه برم بیرون نمیگن چرا (البته خودم حد و حدودش رو میدونم)... این یعنی اینکه به حمیدمم کاملاً اعتماد دارن :*

+ آهنگ I Knew You Were Trouble تیلور سوئیفت از مخم بیرون نمیره دیگه دیوونم کرده! :|

+ عکس مدیسا رو از وبلاگ الهه کش رفتم :دی یعنیخود ِخود مدیساس! [کلیک]

+ واسه شوهیاتون عیدی چی میخواین بگیرین یا چی گرفتین؟ :دی 

تاريخ 91/12/19سـاعت 21:41 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

این چند روز که همش به مریضی و کسلی گذشت... حالا که حال من بهتر شده شوهی خان داره مریض میشه... هر بار که سرفه میکنه این دل من هـُرّی میریزه... اصن طاقت ندارم بی تابی شوهیو ببینم! :( :*

حالا هم که بیرون بودیم اول قول دادیم به هیچ وجه بوس بوسی در کار نباشه، اما مگه میشه دَووم بیاریم؟ :)) آخرش به کلی بوسای ریز و درشت ختم شد و قول اینکه تا رفتیم خونه کلی خودمونو به قرص و دارو ببندیم! :دی :* 

الهی من قربونت برم که وقتی مریض میشی مثه پسر کوچولوای مظلوم میشی! :)) :* کم مونده بود امروز تو بغلم خوابش ببره و منم کلی کیف میکنم وقتی نوازشش میکنم و می بینم تو بغلم انقد آروم میشه :*

دیگه همین... :( :*

+ امروز حمید میگه فک کنم مدیسا هم مثه مامانش پر حرف شه! :| :)) منو میگیا، انقد قاطی کردم، کلی به روم بر خورد! :دی... بعد تصمیم گرفتم روزه سکوت بگیرم، اما شوهی بالاخره به حرفم انداخت! :* :دی

+ انقد خوشم میاد وقتی میام خونه مامانم حال حمیدو میپرسه! :)) مادر زن از این مهربون تر اصن وجود داره؟!!! :* (خدا از نوع مادر شوهرشو نصیب کنه ایشاا...)

+ پروژه یادگیری آشپزی به تعویق افتاد! :دی (حوصلم نمیاد!!! ) 

+ آخ جووون دیگه چیزی تا چهارشنبه سوری و عید نمونده، فقط اینکه همه 29 اسفند چهارشنبه سوری رو جشن می گیرن ؟ :دی شوهی باید بره کلی وسایل مردم آزاری مهیا کنه باز بریم یکم بخندیم! :دی

+ کماکــان حوصله خرید تاپ و بلوز ندارم! (کیف و کفش قبلاً خریدم!) :| 

+ دلم واسه دانشگاه و دوستام و صد البته "حراست و گیر دادناش" تنگ شده :( :دی

+ همین الان شوهی گفت بدجور تب کرده! :(( الهی مهدیس واست پر پر بشه عشق زندگیم! :(( :*

+ جواب صندلی داغ (150 سوال!) ادامه مطلب! :دی (رمز نــــداره!!!) 

+ تا حالا کسی احساستتونو دزدیده؟! => *نمونش اینجاس*  هیچ وقت ازش نمیگذرم...یه دزد کثیف.

بعدا نوشت: آخه یکی نیست بهش بگه خنگول تو که آدرس عوض میکنی میشه راحت پیدات کرد، تازه اسکرین شات هم از دزدیت دارم! :))  اینجا و اینجا 


ادامه نوشته هام
تاريخ 91/12/13سـاعت 21:20 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

همش دلم هیجان میخواد! ینی همش دنبال یه اتفاق جالب میگردم، اما این چند روز بدجور تکراری گذشت... 

روزا که مشغول درسم و عصرا هم اکثراً یه روز درمیون پیش شوهیَم و ما هستیم و خل و چل بازیای مخصوص خودمونو و بحثای علمی تموم نشدنیمون در مورد درسای سرکار آقا و انتخاب واحد تخیلیشون! :دی :*

ینی فک کنم هیچکس اندازه ما از اینکه انقدر درباره درس حرف بزنه لذت نمیبره! :)) طوری شده که دیگه من اکثر استادای حمید و اخلاقشونو میشناسم! :)) 

امروزم زمان ثبت نام کنکور کاردانی به کارشناسی بود و زود-تند-سریع اینترنتی ثبت نام کردم... به احتمال زیاد کنکور میفته 24 مرداد، یعنی دقیقاً فردای تولدم و منم هــــی استرسی میشم! :-S

نمی دونم چرا همیشه هرچی وقایع درسیه، یا باید به تولد من مربوط شه یا سالگرد عشقولینگ من و شوهی خان!... :| 

خلاصه که امروز عصر هم با شوهی بیرون بودیم... کلی اصرار کرد که با وجود این سوز هوا بذار با ماشین بیام دنبالت بریم یکم دور بزنیم، اما نمی دونم چرا از ماشین خوشم نمیاد، اکثر دوس دارم بریم رو نیمکت بشینیم تو این سرما هم دیگه رو بغل کنیم...بیشتر مزه میده! :* 

رفتیم ذرت خوردیم و منم ریمل خریدم (آخ که من و ریمل عالمی داریم باهم!) و بعد جای همیشگیمون رفتیم و یکم صحبت کردیم و بوس بوس کردیم و برگشتیم خونه... :*

وای که عاشق دلبریاتم پسر کوچولو :)) امشب زاویه ماه پشت یکی از ساختمونا خیلی جالب بود، با ذوق به حمید میگم: 

♥- واااای حمیدم ببین چقدر ماه ناز شده!

♥- کو ماه؟ من که ماهو تو آسمون نمی بینم؟!

♥- واااا حمید؟!! :| 

♥- اییی! خب الان ماه تو بغل خودم نشسته دیگه! :دی :*

و منم میزنم زیر خنده و کلی شوهی رو ماچ ماچیش میکنم! :)) :* عــــــاشقتم تموم جونم! :)) :* 


یکم از کلاس کنکور بگم... اینکه 6-7 نفر بچه های دانشگاه خودمون همگی اونجا ثبت نام کردیم و کلاً اونجا فعلاً بدست ما میگرده با دیوونه بازیامون :دی... 

همه توقع دارن چون شریعتی درس خووندیم الآن باید با عینک ته استکانی و یه عالمه ریش و سیبیل در خدمت باشیم! :)) مگه هرکی درس خوونه باید تخیلی باشه قیافش؟! :|... ساعت کلاس خیلی طولانیه، اما خوش میگذره! :دی 


+ چند شب پیش که Grammy Awards داشت، بعدش شوهی بهم اس ام اس داد که خانوم من از تموم کسایی که تو این مراسم بودن خوشگل تره! :دی... انقد حس خوبی بهم دست میده که انقدر واسه شوهیم عزیزم! :* :دی

+ تصمیم گرفتم یکم آشپزی یاد بگیرم... از قضا یکی از نکاتی که مادی شوهی متذکر شدن این بوده که " آیا مهدیس آشپزی بلده؟ :دی :))" و همین جرقه ای شد برام برای یادگاری آشپزی! :دی

+ کلاً باید یکم کار تو خوونه رو یاد بگیرم... یه دور میام اتاقمو جارو برقی بکشم از نفس میوفتمو ول میکنم...نمی دونم بعداً چطور باید یه خونه رو اداره کنم! گرچه خونه خودمون کارا نصف به نصف و نوبتی با شوهی انجام خواهد شد :دی 

+ کلاً حس میکنم دیگه اون مهدیس شیطون نیستم... حس میکنم تو این چند ماه خیلی بزرگ شدم :( 

+ این پست رو اختصاص میدم به "صندلی داغ"... هر سوالی دارید مسالمت آمیز بپرسید و دفعه بعد جوابا رو به صورت یه پست میذارم! :دی  


"خدایا بخاطر همه چی ازت ممنونم..."

تاريخ 91/12/06سـاعت 21:9 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

توو این چند وقت خیلی اتفاقا افتاد که تقریباً من از خیلی از قسمتهاش تا دو-سه روز پیش بی خبر بودم، از جمله اینکه این چند وقت مامانم و حمید با هم چند باری در ارتباط بودن و بیرون همو دیدن و خیلی صحبت ها پیرامون آیندمون صورت گرفته...

خلاصه صحبت ها به این ترتیبه که ایشاا... با اتمام درس حمید، وضعیت عوض میشه و نامزد میشیم که تا اتمام درس حمید هم حدود 1 سال و نیم مونده... چون حمید تازه ترم 6 رو شروع کرد و همچنین نیاز به کار داره.

حمید هم شدیداً توی فکر کار افتاده، که گرچه فعلاً امکان پذیر نیست و تا این سه ترم باقی مونده نگذره نمی تونه کاری کنه، چون با توجه به رشتش، شاید نیاز شه که شهرستان کار کنه... 

حاصل صحبت حمید هم با خانوادش این شد که تو این مدت یک سال بتونیم "خودی" نشون بدیم و به دو طرف خانواده ثابت کنیم که بزرگ شدیم و توانایی استقلال پیدا کردن و روی پای خودمون ایستادن رو داریم...

وقتی از خانواده ها پرسیدیم که خب نظر شما درباره رابطه ما چیه، جالب اینه که دو طرف اینطور جواب دادن که به از نظر ما شما نامزد هستید و ما شما رو دوست دختر-دوست پسر تلقی نمی کنیم و مهم هم اینه که ما که اعضای خانواده هستیم کاملاً از روابط شما آگاهیم و می دونیم هدفتون از با هم بودن چیه، تا این مدت هم بگذره...

فرهنگها فرق دارن... شاید ازدواج یه دختر توی خانواده و فامیل من توی این سن یه فاجعه به شمار بیاد و بسته به فرهنگ هر خانواده ای با توجه به شهری که اصلیتشون از اونجاس و پیشینه ای که دارن مسلماً تفکرات هم فرق می کنه، برای همین یکم دیگه باید صبوری کنیم... 

شاید نباید خیلی به اعداد و ارقام و گذر روزها وسواس داشته باشم...در هر صورت این چند روز این بهم ثابت شد که صد در صد من و حمید برای هم ساخته شدیم که با وجود این همه پستی و بلندی توی رابطمون باز هم راه برگشت پیش هم رو پیدا کردیم... 

مهم اینه که دو خانواده با این وصلت 100 درصد موافق هستن و همه چیز به اتمام درس حمید و پیدا کردن کارش ارتباط داره... 

در کل خیلی آرامش گرفتم...خیلی...


ولنتاین امسال هم ساعت 5:30 شوهی خان اومد دنبالم و پارک نهج البلاغه رفتیم و شام خوردیم و شوهی خان بهم ثابت کرد که رانندگیش واقعاً عالی شده! :)) :*

شاید یکی از بهترین لحظه های اون روز، قبل رفتنمون بود که مامانم ازم خواست حتماً حلقه هامونو دستمون کنیم! :)) :دی

حس خیلی خوبی دارم وقتی می بینم مامانم انقدر حمید رو دوست داره! حمید دیگه شده پسر مامانم! :)) 


+ کلاس کنکورم شروع شده، باید حسابی زحمت بکشم. :|

+ کم کم به همتون سر میزنم و پست هاتون رو میخوونم.

+ می دونم راحت اینجا درد و دل میکنم، اما دوست ندارم کسی به حمیدم توهین کنه، اون همسر منه.

+ مادی شوهی واسم یه عطر آورد.

تاريخ 91/11/29سـاعت 20:32 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

فعلاً نمی تونم قطعی چیزی بگم...

حمید قراره با خانوادش صحبت کنه...

اما فعلاً مادرش مکه هستش و تا برگرده چند روزی مونده...

نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته... 


+از تموم شما دوستای خوبم خیلی خیلی ممنونم که انقدر به فکرم هستید و نگران. واقعاً دوستون دارم :*

+ سریال "زمانه" بدجور حرصم میده!!!

تاريخ 91/11/16سـاعت 22:17 نويسنده مهدیس | |
قالب های مهدیس و حمید

قالب های مهدیس و حمید